داستان کوتاه عصرگاه خونین
بسمه تعای
عـصـرگـاه خـونــیـن
(داستان کوتاه )
(به قلم عبدالقیوم فدوی)
صدای مهیبی غرب کابل را تکان می دهد.
راکت بسیار قوی، درمنطقۀ پرجمعیتی فرود می آید!
همۀ مردم چشمان شان را به نقطۀ اصابت راکت می دوزند.
ستون انبوهی از دود، گرد ، خاک و آتش از میان خان های مسکونی قلعۀ شهاده به آسمان زبانه می کشد.
به دنبال آن صداهای ضجه و فریاد زنان و کودکان نیز درفضای غرب کابل می پیچد!!
اهالی منطقه ، سراسیمه به سوی محل حادثه دوان دوان می شتابند.
فاجعۀ عظیم ، تکاندهنده و غم انگیزی که خون از پیش چشم انسان می پرید، را به چشم سر مشاهده می کنند!!
بلی، یگ راکت کور، قوی ، مخرب وآتشزا، درست روی صفۀ یک حویلی مسکونی اصابت کرده و شش تن از اعضاء یک فامیل مظلوم که دورهم نشسته بودند را به شکل فجیعی به شهادت می رساند و تمام هستی و آنان را نیز به باد فنا داده، به خاکستر نیستی مبدل می سازد!!
بسیارعجیب است که یک عده خودشان را انسان به حساب می آورند و اما با اینگونه درنده خوئی ها چنین آله های قتاله و ویرانگررا می سازند و جنایتکاران دیگری نیز حاضر می شوند و احمقانه بالای سرزنان ، کودکان معصوم بی گناه استعمال می کنند!!
به هرحال، تبصره روی این موضوع راموکول می سازیم برای واپسین سطور این مطلب.
قابل تذکره اینکه راکت ازمنطقۀ چهارآسیاب واقع جنوبشرق کابل که نیروهای ملیشۀ تحریک طالبان مدعی پیاده کردن احکام شریعت اسلام درآن جا مستقرهستند به طرف قلعۀ شهاده شلیک شده و منظرۀ وحشتناکی را بوجود می آورد!!
قطعات بدن های قربانیان حادثه، به هرطرف افتاده، جست وخیز می زنند.
بدنه های اتاق های گلین وچوب پوش به کلی ویران وصحن حیاط، دیوارها و درخت ها به یک پارچه خون وآتش مبدل گشته اند!!
مردم مؤمن و دلسوزمحل، فوراً دست بکار شده واز چاه های خانه های همسایه ها آب کشیده، روی آتش های افروخته شده می پاشند.
اما ، گواینکه آب، رطوبت و خاصیت آتش نشانی خود را از دست داده باشد، قدرت خاموش ساختن پارچه های گداخته شدۀ آتش را ندارند!!!
تلاش های اهل محل، درخاموش ساختن آتش اثاثیه ووسائل داخل اتاق ها کاملاً بی ثمرمی ماند.
آنگاه قطعات نیم سوخت وخونچکان اعضاء بدن قربانیان حادثه را ازگوشۀ و کنار حیاط، روز بامه های همسایه جمع آوری کرده، به مسجد سرکاریز قلعۀ شهاده انتقال می دهند!!
دقایقی بعد، باتلاش های عده ای از اهالی، دخترک شش ساله ای را نیز از زیر آوار، صحیح و سالم بیرون کشیده، به مسجد می آورند.
متوجه می شوند که طفلک بیچاره، در اثر موج انفجار راکت، شوک دیده وکاملا گیج وگرنگ شده، سرش بدون اراده می لرزد و بدنش نیز تعادل خود را ازدست داده و ذهنش هم خوب کار نمی کند.
دقایقی بعد، وقتی آقای ابراهیمی، روحانی محل، متوجه حضور طفلک می شود می بیند که او از لحاظ روانی حال مساعدی ندارد، به حاجی کاکا یکی از محاسن سفیدان اشاره می کند: طفلک را قبل ازاینکه متوجه قضیه شود وروحیه اش ضربه ببیند، ازاینجا بیرون ببرید.
وی نزدیک رفته، پیش روی طفلک می نشیند ودست ترحم و نوازش روی سرش کشیده می گوید:
سیکنه جان ! بیاقند کاکا که بریم.
سکینه که بازحمت چشمانش را باز نگهداشته، تصمیم می گیرد که از جایش برخیزد، اما رمقی در زانوانش ندارد.
حاجی کاکای مهربان، دستش را گرفته ازجایش بلند کرده، به آغوش گرفته، می خواهد از صحن مسجد بیرون ببرد.
اما سکینه، متوجه اجساد نیم سوختۀ روی چارپائی ها شده، از میان همۀ قربانیان، فقط پیکر پدرش را که از سینه به بالا سالم مانده بود، می شناسد و بادیدن آن منظرۀ دلخراش، نفس سکینه درسینه اش حبس شده، به تقلا افتاده، به سختی بی تابی نموده وفریاد وحشتناکی می کشد و خودش را از روی دوش حاجی کاکا به طرف جسد نیم سوخته و خونین پدرش آویزان می سازد.
حاجی کاکا، هم چاره ای نمی یابد جزاینکه اورا ازبغلش پائین کند.
سکینه با گریه های جگرخراشی خودش را روی نعش خون آلود پدرمی اندازد و جیغ و داد می کشد و سرو صورت خودش را به خون او رنگین ساخته، منظرۀ تراژیدی دردآلودی را به نمایش می گذارد.
اطرافیان، هرقدر دلجوئی و تلاش می کنند، نمی توانند طفلک دلسوخته را ازجسد پدرش جدا نمایند.
آقای ابراهیمی، بامشاهدۀ این وضع، وقت را غنیمت شمرده، صدامی زند:
آی مردم مسلمان!
آیا بیاد دارید داستان صحنۀ خونین کربلا را که سکینۀ نازدانۀ امام حسین(ع) خودش را روی جسد پاره پارۀ پدر انداخته بود؟
آنگاه دودستی برسرو صورت خود زده، درماتم شهداء قلعۀ شهاده با بیان فصیح و زبان گرم، فریاد برمی آورد:
آی مؤمنان داغدیده !
بیائید، بیائید ونزدیک تر بیائید، ببینید که که امروز سکینۀ ما نیز یاد و خاطرۀ آن صحنه را برای ما وشما مجسم و باردیگر تاریخ خونین کربلا را زنده ساخته است.
آنگاه لبانش را با زبان ترکرده، ادامه می دهد:
سوال اینجاست که این راکت ها،
· ازکجا فیرمی شوند؟
· چرا و به چه جرمی مردم کابل را به رگبار می بندند؟
· روی کدام معیارانسانی و اسلامی خانه های مسکونی مسلمانان را هدف قرارمی دهند؟
· انگیزه های این وحشی گری چیست؟
· برای رسیدن به کدام هدف ومقصد مقدسی، قتل وکشتار بیگناهان و ویرانی سرپناه های شان دست می زنند؟
· اینهائی که بسوی مردم بیگناه راکت می پرانند، کی ها یند و به کدام مذهب و مسلک گرایش دارند؟
· قرار معلوم که اینها ازخودشان را یکتاپرست و پیرو شریعت اسلام قلمداد می کنند.
اگراینها مسلمان هستند، آیا قرآن کریم را نخوانده اند که می فرماید:
من قتل نفس بغیرنفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعاً...ً
آی مردم مؤمن!
می دانید خداوند تبارک و تعالی (ج) چه می فرماید؟
لطفاً خوب دقت نمائید، آیۀ مبارکۀ قرآن کریم بیانگراین موضوع است که:
"هرکسی که شخص بی گناهی را که مرتکب فساد وجنایت هولناکی نشده باشد، به قتل برساند، جرمش چنان سنگین است که گویا همۀ مردم روی زمین را سربریده باشد!!
یعنی ارزش خون یک انسان بی گناه درنزدخداوند متعال(ج) معادل ومساوی است با ارزش خون تمام بشریت روی زمین!!
حالا شما بیائید منصفانه قضاوت نمائید و ارزش خون این خانوادۀ مظلوم و بی دفاعی را که درخانۀ خود آرام نشسته بودند، اینگونه وحشیانه وظالمانه به راکت بسته وچنین جنایت بزرگ و جرم هولناکی را مرتکب شده اند، درفردای قیامت چه جواب خواهند گفت؟
اگرما وشما به شکل سرانگشتی هم محاسبه نمائیم، راکت پرانان طالب همین امروزدر اینجا شش تن بیگناه را به خاک خون کشیدند که اینک پیکرهای پاک شان پیش نظرما وشما قراردارند، این مدعیان دروغین اسلام، طبق محاسبه شش بار باشندگان روی زمین را بدون موجب قتل عام کرده اند!!
بنا براین، باید برای این کوردلان که راکت های کورخودرا برسرزنان و کودکان مردم پرتاب می کنند، هوشداردهیم که ارادۀ خداوندمتعال(ج) مافوق همۀ اراده ها است واینهمه ظلم، خشونت و شقاوت این ستمگاران هرگز دوام و بقاء نخواهد داشت.
وقتی ملتی نخواهد، هیچ ظالم و جنایتکاری با اعمال زور، خونریزی، برمقدرات شان مسلط شده نخواهد توانست.
اینهائی که ازطرف دشمنان وطن و دین ما ازآن طرف مرزها تجهیز، تحریک و پشتیبانی وبه کشورما به هدف جنایت آفرینی اعزام می شوند تا خود ما را نابود، هستی ما را غارت نمایند و درنهایت امر، تسلط اربابان خویش را دراین سرزمین اسلامی استحکام ببخشند!!
اما باید بدانند که کورخوانده اند.
اگرچه امروز، ظاهراً غلبه با اهل باطل است!!
دیوانگان جاه، مقام و طالبان قدرت، با افروختن آتش های نمرودی، ما را اینگونه تکه و پاره می سازند و می خواهند، بازور کلسترپرانی و راکت بارانی، براراده های ما فایق آیند!!
این درحالی است که ریاکارانه از اسلام دم می زنند و خویشتن را برپادارندگان احکام شریعت غرای محمدی(ص) قلمداد می کنند!!
درحالیکه واقعیت امر اینست که این جماعت سفاک و خونریز، کشتن انسان های بی گناه، بی دفاع و به خاک و خون کشاندن زنان، مردان و کودکان ما را وسیلۀ سرگرمی خویش ساخته اند!!
آقای ابراهیمی، پس از مکث کوتاهی، باردیگر احساساتش بجوش آمده، قدراست کرده فریاد می کشد:
آی دشمنان آنطرف مرزها !
بدانید و آگاه باشید!
تند برخاک دلیران مدوان مرکب خویش
باخبرباش که خون از سرزین می گذرد
آی دشمنان کوردل!
می دانید، اینجا افغانستان، سرزمین جهاد و مبارزه علیه هرگونه ظلم، تجاوز و زورگوئی است.
سرزمینی است که پوزه های کشورگشایان نامداری مثل:
· اسکندرمقدونی رابا آنهمه ساز وبرگ نظامی اش ،
· چنگیزخان مغول را با انهمه خشونت ها و قتل و کشتارش،
· تیمورلنگ با آنهمه تاخت و تازهایش،
· ابرقدرت بریتانیا را با آنهمه دسیسه چینی ها، سیاست بازی ها وشیطنت هایش،
· ابرقدرت غول کمونیزم شوروی را با آنهمه سلاح ها و تجهیزات مدرن و فوق مدرنش
به خاک مذلت مالید وهیچ کدام آنان نتوانستند براراده های پولادین این ملت موحد و ستم ناپذیر غالب و فایق آیند.
حالا یک مشت ملیشۀ وحشی، خونریز، بی ریشه و هویت و بدون اصل و نسب ساخته وپرداختۀ کرنیل امام و جرنیل بابرکه هرگز توان پیروزی بر ما توکل داشتگان برقدرت لایزال الهی(ج) را نخواهند داشت.
آقای ابراهیمی، دست به جیبش برده، دستمالش را کشیده، عرقش را پاک نموده اضافه می کند:
آی مؤمنین دلسپردۀ راه خدا !
میدانید، این سکینۀ عزیز قلعۀ شهاده، برای ما چه پیام دارد؟
این سکینۀ عزیزبرای ما هوشدارمی دهد که یزیدیان زمان، هرگز و درهیچ مقطع تاریخ از ریختن خون حسینیان و تکه و پاره ساختن زنان و مردان و کودکان ما هرگز رویگردان نیستند و از ارتکاب هیچ جنایتی درحق ما دریغ نخواهند کرد!!
پس برما است که هوشیار باشیم وهرگز تحت تأثیر یاوه گوئی های دشمنان قرارنگیریم ودر هیچ شرایطی از چوکات اسلامیت و مکتب انسان ساز اسلام پا فراتر نگذاریم و دستخوش توطئه های بیگانگان نگردیم.
درقدم اول اتحاد و وحدت خود را با تمام معنی حفظ نمائیم وفقط به خداوند متعال(ج) توسل جوئیم وصرف از او استعانت بجوئیم و یقین داشته باشیم که خدواند تبارک و تعالی(ج) همۀ این مصیبت هارا ازسرماوشما دفع می کند، اما به شرطی که ما ازخدواند(ج) غافل نشویم.
دراخیرازشما مردم مؤمن و دلسوخته می خواهم تا صحنۀ قتلگاه دشت کربلا را به پیش چشمان تان مجسم سازید و تصورنمائید، زمانیکه یزیدیان سفاک، اهلبیت حضرت امام حسین(ع) را درشامگاه عاشورا ازمیا پیکرهای غرقه بخون شهداء کربلا عبورمی دادند، چه برسرآنان گذشته باشد؟
دراین شامگاه، ما مردم قلعۀ شهاده نیزشاهد همچو صحنۀ دلخراش هستیم وسکینۀ عزیزی هم درمیان خود داریم که نعش پدررا به آغوش کشیده و سروصورت خودرا به خون پاک پدرش رنگین ساخته است تا اهالی قلعۀ شهاده را درپیشگاه حضرت سکینۀ امام حسین (ع) سرخرو گرداند.
با این روضه خوانی مختصر آقای ابراهیمی، غریو عجیبی از میان جمعیت حاضر، اعم از زنان و مردان برخاسته، از فریادها و واویلاها، محشری برپا می شود که چشم روزگار نظیرش را برخود کمتر دیده است.
خلاصه، با عذر وزاری زنان و مردان محل، سکینه را از پیکرخونین ونیم سوختۀ پدرش جداکرده، دست ها و سرو صورت اورا می شویند.
باسعی و تلاش های فراوان اهالی محل، مقدمات کفن و دفن پیکرهای غرقه بخون شهداء که عبارت اند از:
· پدر خانواده ،
· مادر خانواده،
· پسرارشد،
· نوعروس خانواده،
· یک دختر جوان 18 ساله،
· یک پسر ده ساله
فراهم می گردد.
یگانه طفل بازماندۀ خانوادۀ شهداء آن عصرگاه خونین، یعنی سکینۀ یتیمه، آهسته آهسته راهش را ازمیان جمعیت گردآمده گشوده، برسرنعش های سوخته و خون آلود پدر، مادر، خواهر، هام برادرو برادرانش، می آید و حضاردرحالیکه دل هایشان درقفسه های سینه هایشان می تپد، منتظر می مانند تا دیده شود که سکینه، چه خیالی در سردارد؟
سکینه آرام آرام دور چهارپائی ها گردش کرده، از روحانی محل، آقای ابراهیمی می پرسد:
پدر و مادر مره کجا می برین؟
آقای ابراهیمی دست نوازش برسرش کشیده، با دوشست بزرگش قطرات اشک را از صورت خاک آلودسکینه پاک کرده می گوید:
عزیز کاکا !
هرچه تو دستور بتی ماهم هموکاره می کنیم.
سکینه آه سردی از دل برکشیده، نگاه های معصومانه اش را به اجساد شهداء دوخته می گوید:
مه میفامم که شما می خواهین پدرومادرمه به قبرستان برده زیرخاک دفن می کنین.
اگه مره هم دَ پالوی مادرجانم زیرخاک کنین خیلی خوب میشه.
با این گفتۀ سکینه، باردیگر قلب های حاضرین را آتش گرفته، صدای گریۀ همگی به آسمان بلند می شود.
باآنکه سکینه، هنوز ازحقایق مسلم زندگی وقوف چندانی ندارد، بازهم اینقدردرک دارد که باازدست دادن پدر، مادر وعزیزانش، دیگرکشتی زندگی او نیز شکسته و به بسیارآرامی و صداقت کودکانه اش، آرزوی زنده دفن شدن در کنار جسد مادرش را می کند.
آقای ابراهیمی، با چشمان اشک آلود، سرسکینۀ ناامید شده از زندگی را به سینه چسبانده ابراز می دارد:
سکینه جان ! عزیز کاکا !
این کار عاقلانه نیست.
سکینه درحالیکه قطرات اشک نومیدی از چشمان زیبایش سرازیر گشته، اظهار می دارد:
مه خو طاقت گشنگی و تنهائیره ندارم کاکا جان !
آقای ابراهیمی، آه دردآلودی از دل برکشیده، دست یتیم نوازی برسرش گذاشته می گوید:
نه سکینه جان !
توباید زنده بمانی.
تو باید به عنوان یک شاهد و پیام رسان خون این شهیدان مظلوم و بی دفاع، با کمال شجاعت و سربلندی، این صحنۀ جگرخراشه برای نسل های آینده، قصه کنی و شهادت بتی و عاملان این فاجعۀ هولناک و سائر فجایع ننگینه، دَ کوچه ها و پسکوچه های تاریخ سنگباران کنی و تمام جنایتکاران تاریخه رسوا وروسیاه بسازی.
ای وظیفه ای است که پیامبربزرگواراسلام(ص)، به دوش امام حسین(ع) و آن امام همام نیز به دوش حضرت زینب سلام الله علیها و آن مجلله هم به دوش تو سکینۀ عزیز سپرده است.
اگرحضرت امام حسین (ع) نمی بود، زحمات حضرت پیامبراکرم (ص) برای گسترش دامنۀ اسلام عزیز به هدر می رفت.
اگر حضرت زینب(س) نمی بود، خون شهداء کربلا هم پایمال سم ستوران خدعه اندیشان یزید و یزیدیان می گردید.
اگر توهم نباشی، خون شهداء گلگون کفن کربلای قلعۀ شهاده هم پایمال خشم وخشونت یزیدیان زمان وجباران تاریخ وراکت پرانان عصرخواهد شد، سکینه جان!
آنگاه اهالی محل بطوردستجمعی اجساد به کفن پیچیده شدۀ شهداء را برداشته، به قبرستان پائین تراز سرکاریز برده، به خاک می سپارند.
انالله و اناالیه راجعون.
E-mail: aq.fedawi@gmail.com
-------------------------------==--------------------------------------------------------------------------
(1) - این داستان قبلاً درمجلۀ اعتصام – چاپ کابل نیز به دست نشرسپرده شده است.