داستان تخيلي

جزيرۀ مصنوعي ابن سيناء بلخي

 

 (قسمت دوم )

(عبدالقیوم فدوی)

   درشمارۀ اول مجله، دررابطه با کشورهای محاط به خشکه که طبق فیصله ها و کنوانسیون های جهانی برای شان حق داده شد تا درآب های آزاد بین المللی برای خویش جزائرمصنوعی بسازند، وازآن ها بهره برداری های اقتصادی و تجارتی نمایند، توضیح کافی ارائه کردیم.

   بابهره گیری ازهمین حق قانونی، ماهم برای کشورخود، به یاد فیلسوف زنده یاد بزرگ جهان اسلام، (ابن سیناء بلخی) جزیرۀ مصنوعی ای را درعالم ذهن و خیال، دردل اقیانوس هند، تأسیس کردیم تا ذهنیتی باشد برای دولتمردان ومسئولان رده بالای این مرز وبوم.

   البته تاریخ ساخت وسازآن را ازلحاظ زمانی چند سالی به آسوی ِینده پیش بردیم وقراررا براین گذاشتیم که درشب اول سنبلۀ 1400 هجری شمسی، به افتخار میلاد پربرکت ابوعلی بن سیناء بلخی، ازطرف جمهوری اسلامی افغانستان، بااشتراک مهمانان خارجی و داخلی، اولین جزیرۀ مصنوعی متعلق به کشورما، افتتاح گردد و اولین پرواز ازجمع طیارات صف کشیده برای انتقال مهمانان ازکابل آغازگردید ونقال داستان ما نیزجزء سرنشینان اولین طیاره بوده و ادامۀ راپوتاژگزارشش را ازجزیرۀ ابن سیناء چنین گزارش می دهد:

متن گزارش: پس ازادای نمازدوباره به اتاقم برگشتم و یك بوتل آب معدنی سرد نوشیدم و نسبت بی خوابی و خستگی ایکه درخودم احساس می کردم ، روی بسترم دراز كشیدم و کم کم پلک هایم روی همدیگر لغزیدند و به خواب عمیقی فرو رفتم.

 یك وقتی صدای موسیقی ملائم  و گوشنوازی که از طریق بلندگوی تعبیه شده در روی سقف اتاق، پخش گردید و دقایقی بعد، صدای خانم منشی هوتل شنیده شد كه از مهمانان خواهش كرد تا برا ی صرف صبحانه به رستورانت تشریف بیاورند.

 من هم فوراً ازجایم بلند شدم و چند حركت ورزشی مختصر انجام دادم و شاور آب معتدل گرفتم و لباس پوشیده آهسته آهسته قدم زنان به رستورانت رفتم، دیدم سالون رستورانت هنوز خلوت است و جز پنج – شش نفر، بقیۀ مهمانان نیامده اند.

 پشت یك میزخالی غذاخوری نشستم.

 لحظه ای بعد یك گارسون بسیارخوش تیپ و خوش برخورد كنار میزم آمد و پس از سلام و علیك و احوالپرسی جدول (مینو)ی غذا ها را پیش رویم گذاشت و گفت: بفرمائید هر غذائی كه میل دارید سفارش دهید.

 وقتی آن را باز كردم دیدم انواع غذاهای افغانی و خارجی به زبان های مختلف در آن درج شده است.

 جدول قات کرده ، گفتم من یک صبحانۀ مخصوص می خورم ، امیدوارم تهیه کرده بتوانی .

 گارسول باتبسم مؤدبانه ای گفت: بفرمائید چه چیزی برای تان تهیه نمایم؟

من هم طرز تهیۀ صبحانۀ مورد علاقه ام را برایش سفارش دادم ، اوهم چشم گفت و به طرف آشپز خانه رفت.

 در بدنه دیوار سمت چپ سالون یك تلویزیون مسطح 98 انچ روشن بود كه از طریق چینل ماهواره اخبار سراسری و مصور دنیا را پخش می كرد.

 مقداری كه به اخبار گوش فرا دادم، مجله ای را كه روی میز قرار داشت برداشتم و عناوین آن را مرور كردم  ویك موضوع دلچسب را انتخاب و مشغول مطالعه گردیدم.

 ناگهان متوجه شدم که سه تن از خانم های خارجی با دستكول های عجیب وغریبی که داشتند، مستقیماً به طرف میزم آمدند و یكی از آنها با زبان انگلیسی از من پرسید:  اگر ما دور میز شما بنشینیم ، مزاحم تان نمی شویم؟

 با پیشانی باز، به احترام آنها از جایم بلند شدم وتعارف كردم :  نخیرنخیر هیچ مزاحمتی در کار نیست، بفرمائید بنشینید.

 بسیار بسیار خوش آمدید.

 آن ها هم به طور دستجمعی از من تشكركردند و نشستند.

 دراین هنگام گارسون صبحانۀ سفارشی ام را آورد و جلو رویم گذاشت.

 به طرف مهمانان اشاره کرده گفتم بفرمائید این صبحانه را باهم می بخوریم.

 آنان تعارف كنان تشکرکرده گفتند: بسیار زیاد تشكر، شما میل بفرمائید، برای ما می آورند.

 برای اینكه بی نزاكتی تلقی نشود، درنوشیدن صبحانه ام عجله نكردم و سر صحبت را با یكی از آنها باز نموده پرسیدم: اجازه می دهید با همدیگر آشنا شویم؟

هرسه نفرشانه های شان را به عنوان جواب مثبت بالا انداخته گفتند:  با كمال میل، چرا كه نه؟

خانمی كه به سمت راست میز نشسته و موهای زرد طلائی اش را روی شانه هایش ریخته بود و حدوداً سی سال سن داشت، اسم خود را ماری و زادگاهش را شهراوهایو امریكا معرفی كرد و گفت: من با شبكۀ تلویزیونی C.B.S كار میكنم.

خبرنگاردومی كه روبرویم نشسته بود و هیكل نسبتاً سنگین، موهای خاكستری، چشمان قهوه ای ، چهرۀ گرم و در حدود 25 سال سن داشت، اسمش را مادلین و اصالتاً خود را پولیندی معرفی كرد و گفت: من با بخش زبان پولیندی رادیو بی بی سی كار می كنم.

خبرنگار سومی كه در سمت چپ میزنشسته، قد و اندام متوسط، صورت گوشت آلود و چشمان آبی روشن داشت و خیلی شوخ طبع به نظر می رسید، نامش را سیلوی و اهل ساحل خلیج لیون واقع در جنوب فرانسه معرفی كرده ابراز داشت: با شبكۀ خبرگزاری بین المللی فرانسپرس همكاری دارد.

تبسم كنان گفتم : ازاوقضاع طوری معلوم می شود که نوبت به من رسیده، تا خود را خدمت شما معرفی نمایم.

ماری، كمی خودش را جابجا كرد و گفت: ما بی صبرانه انتظار داریم تا نسبت به شما هم آشنائی ومعرفت حاصل نمائیم.

مکث کوتاهی کرده گفتم : از حسن نیت شما متشكرم ، نامم "عبدالله " یعنی بندۀ خدا است و زادگاهم شهر مزار شریف و در رشتۀ فارمسی درس خوانده ام و فعلاً مغایر رشتۀ تحصیلی ام، به نویسندگی مشغولم.

مادلین موهایش را از صورتش پس زد ه پرسید: اگر فضولی تلقی نشود، میل دارم بدانم چه می نویسید؟

سیلوی خنده كنان به میان حرف او پرید وگفت: یكی از ایجابات شغل ما و شما فضولی کردن است و این عمل در قاموس ما خبرنگارها عیب چندانی به حساب نمی آید.

همه خندیدیم.

دستی به موهایم كشیده، گفتم: من رمان های پولیسی و سناریوهای فیلمی و گاهی هم واقعه نگاری و تحلیل های سیاسی وندرتاً مطالب تاریخی هم می نویسم.

متوجه شدم كه چهره های آنها كمی بازتر گردید و سیلوی مثل كسی كه سوژه تازه ای را یافته باشد، ضمن  ابراز خوشوقتی، پرسید: آیا تا بحال از شما كتابی هم به چاپ رسیده است؟

سرفۀ نازکی کرده ، گفتم: بلی،  حدوداً بیست جلد كتاب رمان و داستان و چند کتاب و جزوه در رشته های مختلف علمی، سیاسی، اجتماعی، واقعه نگاری های تاریخی دوران جهاد و تحولات پس از حادثۀ 11 سپتمبر2002  و... به زبان دری اقبال چاپ یافته اند.

ماری گلویش را صاف كرده پرسید: پس ما امروز بر سبیل حسن اتفاق، افتخار مصاحبت با یك نویسندۀ بزرگ و چیره دست افغان را پیدا كرده ایم؟

شانه هایم را بالا انداخته گفتم: بزرگ و چیره دست كه نه، منتها با قلم و كاغذ سر وكار دارم.

مادلین دستكولش را از زیر میز برداشت و زنجیرك آن را باز كرد و یك تایپ كوچك و قلم و كتابچۀ یادداشتش را كشید و دستكول را دو باره سر جایش گذاشت و چیزهائی را یادداشت نمود و ضمن ادای یك جملۀ كوتاه تحسین آمیز پرسید: آیا از كتاب های چاپ شدۀ تان فعلاً چیزی در دسترس دارید؟

گفتم چند نسخۀ محدودی با خود آورده ام.

سیلوی كه هر دو آرنجش را روی میز گذاشته، زیر زنخش ستون زده بود، بی صبرانه پرسید: آیا ممكن است از كتاب های چاپ شدۀ تان در اختیار ما هم قرار دهید؟

تبسم كرده گفتم بلی،  اما به زبان دری نوشته شده ، شاید برای شما قابل استفاده نباشد.

مادلین بلا فاصله حرفم را قطع كرده، اظهار داشت: ما در حوضۀ كاری خود، چندین تن دوست و همكار دری زبان و فارسی زبان داریم و می توانیم از آن ها دراوقات فراغت كمك بگیریم.

دیگران نیز سرجنباندند و گفتند: ما هم همینطور.

 دراین هنگام، دوتن از گارسون های هوتل، صبحانۀ خبرنگاران را  آوردند و روی میز چیدند و همه همزمان به خوردن آغاز كردیم.

سیلوی بااشاره به گیلاسی که دردستم بود پرسید: اگرپرسیدن عیب نباشد، شما هرروز صبحانه فقط یک گیلاس شیرمی خورید یا نه چیز دیگری هم نوش جان می کنید؟

تبسم کنان گفتم : ببخشید خانم مادلین، این شیرنیست ، این یک معجون شیرمانند است.

باتعجب پرسید: چگونه معجونی مسترعبدالله؟

به طرف گیلاس نگاه کرده  گفتم : ببینید، محتوی این گیلاس را نیم لیترآب، یک قطعه یخ، دوقاشق عسل، 10 عدد مغزبادام پوست شده ، پنج عدد خرما ویک عدد لیموی تازه تشکیل می دهد، شیروقیماقی باخود ندارد.

سیلوی باتعجب گفت: ازدورمثل شیرمعلوم می شود.

درجریان صرف صبحانه، آنها با من عكس های یادگاری گرفتند و ابراز علاقمندی كردند تا برای دریافت كتاب ها، مرا تا اتاقم همراهی نمایند.

خلاصه، بل های صبحانه را كه شاگرد هوتل آورد امضاء كردیم و هر چهار نفر به قصد رفتن به اتاقم از جا برخاستیم و راه افتادیم.

وقتی به اتاق رسیدیم ، کلید انداختم و دروازه را بازكردم و از مهمانان خواهش نمودم بفرمایند.

آنان هم وارد اتاق شدند و نشستند.

من به یكایك آنان خوش آمد گفتم و آنها نیزسپاسگزاری نمودند.

سیلوی، بطرفم نگاه کرد و پرسید: مسترعبدالله ، آن گیلاس شیرمانندی را که خوردی ، تا چه وقت برای شما کفایت می کند و این فرمول را ازکجا بدست آوردید؟

باافتخارکامل گفتم : قرآن ما ، ازاین مسائل زیاد دارد.

دانشمندان اسلامی ما این دستورات غذائی را ازمتن قرآن کریم و فرموده های پیامبرگرامی اسلام وبزرگان دین استخراج کرده دراختیارما قرار می دهند.

ماری به میان حرفم دوید وپرسید: یعنی پیغمبرشما طبیب هم بود؟

خندیدم وگفتم : پیامبرما هرآنچه خداوند تبارک وتعالی برایش وحی می فرستاد برای امتش منتقل می کرد.

قرارتحقیقاتی که یکی ازدانشمندان اسلامی بنام استادجمشید خدادادی ازکشوراسلامی ایران انجام داده،  160 آیۀ قرآن اختصاص به امور غذائی انسان دارد که از طرف خداوند به پیامبرما نازل گردیده است.

همگی ازتعجب مبهوت ماندند.

سیلوی تعجب کنان پرسید: این نوشابۀ شیرمانندی را که خوردید، چه خاصیت دارد؟

به طرفش نگاه کرده، گفتم : داستان این صبحانه خیلی دراز است و نیاز به یک بحث علمی دارد که ازحوصلۀ این جلسۀ ما وشما خارج است.

هرسه نفرتاکیدداشتند که اگروقت تفصیلش را ندارید، اگرمختصری توضیح دهید، خیلی خوشحال خواهیم شد و شاید ماهم ازاین فورمول شما بهره مند شویم.

خندیدم و گفتم ، حالا که شما اصراردارید، اختصاراً خدمت تان توضیح می دهم:

شما بهترمیدانید که کاربوهایدریت ها یا قندها را دانشمندان به دودستۀ عمده تقسیم بندی کرده اند :

یکی قندهائی که نورپلورایزی را به سمت راست انحراف می دهند و دیگری شامل قندهائی است که نورپلورایزی را به سمت چپ انحراف می دهند.

قندهای راست گرا، فراورده هائی هستند که ازقند لبلبو ونیشکرساخته می شوند، مثل شیرینیجات قنادی همگی راست گرا بوده و برای هضمیت آن بدن نیازشدیدی به انزایم مترشحۀ پانقراس دارد که درصورت نارسائی پانقراس ، انسان به بیماری صعب العلاج شکر گرفتارمی گردد.

اما قندهای چپ گرا که به قندهای مونوسکراید نیز معروف اند، کاملاً هضم شده بوده و قند مورد نیاز وجود را که از آن انرژی تولید می شود، به بسیار خوبی وسهولت، بدون اینکه فشاری بالای ارگان های بدن بیاید تامین می کند.

دراین گیلاسی که شما مشاهده می کنید، دوقاشق عسل ، پنج عدد خرما، یک عددلیموی تازه، نیم لیترآب، ده عدد بادام پوست کنده و یک قطعۀ کوچک یخ دارد که به وسیلۀ مکسرباهم مخلوط شده اند.

قابل یادآوری است که عسل وخرما، هردو دارای قند مونوسکراید هستند وپروسۀ هضم وجذب آن دربدن هیچ گونه ناراحتی ای را برای انسان ایجاد نمی کند.

به طورمثال، عسل به عنوان یک شربت شفابخش درقرآن ما تعبیرگردیده وخوردن آن فائده های زیادی برای بدن می رساند، ازجمله:

·        قدرت دفاعی بدن را دربرابرامراض بالا می برد،

·        میکروب های مضره را از بدن جاروب می نماید،

·        برای اکثربیماری ها شفابخش است.

·        اگردرلابراتوار روی صفحۀ کلچرعوض انتی بیوتیک ها عسل ریخته شود، نتیجۀ بسیارخوبی درزدودن انتانات بدست می دهد.

مداومت این صبحانه، مغزانسان را فعال ، سموم ومیکروب هارا ازبدن دفع، میتابولیزم بدن را نورمال ذکاوت و ضریب هوش انسان را بالابرده، حافظه را فوق العاده تقویت نموده عمر را نیز طولانی می سازد.

متوجه شدم که هرسه نفر خیلی تحت تأثیراین صحبت ها قرارگرفتند.

سیلوی گلویش را صاف کرده گفت: ازتحلیل شما معلوم می شود که دین اسلام روی صحت و سلامتی خیلی توجه دارد؟

حرفش را باحرکات سرم تائید کرده گفتم : بلی، دقیقاً همینطوراست.

آنگاه ازجایم برخاستم و دروازۀ الماری را باز نموده، از كتاب رمان پولیسی وجنائی دوجلدی ای كه تحت عنوان "نبرد باتبهکاران" نوشته بودم، یك یك دوره خدمت هرکدام شان تقدیم نمودم.

ایشان كتاب ها را با اشتیاق تمام از دستم گرفتند و پائین و بالا  نمودند و ضمن اظهار تشكر، حجم كتاب ها را مورد توجه قرار داده، خیلی تحسین و تشویق كردند.

سیلوی در حالیكه كتاب ها را میان  دو دستش گرفته بود، ابرازداشت: جناب مستر عبدالله!

از قطر كتابهایتان معلوم می شود كه خیلی پركار و زحمتكش هستید!

درجوابش گفتم: شما لطف دارید و تشویق می فرمائید.

سپس ازیخچال، چهار بسته آب میوه و چهار بسته پسته و بادام كشیدم و جلو روی مهمانان گذاشته و گفتم: بفرمائید نوش جان كنید.

ماری شانه هایش را بالا انداخته اظهارداشت: مسترعبدالله، ما راضی به زحمت شما نیستیم.

سیلوی به شوخی گفت: حالا كه مزاحم مستر عبدالله شدیم.

درجوابش گفتم:  نه خیر هیچ مزاحمتی در كار نیست،

به هرحال، مهمانان در حالیكه آب میوه می نوشیدند و پسته و بادام می جویدند، كتاب ها را نیز ورق می زدند.

در جریان صحبت های پراگنده ای كه با هم داشتیم، ‌آدرس دفتركارم را نیز در كابل خواستند و من هم یک یک قطعه کارت ویزت که شمارۀ تیلفون وایمیل آدرسم نیزدرآن درج بود دراختیارشان قراردادم.

ماری رو به من كرد و پرسید: آیا در فرصت های بعدی، اجازه می دهید با شما یك مصاحبۀ مفصل مصور داشته باشیم؟

   خندیدم و گفتم : من راضی به ضیاع وقت شما نیستم.

   سیلوی در حالیكه دست هایش را به عنوان نفی موضوع تكان می داد ، چند بار پی هم گفت:  نه نه نه

   خواهش می كنم اینطوری حرف نزنید كه خدمات شما در جامعه به نظر ما خیلی ارزشمند و قابل تقدیر است.

 دراین هنگام بلندگوی سقف اتاق روشن شد و با زبان های مختلف محلی و بین المللی از مهمانان خواست تا چهل دقیقۀ دیگر جهت حضور در مراسم افتتاح جزیره، به سالون هم كف هوتل تشریف بیاورند.

مهمانان به محض شنیدن اطلاعیه از بلندگو، بار دیگر از من تشكر كردند و مهمان نوازی های مردم افغانستان را مورد تقدیر وستایش قرار دادند.

مادلین مرا مخاطب قرار داده گفت: اگر شما اجازه دهید ما از خدمت تان مرخص می شویم تا برویم وسایل خبرنگاری ، تلویزیونی و ماهواره ای خود را آماده بسازیم.

باخوشروئی برایشان گفتم : خود تان صاحب اجازه هستید، ازاینكه زحمت كشیدید و ما را افتخار بخشیدید، از یكایك شما ممنون و متشكرم.

ضمناً  اگرپرسونل كمبود داشته باشید، من هم می توانم با شما همكاری نمایم.

آنان خندیدند و تشكر كردند.

مادلین درحالیكه از جایش برمی خاست ، گفت: حالا هم به قدر كافی وقت شما را گرفتیم.

آنگاه یکی به طرف دیگری نگاه کرده، سیلوی پرسید: خواهشمندیم لطف کرده بگوئید که قیمت کتاب های تان چند می شود؟

خندیده گفتم : شما مهمان ما هستید، مارا با این حرف ها خجالت زده نسازید.

ماری متعجبانه گفت: مسترعبدالله! شما که بابت چاپ این کتاب ها پول پرداخته اید، این خسارۀ شما چه می شود؟

درجوابش گفتم: خواهش می کنم دیگرازپول و قیمت کتاب حرف نزنید که ازشرمندگی پیشانی ام عرق می کند.

هرسه نفربا اظهارتشکروسپاسگزاری تاکید داشتند که ما خیلی آرزو داریم با شما بیشتر صحبت نمائیم.

دستم را به سینه ام چسبانده گفتم: من در خدمت شما هستم.

مهمانان خداحافظی کرده، قبل از خارج شدن از اتاق، بار دیگر به خاطر دریافت كتابها سپاسگزاری نمودند و رفتند.

لحظه ای بعد، پشت دروازۀ اتاقم صدای تك تك بلند شد.

ازجایم برخاستم و دروازه را باز كردم، دیدم خانم مسن اما خوش تركیب وبا وقاری پشت دروازه ایستاده است.

همینكه چشمش به من افتاد، سلام داد و من هم جواب سلامش را داده گفتم : بفرمائید، امری داشتید؟

با لهجۀ شیرین هراتی تشكر كرد و یك پاكت كاغذی را از روی یك چهارچرخه برداشته، بدستم داد و گفت: چند تا مجله، روزنامه و ریكلام های تبلیغاتی كمپنی های تجارتی و در عین حال جدول پروگرام مراسم افتتاح جزیره هم  داخل همین پاكت گذاشته شده است.

من پاکت را ازدستش گرفتم و تشكر نمودم و او در طول دهلیز راه افتاد.

دروازۀ اتاق را بستم و پشت میز نشستم و با عجله محتوای پاكت را بیرون ریختم و قبل از همه، جدول پروگرام مراسم افتتاح جزیره را با سرعت از نظر گذراندم.

سپس عناوین مجلات و روزنامه ها را نیز مرور كردم.

بعد وسائلم را جمع و جور نموده، از اتاق خارج گردیدم و دروازه را قفل زدم و طول دهلیز را پیمودم.

وقتی وارد سالون شدم، دیدم چند تن از دوستان در وسط دهلیز دورهم ایستاده اند و با یك دیگر گرم صحبت اند.

وقتی نزدیك رسیدم، سلام تقدیم كردم و با یكایك شان به عنوان احوالپرسی دست دادم.

حلیم دستم را گرفت و پرسید: عبدالله جان، خستگی ات رفع شد؟

دستش را به گرمی فشرده گفتم: تشكر، یك مقدار رفع خستگی شد، شما چطور؟

حلیم خمیازه ای کشید وگفت: از ما هم بد نشد.

احمد علی كه در پهلوی حلیم ایستاده بود در حالیكه كاغذ لوله شده ای را در دست داشت، پرسید: جدول پروگرام مراسم را خواندی؟

سرم را به علامت مثبت تكان داده گفتم : بلی خواندم.

حلیم سرفۀ نازکی کرده گفت: اگر شما دوستان موافق باشید، به طرف محل برگزاری مراسم حركت می كنیم.

یوسف از آنطرفتر صدازد: خیلی خوب، یا الله بفرمائید که برویم.

آنگاه به صورت دستجمعی از هوتل خارج شدیم ومنتظرموترهم نشدیم و پیاده راهی مركز جزیره گردیدیم.

درمركز جزيره،‌ خيمه ها يا سايبان هاي بزرگ سفيد رنگي به چشم مي خورد .

وقتي نزديك رفتيم ديديم سايبان هاي جالبي را برپاكرده وامكانات وسيعي را نيزدرزيرسايبان ها فراهم آورده بودند.

يكي خيمه اي بود كه مي گفتند محل برگزاري مراسم است .

خيمۀ سفيد وبزرگ ديگري نيز آنطرفتر به چشم مي خورد كه نفهميدم  آن را براي چه كاري برافراشته اند؟

به هرحال،‌ طبق رهنمائي مؤظفين مراسم،‌ ما به سمت خيمۀ بزرگي رهنمائي شديم.

به هرحال،‌ طبق رهنمائي مؤظفين مراسم،‌ ما به سمت يك خيمۀ بزرگ سفيدرنگي رهنمائي شديم.

وقتي ازنزديك مشاهده كردم ،‌ ديدم واقعاً‌ خيمۀ جالب،‌ زيبا وزيبائي بود.

درفسمت بخش ورودي آن شعارهاي بسيار زيبا و دلنشيني جلب توجه مي كه مقدم مهمانان را  گرامي مي داشت. (۱)

(ادامه دارد)

E-mail:aq.fedawi@yahoo.com

----------------------------------------------------------------------------

(۱) - این قسمت داستان درمجلهء شبنم سحر نیز به نشررسیده است.