داستان جرقه های ایمان - 3
داستان
جرقه های ایمان
(قسمت سوم )
(به قلم عبدالقیوم فدوی)
ادامأ بخش قبلی :
تبسم شیرینی روی چهرۀ مادرش درخشیده، درجواب دخترش می گوید: بلی بلی عزیزم، واقعاً جوان باوقاری است.
خانم ماری، هرقدر به او نگاه می کند، به همان پیمانه وضعیت روحی و روانی اش متحول می گردد وانبساط خاطر پیدامی کند و چنان می نماید که تمام رنج ها و آلامش به طورمعجزه آسا درحال برطرف شدن است.
خانم ماری درحالیکه ازاو چشم برنمیدارد می گوید: دفعۀ قبل من و شما فکرمی کردیم که جوان آسیائی شاید حرکات ورزشی انجام دهد، اما حالا می بینیم که او درپیشگاه معبودش به عبادت و نیایش مشغول است.
خانم سارا سرش را به علامت تائید تکان داده می گوید: بلی کاملاً درست است عزیزمادر!
ازروحیات این جوان معلوم می شود که ازمعنویت بسیاربالائی برخورداراست.
خانم ماری که سخت تحت تأثیرحرکات عبادی عبدالله قرارگرفته است می گوید: عبادت ومعنویت او واقعاً با صفا است.
عبدالله درختم نمازش، دوکف دستانش را به طرف آسمان گرفته و دعامی کند و سپس از جایش برخاسته و به طرف خانم ماری وخانم سارا راه می افتد.
خانم ماری ومادرش نیز به استقبال ازمهمانشان برمی خیزندومی گویند: عبادت تان به درگاه خداوند متعال(ج) قبول باشد.
عبدالله ازایشان تشکرنموده وهرسه نفرمی روند روی یک چوکی مدور، به دور یک میز سنگی می نشینند.
لحظه ای خانم ماری وعبدالله چشم درچشم همدیگرمی دوزندو ازلحاظ روحی و روانی همدیگررا به مطالعه می گیرند و عبدالله با وقارخاصی ابرازمی دارد: حالا من درخدمت شما هستم.
خانم ماری باردیگرازعبدالله ابراز سپاس وتشکرنموده، بالبان پرخنده می گوید: از اینکه دعوت مارا پذیرفتید واقعاً بما افتخار بخشیدید.
عبدالله نیزمؤدبانه درجوابش اظهارمی دارد: ازشما هم بسیار بسیار سپاسگزارم که مرا مورد لطف و عنایت تان قراردادید.
خانم ماری درحالیکه بادقت به چشمان عبدالله نگاه می کند می گوید: مادرم تحصیلات عالی اش را تا درجۀ ماستری در رشتۀ حقوق به اتمام رسانده وضمن انجام وظیفه در دردستگاه دولت، بایکی از دوستانش بنام خانم سباستین یک دارالوکالۀ شخصی نیز دارند.
امامن وقتی فاکولتۀ ژورنالیزم را به پایان رساندم می خواستم تحصیلاتم را تادرجۀ ماستری ادامه دهم که چهارماه قبل به ازدواج تن دادم و شوهرم هم چند روز بعد ازعروسی دراثریک سانحه دنیارا ترک نمود.
عبدالله به چهرۀ زیبای ماری نگاه کرده، ضمن عرض تسلیت وتأسف از اومی پرسد: چقدروقت می شود که شما ازفاکولته فارغ شده اید؟
ماری آه سردی ازدلش برکشیده می گوید: حدوداً پنج ماه می شود.
عبدالله می پرسد: فعلاً کجا مشغول کارهستید؟
ماری پس ازسکوت کوتاهی می گوید: تاهنوز آمادگی کار را نیافته ام.
عبدالله کنجکاوانه می پرسد: اگرتحصیلات تان را ادامه می دادید بهتر نبود؟
خانم ماری با ناراحتی جواب می دهد: به خاطر مشکلاتی که سرراهم پیدا شد نتوانستم ادامۀ تحصیل بدهم.
عبدالله متوجه ناراحتی خانم ماری گردیده می پرسد: فعلاً چه مصروفیت دارید؟
ماری نفس عمیقی کشیده جواب می دهد: حوصلۀ هیچ کاری را ندارم.
عبدالله کمی به فکر فرورفته می گوید: مثلیکه شما باازدست دادن همسرتان خیلی نگران ودل آزرده هستید؟
ماری سرش را تکان داده می گوید: بلی، بلی آزرده هستم، اما نه به خاطرازدست دادن شوهرم.
بلکه ازازدواج نفرت انگیز بااو خیلی پشیمانم که مرا به گودال بدبختی همیشگی سقوط داد.
عبدالله تازه متوجه می شود که درلابلای حرف های خانم ماری، راز دیگری نهفته است و می پرسد: مگرشما قبل ازازدواج با شوهرتان، اورا مورد شناسائی و ماهیتش را مورد ارزیابی قرارنداده بودید؟
خانم ماری سرش را به عنوان تأسف تکان داده می گوید: کاش چنین می کردم .
عبدالله حدس می زند که شوهرش ممکن است نقطه ضعف مهمی داشته بوده که اورا آزرده ساخته است.
کمی به فکرفرورفته می پرسد: آیا شوهرتان به کدام مرض صعب العلاجی مبتلابوده است؟
خانم سارا ازاین سوال عبدالله به هوش وفراست او تحسین گفته و ابراز می دارد: بلی، آن هم نه به بیماری صعب العلاج بلکه لاعلاج مبتلا بود ومن هم احمقانه وخیلی هم خوشباورانه به او اعتماد کردم و خودم را بدست خودم به بدبختی کشاندم.
عبدالله می داند که حدسش به یقین مبدل گردیده ومی پرسد: یعنی شما می گوئید که بعد ازتصادف معلوم شد که شوهر تان به آن مرض ساری مبتلاء است؟
خانم سارا می گوید: بلی حدس شما درست است که بعداً معلوم شد او آلوده به HIV بوده است.
عبدالله کمی به فکرفرو رفته، سپس ابرازمی دارد: به هرحال امیدواریم انشاء الله خداوند حکیم(ج) برای شما شفای عاجل عنایت فرماید.
خانم سارا و خانم ماری ازحسن نظرعبدالله سپاسگزاری می نمایند.
آنگاه خانم ماری می گوید: البته ما چندین روزاست که می آئیم و اینجا می نشینیم تا شمارا ازنزدیک ملاقات نمائیم، که بالآخره امروز سعادت یار ما شد و توفیق دیدار میسرگردید.
عبدالله با تعجب می پرسد: شما انتظار مرا می کشیدید؟
خانم ماری سرش را به علامت مثبت تکان داده جواب می دهد: بلی بلی، امروز چهارمین روز است که من بی صبرانه انتظار شمارا می کشم.
عبدالله مکث کوتاهی کرده، می گوید: اجازه می دهید بپرسم که چرا انتظار مرا می کشیدید ، آیا مرا قبلاٌ می شناختید؟
خانم ماری لبخند زنان می گوید: بلی بلی، ما پنج روز قبل شما را در همین جا درحال عبادت دیدیم و روز بعد که دنبال شما گشتیم، موفق به ملاقات تان نگردیدیم.
عبدالله باتعجب به فکرفرورفته ابرازمی دارد: اگرچنین بوده، من از شما واقعاً معذرت می خواهم.
من چند روزی درلندن نبودم و برای یک مسافرت سه روزه به بندرلیورپول رفته بودم.
به هرحال، حالا که خوشبختانه باهم آشنائی پیداکردیم، هرامر و فرمایشی که داشته باشید من در خدمتگزاری حاضرم.
خانم ماری ضمن ابرازتشکرمی گوید: من می خواهم راجع به دین اسلام معلومات عمیق حاصل نمایم، آیا شما این افتخار را برای ما خواهید بخشید؟
البته ضمن اینکه از شما ابرازقدردانی خواهیم کرد، حاضریم حق الزحمۀ شمارا هم هرقدرکه خواسته باشید بپردازیم.
عبدالله باجبین گشاده می گوید: من حاضرم که راجع به دین مقدس اسلام هرگونه معلوماتی را که از توانم پوره باشد، دراختیارتان بگذارم.
خانم ماری با خوشحالی تمام می گوید: اگرچنین کنید ما ازشما خیلی سپاسگزارخواهیم شد.
عبدالله پس ازسکوت کوتاهی می گوید: ما مسلمانان درازای معرفی دین خود هیچگاهی ازکسی مزد نمی طلبیم.
بلکه ما ازبزرگان دین دستورداریم که ذکواة علم، دانش وأگاهی، آموختن آن برای دیگران است.
خانم ماری کنجکاوانه می پرسد: ذکوات یعنی چه؟
عبدالله نفس تازه کرده می گوید: فراگرفتن علم و آگاهی، مثل خرمن گندمی است که وقتی آماده شد، کسانیکه فقیر، نادار وناتوان هستند نیز در آن خرمن سهم و حقی دارند.
لذا صاحب خرمن گندم باید یک قسمت آن را دراختیار فقراء وناتوانان جامعه بطوررایگان وبدون منت قرار دهد تا از گرسنگی وتهیدستی نجات پیدا کنند و در جامعه آبرومندانه زندگی نمایند.
این حقی است که خداوند تبارک و تعالی(ج) درمال ثروتمندان برای مستمدان قرارداده است.
درمورد علماء، دانشمندان وآگاهان نیز این ذکات صدق می کند و صاحب علم ودانش مکلف است تا آن معلومات را بطور رایگان دراختیار کسانیکه آگاهی ومعلومات ندارند، قراردهند.
خانم ماری با خوشحالی وذوق زدگی می گوید: واقعاً زیبا است.
عبدالله به چهرۀ خانم ماری نگاه کرده اظهارمی دارد: اصل زیبائی در فکر و اندیشۀ خود شما نهفته است.
چون اگرقلب انسان پاک نباشد، اگروجدانش بیداروشفاف نباشد، زیبائی های دیگررا نمی تواند درک کند.
ماافغان ها مثل معروفی داریم که: حرفی که ازدل برخیزد، بردل دیگر می نشیند.
شما با کمال اخلاص پرسیدید و من هم صادقانه جواب دادم، شما هم باگوش جان شنیدید، به نظر تان زیبا جلوه کرد و من ازبارگاه خداوند متعال (ج) برای شما توفیقات بیشتری آرزو دارم.
خانم ماری نگاهش را به چشمان عبدالله دوخته می گوید: حرف های شما برایم بسیاردلنشین است.
خانم سارا حرف خانم ماری را قطع کرده به عبدالله می گوید: ازقرائن معلوم می شود که صحبت های شما دونفر به وقت وفرصت زیادی نیازدارد.
آیا اجازه می دهید از شما دعوت نمایم، امشب به خانۀ ما تشریف بیاورید؟
عبدالله مکث کوتاهی کرده جواب می دهد: برسبیل اتفاق، یکی از هموطنانم تازه ازافغانستان آمده و باچند نفر دیگر قرار گذاشته ایم تا به دیدن ایشان برویم.
شاید تادیروقت شب به پای صحبت های او بمانیم.
خانم ماری متفکرانه می پرسد: آیا می توانم بپرسم که مهمانجای شما در کدام منطقۀ لندن است؟
عبدالله بادستش اشاره کرده می گوید: درقسمت شمال دریای لندن است.
خانم ماری باخوشحالی می گوید: جناب مسترعبدالله، خانۀ ما هم در همانجااست.
چطوراست که همین حالا به خانۀ ما تشریف ببرید، شامگاهان به مهمانجای تان بروید؟
عبدالله کمی فکر کرده می پرسد: آیا لازم است که همین امروز من مزاحم شما شوم؟
خانم ماری گردنش را کج کرده می گوید: خواهش می کنم جناب عبدالله، شما نه تنها مزاحم ما نیستید، بلکه مراحم ما و باعث افتخارما هستید و ما به شنیدن صحبت ها و نظریات زیبای شما احتیاج داریم.
عبدالله وقتی این درخواست خانم ماری را می شنود می گوید: وقتی چنین است، من دراختیار شما هستم.
ماری با خوشحالی تمام باطاق ابروبه طرف مادرش اشاره کرده می گوید: بفرمائید برویم مادرجان که جناب عبدالله افتخاربزرگی برای ما بخشیدند.
هرسه نفرازجا برخاسته قدم زنان ازپارک خارج و به پارکینگ موتر ها می روند وهرسه نفر داخل موترمی نشینند.
خانم سارا پشت اشترینگ قرارگرفته، موترش را ازپارکینگ بیرون کشیده وجادۀ غربی پارک را طی نموده از پل روی دریا گذشته، درخط ساحلی دریای لندن به سمت شرق می پیچد.
مقداری راه را که طی می کند، جلوروی یک ساختمان 16 طبقه ای، مقابل یک دروازۀ گاراج توقف کرده، بدون اینکه ازموترپیاده شوند، باریموت کنترولی که دردست خانم سارا است، دگمه ای را فشارمی دهد، دروازه بازمی شود و موتررا به داخل گاراج برده و آنگاه دگمۀ دیگری را فشارمی دهد و لفت به حرکت می افتد و موترستروئین خانم سارا را به پشت بام ساختمان انتقال می دهد.
خانم ماری وخانم ساراوعبدالله ازموترپیاده گردیده وتوسط لفت دیگری به طبقۀ هشتم که خانۀ شان درآن طبقه قرار دارد پائین و وارد خانه می شوند.
عبدالله با یک نگاه، سالون را ازنظرمی گذراند، می بیند که در دیکوریشن سالون سلیقۀ بسیارجالبی به کار رفته است.
دروسط سالون، چند دست موبل بسیار زیبا ومستریح به شکل مدور چیده شده است.
هرسه نفردروسط سالون دورهم می نشینند.
خانم ماری ازجایش برخاسته، به طرف آشپزخانه می رود.
خانم سارا ازدنبالش صدازده می گوید: کجامی روی عزیزمادر؟
ماری تبسم کنان می گوید: زود برمی گردم.
خانم سارا ازدنبالش رفته وبازویش را گرفته می گوید برگرد نزد مهمانت بنشین، من خودم می روم میوه می آورم.
خانم ماری ناچار برگشته و روبروی عبدالله نشسته می گوید: جناب عبدالله!
بسیاربسیارخوشحالم که با شما معرفی شدم و این برایم باعث افتخار بزرگی است.
عبدالله نیز بنوبۀ خودش ازخانم ماری ابرازتشکرکرده اظهار می دارد: من هم ازآشنائی ودیدارباشما بسیار خوشحالم.
خانم ماری به چشمان عبدالله نگاه کرده می گوید: از اینکه بزرگواری فرموده دعوتم را پذیرفتید بسیار ممنونم و نمی دانم که با کدام زبان از شما تشکروقدردانی نمایم؟
عبدالله نیزازاستقبال گرم خانم ماری ومادرش سپاسگزاری می نماید.
خانم ماری دستی به صورت خود کشیده ابرازمی دارد:جناب عبدالله!
از روزیکه من شما را درپارک درحال عبادت دیده ام، همواره و مکرر شمارا درهمان حالت عبادت در خواب می بینم و نمی دانم دراین خوابدیدن ها چه راز و حکمتی نهفته است؟
عبدالله ازشنیدن حرف ماری سخت متعجب شده می گوید: فکر نمی کنید کسی دیگری را با من اشتباه گرفته وناخودآگاه نسبت به من نظر مثبت پیداکرده اید؟
خانم ماری سرش را به علامت نفی تکان داده ابرازمیدارد: نخیرنخیر جناب عبدالله!
من با بسیاروضاحت، شخص شخیص شمارا با همین لباس های فراخ، نه یک بار ودوبار، بلکه بیش از ده بار درخوابم دیده ام.
عبدالله به فکر فرورفته، سپس می گوید: خانم ماری!
فکر نمی کنم من لیاقت این خواب دیدن های شما را داشته باشم.
خانم ماری دستش را به علامت نفی تکان داده درجوابش می گوید: خواهش می کنم جناب عبدالله، شما خیلی شکسته نفسی می کنید.
اما من خوابدیدن ها یم را به مثابه نورامیدی تعبیرکرده ام تا مشکلاتم را با شما درمیان بگذارم و ازجناب عالی بخواهم تا درحقم دعای خیرنمائید، شاید الطاف الهی(ج) شامل حالم گردد و ازسر تقصیراتم بگذرد و مرا از این درد ورنج رهائی بخشد.
عبدالله، متفکرانه می پرسد: آیا وجود ویروس HIV درخون شما صد فیصد تثبیت شده است یا نه شما حدس می زنید که آلوده شده اید؟
خانم ماری مأیوسانه جواب می دهد: آزمایشاتم نشان داده است که وجود ویروس HIV درخونم مثبت است.
عبدالله به چهرۀ معصومانه و حسرتبارش نگاه کرده می گوید: شما بهترمی دانید که انسان اصلاً کنجکاو خلق شده و من هم ازاین قاعده مستثنی نیستم وازاین لحاظ خیلی ازشما معذرت می خواهم از اینکه با این سوال بیجایم شما را ناراحت ساختم.
خانم ماری آه سردی ازدل برکشیده می گوید: خواهش می کنم جناب عبدالله.
البته آلوده شدن من حادثۀ تلخی بود که متأسفانه دروجودم عینیت پیداکرد و جزاینکه با تلخی هایش بسوزم و بسازم ، چارۀ دیگری ندارم.
ازروزیکه احساس کرده ام که وجود ویروس HIV درخونم مثبت است، مرا کاملاً درتنگنای کشنده ای قرارداده است که گاهی به ذهنم خلجان پیدامی شود که خودم را ازرنج وعذاب این دنیا بکلی راحت بسازم.
اما چنین شهامتی را درخودم نمی یابم تا باخودکشی بررنج ها وبدبختی هایم نقطۀ پایان بگذارم.
البته برداشتم اینست که خودکشی راه حل منطقی هم نیست.
دراین هنگام خانم سارا یک پطنوس میوه وقهوه آورده، جلو روی عبدالله گذاشته، خودش نیز درکناردخترش می نشیند.
عبدالله اززحمات خانم سارا اظهار تشکرنموده، برسبیل دلداری وتقویت روحی ماری به او می گوید: ببخشید خانم ماری، ظرف یک ساعتی که من باشما هم صحبت هستم، ضمن اینکه نگرانی هائی را در چهرۀ شما می بینم، کاردانی، لیاقت، شجاعت وشهامت فراوانی رانیز در وجود تان مشاهده میکنم.
اما واقعیت امراینست که دست زدن به خودکشی، نه تنها عمل شهامت مندانه نیست، بلکه برعکس یک کارجهالانه وبزدلانه است.
بنا براین، تقاضاهائی که من ازشما دارم اینست که:
· لطفاً این تلخی ها وناگواری ها را به فراموشی بسپارید که در زندگی، زیبائی های بی حسابی را پیش رو دارید.
· به نظرم شما باید شجاعت خدادادی تان را بخوبی حفظ نمائید،
· وقتی به خداوند بخشاینده ومهربان(ج) اتکال داشته باشید، بسیاری ازسختی هاودشواری ها دربرابرشما حل می شوند،
· بهتراینست که دیگراجازه ندهید که افکارمجهول ومنفی درمخیلۀ تان جای بگیرد و شما را بسوی خواسته های شیطان بلغزاند.
· هیچ ترس وهراسی را دردل تان جای ندهید ودربرابرناملایمات روزگار باقدرت تمام وتصمیم قاطع بخروشید وباافکارمنفی باقوت وقدرت به مبارزه ومقابله برخیزید.
آنگاه به طرف خانم سارا روگشتانده می گوید: شما که مادرخانم ماری هستید، به منزلۀ مادرمن هم هستید، آیا این گفته ام را بی ادبی تلقی نمی کنید؟
خانم سارا ازمادرگفتن عبدالله به حدی تحت تأثیررفته، منقلب می گردد که بی محابا کاسۀ چشمانش مملوازاشک شده وازعبدالله تشکر و سپاسگزاری نموده اضافه می کند: براستی که خداوند متعال(ج) شمارا به حیث یک راهنمای نیرومند به خانۀ ما فرستاده و ما از آشنائی با شما افتخار می کنیم.
این حرف شما هم کاملاً صحیح ومنطقی است که دست زدن به عمل خود کشی نهایت ضعف و ناتوانی وتحمل ناپذیری سختی های زودگذر روزگار را می رساند.
عبدالله روبه خانم ماری کرده می گوید: من می خواهم حرف های اساسی خودم را بزنم، آیا شما در خانۀ تان کمرۀ فلم برداری دارید تا مسائلی که اینجا مورد بحث قرارمی گیرد ثبت وضبط شود؟
خانم ماری فوراً ازجایش برخاسته می گوید: بلی، ما کمره داریم، میروم فوراً می آورم.
این را می گوید وفوراً ازجایش حرکت کرده وبه طرف اتاقش رفته و کمره اش می آورد و روی یک سه پایه نصب وفعال می سازد.
عبدالله یک عدد سیب را ازروی بشقاب برداشته، با چاقو پاره کرده، آهسته آهسته تناول می نماید.
خانم ماری وخانم سارا نیز میوه وقهره می خورند.
خانم ماری ریموت کنترول کمره را بدست گرفته وبا اشارۀ عبدالله آن را روشن می سازد.
عبدالله دربرابرلینز کمره بحثش را بانام ویادخداوند متعال(ج) آغاز وخانم ماری را مخاطب قرار داده می گوید:
به نظرم شما باید خاطرجمع و قویدل باشید وهمانگونه که قبلاً نیز اشاره کردم، ازعوامل هیچ مرضی ترس وواهمه دردل تان راه ندهید.
باید توجه داشته باشیم که ما درقدم اول باید اخلاص وصداقت خودرا در قبال عنایات خداوندی(ج) عملاً ثابت بسازیم ووظایف بندگی خویش را کاملاً انجام دهیم.
یکی ازوظایف ما بندگان خالص خداوند(ج) اینست که خودرا دربرابر حوادث ورویدادهای روزگار وقایه نمائیم که حفظ جان برما واجب است.
اگرتوانستیم درزدودن عوامل بیماری ها ازبدن خود مؤفق باشیم که چه بهترواگر برفرض محال تلاش کردیم، اما بهبودی برای ما میسرنشد، در آن صورت دیگرمکلفیت ازما ساقط می گردد.
ازاینرو، ما باید خودرا بخداوند حکیم و توانا(ج) بسپاریم وایمان خودرا نسبت به معبود خود قوت ببخشیم و ازهیچ مرضی هم هرگز نهراسیم.
درصورتیکه ما باایمان باشیم و به خداوند متعال(ج) توکل پیداکنیم، دیگر هم صحتمندی و هم ناخوشی، درد، رنج ومشقت برای ما گوارا وزیبا خواهد بود.
باید خدمت شما خاطرنشان سازم که خودکشی راه حل عاقلانه نبوده، بلکه ریشه درجهل، خرافات، عصبیت ها و تکالیف ناگوارروانی وجنون دارد.
البته باید توجه داشته باشیم که زندگی دراصل بسیار زیبا و به تعبیریکی ازدانشمندان، نمادی از بهشت وعده دادگی خداوند سبحان (ج) است.
اما به گفتۀ عربها، بشرطها وشروطها!
شاید درذهن شما این سوال نیز خطورنماید که شرط وشروطش چیست؟
باید توضیحاً عرض کنم که اگرکسی اراده، ایمان ،عزم متین وقوی داشته باشد، مراتب شکران نعمت های ارزانی شده ازجانب خداوند قادر متعال(ج) را به نحو احسن بجای آورد، به بسیارخوبی می تواند دربرابر سختی ها ومشکلات روزگار مقاومت بخرج دهد و حتی برانواع بیماری ها نیز غلبه حاصل کند.
برعکس اگر کسی ایمان ضعیف، ارادۀ سست وعزم متزلزل و شکننده داشته باشد، هیچ گاهی در برابر مشکلات روزگار مقاومت نتوانسته، به بسیار آسانی بزانو درخواهد آمد.
درصورت دوم، طبعاً افکارمنفی شیطانی درمخیله اش خانه کرده، سرانجام اورا ازخودش بیگانه ساخته، سرنوشتش را برباد خواهد داد.
امامن روحیۀ شماراالحمدلله بسیار قوی وایمانتان رامستحکم می بینم و ازبارگاه خداوند سبحان(ج) نیزاستدعا دارم تا شهامت ونیروی قوی و ارادۀ پولادینتری برایتان ارزانی فرماید تا بتوانید خودتان را ازچنگال این بیماری رنج آور نجات بخشید.
باید به یاد داشته باشیم که این دنیای فانی درحقیقت دهلیز ورودی دنیای ابدی به شمار می رود و طبق ضرب المثل عامیانۀ مردم ما، «هرچه دراین جهان کاشتیم درآن جهان نیزهمان را درو خواهیم کرد.»
باید به این نکته نیز توجه داشته باشیم که دنیای هرکس بسته به باورها، اعتقادات، افکار، اندیشه ها، میزان آگاهی و تصورات ذهنی او از جهان وماحول زندگی اش است.
دانشمندان معتقداند که مثبت اندیشی ها و عمل آگاهانه، برای انسان توانائی ها وموفقیت های زیادی به ارمغان می آورد.
چنانچه می گویند: کامیابی ها ابتداء به عنوان روئیاها درذهن ما تولد می شوند، سپس برای ما انگیزه وتحرک ایجاد نموده، مارا درجهت تحقق بخشیدن آن ها تشویق می کنند.
اما یک نکته را نباید فراموش کنیم که روئیاهای خود را هرگز با کینه توزان، حسدورزان، ومنفی بافان درمیان نگذاریم و هیچگاهی با آنان به مشوره ننشینیم.
البته اگرما اطراف خودرا به دقت نگاه کنیم، درجامعۀ ما منفی بافان وتنگ اندیشان کم نیستند، اگر ناسنجیده وناخودآگاه خیالات وتصورات خودرا دراختیارآنان بگذاریم، احتمال قوی می رود که ایشان با تنگ نظری ها ومنفی بافی های خودشان، اعتماد به نفس مارا ازبین ببرند وبجای آن تخم یأس، ناامیدی، بیراهه روی وعقبزدگی را دردل ما بکارند.
گفتنی است که تفکرمثبت باعث آرامش خاطرما شده، برعکس منفی اندیشی ومنفی گرائی مارا به شک وتردید واداشته، ازحرکت، پیشروی وترقی بازمی ماند و ما را به ناکامی می کشاند.
ازنظرفرهنگ اسلام، درهنگام برخورد با دیگران برهرمسلمانی لازم است تا قبل ازهمه حرمت و شخصیت شان را پاس داریم وازآنان صادقانه قدردانی به عمل آوریم و اگرچنین کردیم، یقین داشته باشیم که ماهم از تهاجم بدگویان ومنفی بافان درامان خواهیم ماند.
اماازعقده مندان، کینه توزان، حاسدان ومنفی اندیشان واقعاً باید به خدا پناه ببریم، چون آنان همواره درتلاش اند تا حس اعتماد بنفس را در ضمیر ما بمیرانند وعکس العمل هائی ازآنان سرمی زند که مارا ازرشد و پیشرفت درکار های ما فرسنگ ها عقب بیندازند.
همانگونه که قبلاً نیز اشاره کردم زندگی واقعاً زیبااست و زیبائی ها و پیچیدگی های فراوانی را نیز درمتن خود دارد.
اگرما چشم بصیرت خودرا بازنمائیم و عقل خودرا به درستی بکار ببندیم وهرچه بهتر، بیشترو منطقی تر فکرکنیم و به اصطلاح معروف مثبت اندیش باشیم، به همان پیمانه زندگی و ماحول محیط خودرا زیبا می بینیم وخودرا در میان موجی از بالندگی ها و افتخارات بهشتگونه مشاهده خواهیم کرد.
اگرما قدروارزش خلقت مملو ازحکمت وعظمت خداوندی(ج) را در تمام تارو پود وجود و ماحول خویش و خلقت جهان هستی بدانیم و بادیدۀ عبرت نگاه کنیم و دربارۀ هرذره ای از هستی تعمق نمائیم، اینهمه وفور نعمات الهی(ج) را که برای بشرارزانی شده را بدانیم و شکرانش را ادا کرده بتوانیم، اینجاست که خودرا درمیان زیبائی ها دیده و دیگر همۀ سختی ها وناملایماتش را به جان ودل پذیرا می شویم وبه میزان وسیعی قوت، قدرت، صلابت و استقامت ما را بالا وبالاتر می برد.
اما برعکس، اگرما به دنیا ومافیها با نظرسطحی و یا نظرمنفی وعقده مندانه نگاه کنیم وهمه را عبث و بیهوده تلقی نمائیم وخود را که جزئی از جهان هستی و به اصطلاح معروف گل سرسبد جهان خلقت هستیم، بی ارزش بپنداریم، بدون شک زندگی برای ما به یک جهنم سوزان مملواز خشم، خشونت و انواع زشتی ها بدل گشته، همۀ امکانات دست داشتۀ ما، مثل ثروت، قدرت، رفاه مادی، همه وهمه به خرمن هائی از آتش مبدل می گردند.
اینجااست که دیگرزندگی برای ما مفهوم اصلی اش را ازدست داده، همین دید وتلقی، مارا به امراض گوناگون جسمی و روانی گرفتار می سازد!
سرانجامش هم اینست که ما ازطریق روزنامه ها، رادیوها وتلویزیون ها، اطلاع حاصل می کنیم که فلان شخص درفلان جا به فلان نحو خودکشی کرده است!!
آیا این هم شد راه حل منطقی؟!!
بنا براین، ما باید یقین داشته باشیم که این بیراهه رفتن ها و ناسپاسی ها، همان مسیری است که ابلیس علیه اللعنه ما را بدان سومی کشاند و سرنوشت مارا سرانجام به همان جهنم سوزانی که خداوند قهار(ج) از شدت خشم و غضبش برای بدکاران و کجروان برپا ساخته است، منتهی می گرداند.
پس باید باورداشته باشیم که زندگی را خداوند متعال(ج) با حکمت بالغۀ خودش بسیارزیبا، پرارزش و مملو از رمز و راز خلق فرموده است.
اما این خودما هستیم که باکمالات خود آن را به بهشت تبدیل می سازیم، یا برعکس با جهالت ها، ناسپاسی ها، خشم ها و خشونت های خویش آنرا به آتشکده ای از جهنم مبدل می گردانیم.
لذاباید قدرخودرا وارزش زندگی خویش را ودرعین حال نعمات ارزانی شدۀ الهی(ج) را به خوبی و شایستگی بدانیم و پاس داریم و خود را دربست محکوم ارادۀ لایزال خداوند حکیم(ج) بدانیم و با قدرت و شهامت تمام، دربرابرمشکلات عایده بایستیم و هیچ هراسی هم ازهیچ حادثه و مرضی نداشته باشیم وعامل هیچ مرضی را درخود راه ندهیم که دنیا دار ابتلاء وامتحان است ومحل تمرین چگونه زیستن و آمادگی گرفتن برای حیات جاودانه ودنیای ابدی پس از مرگ.
هدف وفلسفۀ زندگی چند روزۀ دنیائی یا چند سالۀ انسان دردنیا، همین است وبس.
یعنی هرانسان، مسئول ومکلف است که بطور شبانه روزی سعی و تلاش به خرج دهد تا توشۀ خوب و ارزشمند سفرآخرت و ابدیتش را از راه حلال و مشروع تهیه و تدارک ببیند تا درجهان دیگر آرام، باوقار، سرفراز ومتنعم از نعمات بزرگ الهی(ج) به زندگی جاودانگی دست یابد.
حالا اگرحیات هردو دنیا را به مقایسه بگیریم، جهان امروزی دنیای ما، با آنهمه جلوه های پرزرق برقش در برابر زیبائی های جهان ابدیت به اندازۀ بال مگسی ارزش ندارد.
من تعجب می کنم وافسوس می خورم به حال کسانیکه فریب مظاهر دنیوی ومؤقتی را خورده و برای رسیدن به مقام، منصب، ثروت، مکنت فنا شدنی ازهیچ عمل زشت، جنایتبار، خباثت وخیانت در حق همنوعان شان دریغ نمی کنند!!
مگرغیراز اینست که چنین اعمال ناگوار و نابخردانه ازجهالت، حماقت و کوتاه فکری آنان سرچشمه می گیرد؟
جواب روشن است، اما متأسفانه چنین افراد کوتاه فکر، خودشان را هوشیارتر ازدیگران می پندارند!!
اما درواقعیت امراینها نه تنها هوشیاروعاقل نیستند، بلکه پیروان اصلی شیطان، اصحاب السعیر و جنایتکاران بالفطره ای هستند که بدست خود آتش سوزان جهنم آخرت را برای خویش می افروزند!!
البته سوء تفاهم نشود و نمی گویم مقام، منصب و ثروت بداست ونفرت انگیز.
همه خوبند، اما به شرطی که درراستای خدمت به خلق الله باشد.
مقام ومنزلت زمانی خوب است که درپای آن عدل، انصاف سربریده نشود.
مکنت وثروت وقتی ارزش دارد که درپای آن حق هیچ مظلومی ضایع وپایمال نگردد.
دراین هنگام، عبدالله سکوت نموده، باعذرخواهی می گوید: مثلیکه خیلی پرگپی کردم .
خانم ماری ازصحبت های عبدالله چنان به وجد آمده بود که می خواست اورا به آغوش بکشد و سر و صورتش را غرق بوسه نماید.
همینکه می خواست ازجایش برخیزد، عبدالله حالت خوشحالی وهیجان را درچهره اش خوانده می گوید: خانم ماری!
خواهش می کنم، هیجانی نشوید وبیش ازاین مرا شرمنده نسازید.
خانم ماری آه کشیده سرجایش نشسته و قطرات اشک دورچشمان زیبایش موج می زند.
خانم سارا سرفۀ نازکی کرده می گوید: جناب عبدالله!
با این تحلیلات ارزشمند، حکیمانه یا بگویم فیلسوفانه ای که شما انجام دادید، هم برای من و هم برای ماری عزیزم نسبت به زندگی، امید و جان تازه بخشیدید و نمی دانم که به کدام زبان از شما سپاسگزاری نمایم؟
صحبت های شما برای ما بسیارتازگی داشت.
بنازم به دین و مکتبی که پیروانش رابا چنین منطق قوی واعتقادات نیرومند وارادۀ آهنین تربیه و به جامعه تقدیم می کند.
عبدالله که می بیند حرف هایش نفوذ ژرفی روی خانم ماری وخانم سارا برجای گذاشته است، باخوشحالی می گوید: از درک حقیقت پذیری شما واقعاً شکرگزارم.
این، ازدرایت، شخصیت و آگاهی های بلند شما است که برایم شانس صحبت کردن دادید وبه حرف هایم بهاء قائل شدید و وقت تانرا برای شنیدن حرف هایم تلف کردید.
خانم ماری که ساکت وآرام نشسته وسراپا گوش میداد، گلویش را صاف نموده، می گوید: جناب آقای عبدالله!
مصاحبت شما طی یکی – دوساعت، نه تنها برای ما اتلاف وقت نیست، بلکه شخصاً یکی از زیبائی ها وپربار ترین خاطرات زندگی ام به حساب می آورم.
بازاشک دورچشمانش حلقه زده با دستمال کاغذی چشمانش را پاک کرده اضافه می نماید: من اعتراف می کنم که تاکنون هیچ گاهی از شنیدن آیات انجیل وهمچنان تحلیلات دانشمندان علوم روزکه در محافل و رسانه ها شنیده ام و دیده ام، تا به این حد مرا منقلب و متحول نساخته است.
شما بااین تحلیلاتی که انجام ارائه کردید، باوجودیکه می دانم باگرفتن ویروس HIV عمردرازی دراین دنیا نخواهم داشت، اما حرف های شما مرا به همین زندگی چند روزۀ دنیائی هم سخت مشتاق، امیدوار و لذتبخش ساخته است.
ای کاش خداوند متعال(ج) توفیقم می داد تا قبلاً نیز معلم آگاه، فهیم و دانشمند متدینی چون شما را در کنارم می داشتم تا اززندگی ام می توانستم بهتر وپربارتر بهره ببرم.
عبدالله حرفش را قطع کرده می گوید: من یک خواهش دوستانه ازشما دارم، اجازه است مطرح کنم؟
خانم ماری باچهرۀ گشاده جواب می دهد: بفرمائید، من مطیع امرشما هستم.
عبدالله ازخوشبینی خانم ماری تشکرکرده اضافه می کند: خواهشم از شما اینست که آن ایام تلخ وناگواررا به کلی به فراموشی بسپارید که به امید خداوند حکیم(ج) زندگی زیبا وپرباری را درپیش خواهید داشت.
خانم ماری نگاهش را به چهرۀ عبدالله دوخته، لبخند شرینی روی لبانش نقش بسته می گوید: بسیارخوب.
سرازهمین لحظه، من به شما قول می دهم که دیگر ازفعل وانفعالات ویروس HIV درجریان خونم و حجرات بدنم، به اندازۀ پرکاهی هم هراس و واهمه دردلم راه ندهم.
عبدالله ازشنیدن این حرف خانم ماری احساس خوشحالی کرده، به عنوان تشویق بیشترش کف می زند و این عزم متین را برایش احسنت، بارک الله و مبارک باد می گوید.
خانم سارا نیزازفرط خوشحالی، عبدالله را درکف زدن همراهی می نماید.
خانم ماری ازابرازاحساسات عبدالله و مادرش سپاسگزاری کرده می گوید: اما جناب آقای عبدالله!
واقعاً من به راهنمائی های مدبرانۀ شما سخت محتاجم و ازشما عاجزانه تقاضا می کنم تا همکاری های خودتان را ازمن درمانده دریغ نفرمائید.
لبخند متینی روی لبان عبدالله درخشیده وازاینکه توانسته بود مریم رنج دیده و مأیوس از زندگی را روحاً تقویه و به زندگی امیدوارسازد و حداقل خدمتی به یک انسان بقول خودش درمانده انجام دهد، احساس خوشحالی نموده می گوید: خانم ماری!
وقتی شما قول شرف دادید وتعهد سپردید که دیگر از مرض ایدز نهراسید، من هم به شما قول شرف می دهم که دربالابردن قدرت روحی و روانی شما و ایمان درمانی تان تا محو کامل ویروس HIV ازوجود تان صادقانه و اخلاصمندانه درخدمت شما باشم.
حالا راضی شدید؟
دهان ماری ومادرش ازادای کلمۀ آخرعبدالله ازتعجب بازمانده، خانم ماری کنجکاوانه می پرسد: شما چه فرمودید جناب عبدالله؟
ممکن است جملۀ آخرتان را یک باردیگرهم تکرارنمائید؟
خانم سارا به میان حرف ماری پریده اظهارمی دارد: جناب عبدالله طوری حرف می زند که گویا خداوند تبارک و تعالی(ج) ایشان را به عنوان یک فرشتۀ نجات به خانه ما فرستاده باشد.
عبدالله دوکف دستانش را به طرف خانم سارابلند کرده می گوید: خواهش می کنم مادرجان!
عاجزانه ازخدمت شما تقاضا می کنم که درمورد من که یک بندۀ حقیر فقیر و به مثابه خاک پای عالم هستم، اینگونه غلونفرمائید که مرا گنهگار می سازید.
من هم یک انسانم، مثل شما ونسبت به شما هیچ امتیازخاصی ندارم.
فقط به شما اطمینان می دهم که من:
· به معبودم که همانا خدای یگانه ولاشریک(ج) است ایمان قرص ومحکم دارم.
· به 124هزارپیامبران الهی(ج) که درطول تاریخ زندگی بشر برای هدایت انسان ها فرستاده شده اند، که اول ایشان حضرت آدم و آخرشان حضرت پیامبرآخرالزمان، محمد مصطفی(ص) است مؤمنم.
· به کتاب ها وصحیفه های نازل شده ازجانب پروردگارعالم (ج) به پیامبرانش ایمان دارم.
· به وجود فرشتگان الهی(ج) اعتقاد کامل دارم،
· به روزحشروحساب دهی انسان ها، اعمال عدل الهی(ج) در مورد همۀ انسان ها و وجود بهشت وجهنم باور دارم.
اینهائی که عرض کردم، پایه های اساسی اعتقادات هرانسان باایمان، موحد وخداپرست است.
خانم ماری که ازصحبت های عبدالله به یک آرامش روانی وانبساط خاطر رسیده، با لبان پرتبسم می گوید: جناب عبدالله!
می توانم از شما یک سوال داشته باشم؟
عبدالله نگاهش را به چهرۀ شگفتۀ ماری دوخته می گوید: بفرمائید خواهش می کنم.
اما به شرطی که سوالت آسان باشد که بند نمانم.
هرسه نفرمی خندند و خانم ماری می پرسد: راجع به حضرت مریم مقدس اسلام چه نظر دارد؟
عبدالله خودش را روی موبل جابجا کرده توضیح می دهد: حضرت مریم مقدس سلام الله علیها، حضرت آسیه سلام الله علیها همسرفرعون سلام الله علیها، حضرت خدیجۀ کبری سلام الله علیها همسر پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها، دختر پیامبر بزرگوار اسلام(ص) ازجمله بانوان بزرگ و الگوهای کامل زنان جهان درطول تاریخ زندگی بشر به حساب می آیند.
اما حضرت مریم مقدس که درود وسلام خدا وفرشتگانش براو باد، دخترحضرت عمران نبی سلام الله علیه از مادر پاک زاده شد، پاک زیست و همواره مورد الطاف وعنایات الهی(ج) قرارداشت.
حضرت مریم(س) را هیچ مردی لمس نکرد، اما بنا به حکمت بالغۀ خداوند حکیم (ج) به حضرت عیسی(ع) باردارگردید وحضرت عیسی مسیح(ع) را درحالی به دنیا آورد که باکره بود.
حضرت مریم مقدس(س) حضرت عیسی مسیح(ع) رابه آغوش گرم و پرمهر خویش پرورش داد و سرانجام آن حضرت هم به رسالت و نبوت خداوندی(ج) مفتخرگردید.
ازاثرتحمل زحمات وتلاش های شبانه روزی وانفاس قدسیۀ حضرت مسیح(ع) بود که مردم آن عصروزمان بانورایمان آشنا شدند.
البته این نکته را نیزنباید ناگفته بگذاریم که مخالفان حضرت عیسی مسیح(ع) را که درآن زمان اغلباً سران متعصب ومنفعت طلب یهود و سائر انحراف اندیشان وسلاطین جورو بت پرستان زمانش تشکیل می دادند، برای اینکه افکار انحرافی خودشان رادرجامعه بسط وگسترش دهند، رسالت حضرت مسیح(ع) راتخطئه می نمودند تا بازار مکارگی های خود شان از رونق نیفتد.
خانم سارا سرفۀ نازکی کرده می پرسد: به نظرشما، آیا سران قوم یهود به کتاب وحی تورات ایمان نداشتند که راجع به حضرت مسیح(ع) موضعگیری های منفی می نمودند؟
عبدالله زهرخندی زده، درجواب می گوید: بسیاری از سران متعصب یهود ازاصل اعتقادات حضرت موسی(ع) عدول کردند و حتی درمتن تورات، طبق خواسته های نفسانی خود شان دست اندازی نمودند.
حتی ازیک تورات پنج تورات ساختند.
همچنانیکه همان دست اندازی هارا علماء مسیحیت نیز مرتکب گردیدند و حتی بعضاً خودشان را به کفرو شرک انداختند!!
خانم سارا تعجب کنان می گوید: ممکن است دراین رابطه بیشتر توضیح دهید؟
عبدالله مکث کوتاهی کرده جواب می دهدکه بسیارآشکارا است:
علماء مسیحیت، آیات الهی(ج) را که درانجیل نازل گردیده بود، هرکدام به نوبۀ خودشان تحریف کردند و اختلافات آنان به حدی عمیق گردید که از یک کتاب که ازطرف خداوندمتعال(ج) برحضرت عیسی مسیح(ع) نازل گردیده بود، چهارکتاب انجیل را ساختند وپرداختند و به خورد خداپرستان دادند!!
دین واحد حضرت مسیح(ع) را به چهارتا دین متفرق و متفاوت جدا ازهم تکه وپارچه نمودند!!
حالا شما خودتان قضاوت نمائید که آیا برای حضرت عیسی مسیح(ع) یک انجیل ازجانب خداوند متعال(ج) نازل شده بود یا چهارتا انجیل؟
البته نمی گویم که کتاب های انجیل های چهارگانه، تمام آیات شان جعلی ودروغ است.
ممکن است آیات صحیح هم درمتن هرچهارکتاب انجیل وجود داشته باشد.
اما آیات تحریف شده وساختگی فراوانی نیزدرمتن اناجیل چهارگانه گنجانیده شده اند که ازطرف خداوند سبحان(ج) به حضرت عیسی مسیح (ع) نازل نگردیده اند.
بااین خدشۀ عمیقی که دراناجیل اربعه وارد شده، آیات صحیحش را نیزاز اعتبار ساقط ساخته اند.
خانم ماری تبسم کنان می گوید: آفرین براین منطق قوی شما، خداوند شما را حفظ کند.
عبدالله ازخانم ماری تشکرنموده می افزاید: اجازه می دهید، دراین باره یکی – دو مثال دیگرنیز ارائه نمایم؟
خانم ماری و خانم سارا هردوی شان تائید کرده می گویند: بفرمائید، اگر ذهن مارا هرچه بیشترروشن فرمائید ما خوشحال می شویم.
عبدالله کمی مکث کرده می گوید که انجیل های امروزی:
· حضرت عیسی مسیح (ع) را پسرخداوند قلمداد می کنند!!
· حضرت مریم را باتهمت ناروا، همسرخدا می پندارند!!
· بعضی ها هم حضرت مسیح را العیاذبالله خود خدا می دانند!!
· بعضاً هم حضرت مسیح(ع) را هم خدا، هم پیغمبرخدا وهم پسرخدا قلمداد می کنند!!
حالا خودشما فکر کنید:
· خداوند متعال(ج) که جسم مادی ندارد تا امیال شهوانی داشته باشد که برود با حضرت مریم مقدس که مخلوق خودش است، ازدواج نماید وسرانجام ازحاصل ازدواج شان، حضرت مسیح(ع) تولد گردد.
خداوند تبارک وتعالی(ج) ازهمه چیزبی نیازاست، چگونه به همبستر شدن با یک زن نیاز پیدا می کند؟
· مسیحیت می گوید که خداوند درحالیکه یکی است، سه تا هم هست!!
یعنی حضرت مسیح(ع) هم خدااست وهم پیغمبرخدااست وهم پسرخدا!!
اینها همگی ازافکارباطل شیطانی برای بدنام کردن حضرت مسیح و بی اعتبارساختن مردم نسبت به این دین الهی(ج) سرچشمه می گیرد تا باورهای مسیحیت اصیل را خدشه دارسازند.
وقتی موجودی یکی باشد، چگونه وروی کدام عقل منطق ریاضی در عین حال سه تا شده می تواند؟
کدام عقل وکدام منطق این مزخرف بافی ها را می پذیرد؟
البته معذرت می خواهم از اینکه این حقیقت تلخ را یادآور می شوم.
ازنظرقرآن کریم، خداوند متعال(ج) را جسم قراردادن کفر و شرک محض است.
چون خداوند(ج) خالق تمام هستی است و بی نیاز ازهمه چیز وهمه مسائل .
او قادرمطلق است، همۀ جهان هستی و هرآنچه درجهان هست، را خداوند (ج) با تدبیردرست ودقیقی خلق فرموده است.
یک خالق هیچگاهی احتیاج پیدا نمی کند تا با مخلوقش مخلوط شود یا هم آغوش گردد.
خداوند بی نیاز، همانگونه که قبلاً نیز اشاره کردیم، نفس مادی ندارد تا دراثرکشش های نفسانی خودش همسر برایش اختیار نماید.
خدائی که خالق جهان هستی است، چگونه می آید خودش را پیامبر خودش مقررمی کند؟
خدائی که جهان راآفریده است، چگونه می آید پسرخودش می شود یا پدر خودش؟
باید خدمت شما خاطرنشان کنم که باورهای اینها، از دوحالت خارج نیست:
یا ازجهل ونادانی منشاء می گیرد که چنین مزخرفات بی سنجش را از شکم خود می بافند ومی پندارند که خدا هم یکی است و درعین حال سه تا هم هست!!!
یاازمکر، فریب، دروغ وشیطنت شان سرچشمه می گیردوقصد وهدف اصلی شان بدنام کردن وبه تمسخرگرفتن مسیحیت اصیل است.
دراین رابطه بد نیست این نکته را نیز خدمت شما به عرض برسانم که علماء مسیحیت وقتی توان جوابگوئی در برابر سوالات دانشمندان یهودی را مبنی براینکه وقتی هیچ مردی حضرت مریم را لمس نکرده باشد، چگونه آن بانوی پاکدامن به حضرت مسیح باردارگردید؟
علماء مسیحی که ازپاسخگوئی های منطقی وقانع کننده عاجزماندند، بین خودشان فیصله نمودند تا درجواب آنان بگویند که خداوند العاذباالله خودش با حضرت مریم ازدواج کرد تا حضرت مسیح به عمل آمد.
روی این باوربی اساس و بی بنیاد، برحضرت عیسی (ع) تهمت بزرگ و کفرآمیز پسرخدارا زدند!!!
درحالیکه درآزمایشات علمی عملاً ثابت گردیده است که تخمۀ مؤنث بدون اینکه درمجاورت تخمۀ مذکر قرار گیرد، بارورشده می تواند.
چنانچه دانشمندان برای اولین بار تخمۀ مؤنث قورباقه را با عملیۀ سوزن زدن برسطح آن در آزمایشگاه بارورساختند.
خانم سارا سرش را به علامت مثبت تکان داده می گوید: بلی بلی من هم مشابه همچوآزمایشات را در روزنامه ها خوانده ام.
اما باید اعتراف کنم که عقلم به اینجا قدن نداد تا آن را با باردار شدن حضرت مریم مقدس تشبیه می کردم.
واقعاً ما از شما سپاسگزاریم که امروز مارا ازنگرانی ها وخلاء های فکری وسست اعتقادی نجات دادید.
عبدالله روبه ماری کرده می پرسد: شما این گفته های اربابان کلیساها را چگونه ارزیابی می کنید؟
خانم ماری آه کشیده می گوید: ما تابحال واقعاً درگمراهی بسربرده ایم.
امروز، همانطور که مادرجانم گفتند، مثل یک فرشتۀ نجات برما نازل شدید و مارا ازچنگال هیولای خونخوار ناامیدی رهانیدید که بدینوسیله از شما صمیمانه تشکرمی نمائیم.
عبدالله نگاهش را به چهرۀ زیبا وگلگون ماری دوخته می گوید: خانم ماری!
لطفاً مرا ازحد خودم بیشتر تعریف نکنید که خدای نخواسته من هم یک وقتی باورمی کنم و آنروز است که لحظۀ سقوطم فراهم خواهد شد.
تبسم درخشانی روی چهرۀ خانم ماری درخشیده، می گوید: جناب عبدالله!
شما به نظرم خیلی شکسته نفسی می کنید.
اما ما میدانیم که شما باصحبت های آگاهی بخش تان، امروزآن پرده های ضخیمی را که سال های سال اربابان کلیساها ودرعین حال ناآگاهی ها وخوشباوری های خودما برروی چشمان بصیرت ما کشیده بودند، در یک جلسۀ دوساعته به بسیار زیبائی ومنطق عالی برطرف کردید وجان مارا بانور ایمان روشن ساختید.
دراین هنگام خانم سارا از جایش برخاسته به آشپزخانه رفته ویک پطنوس میوۀ خشک و شیرینی آورده، روی میز چیده و هرسه نفر باهم تناول می کنند.
خانم ماری روبه عبدالله کرده می گوید: خسته که نشده اید که بحث دیگری را شروع کنیم؟
عبدالله شانه هایش را بالا انداخته می گوید: نخیرنخیر، بفرمائید، من درخدمت شما هستم.
خانم سارا روبه ماری کرده می گوید: ما امروزجناب عبدالله را بسیار زحمت دادیم، اگر بحث دیگری داری، بگذار برای فردا و روزها وشب های دیگر.
چون دیگرجناب عبدالله درحقیقت امر، هدیه ای است ازجانب خداوند برای ما درماندگان و ما نمی خواهیم که ازاین به بعد ایشان ازما دورباشد.
عبدالله، خانم سارا رامخاطب قرارداده ابرازمی دارد: خواهش می کنم، اینگونه نگوئید که من هم به حدی رفت وآمد نمایم که شمارا خسته بسازم.
خانم ماری خنده ای سرداده اظهارمی دارد: خواهش می کنم جناب آقای عبدالله!
شما با این حرف های تان مارا شرمنده می سازید، ما نسبت به جناب عالی بسیار ارادت داریم و شمارا مؤنس و غمخوارخود می دانیم.
البته ما ازشما توقعات دیگری نیزداریم تا باما بیشتر درتماس باشید و ما را درراه راست راهنمائی فرمائید ودرروح وروان ما نیرو وانرژی و برجان خسته وفرسودۀ ما نیز نورامید وجرقه های ایمان بتابانید.
من اطمینان دارم که شما این کار را بخوبی انجام داده می توانید.
امروزقبل از ملاقات شما، وقتی به قیافۀ فرسودۀ ماری نگاه می کردم، دل از دلخانه ام کنده می شد.
چنان ترس ووحشت دردلم خانه کرده بود که می ترسیدم خدای نخواسته قالب تهی کند وجان به جانان آفرین بسپارد ومن وپدرش را برای همیشه ترک نماید.
اما حالا به فضل خداوند کریم می بینیم که چقدرشاد وسرحال است؟
دنیائی ازامید، اراده، اطمینان وخوشحالی درچهره اش موج می زند.
خداوند متعال(ج) شمارا خیربدهد که این خوشحالی را درکاشانۀ ما به ارمغان آوردید.
خانم ماری هم ازجایش نیم خیزشده می گوید: جناب عبدالله!
من خیلی خیلی علاقمندی دارم تا راجع به ارزش های دین اسلام چیز های بیشتری را بدانم.
عبدالله سرش را به عنوان تائید حرکت داده می گوید: بسیارخوب است، من هم ازاین علاقمندی شما صمیمانه استقبال می کنم.
اگربخواهید راجع به اسلام تحقیقات انجام دهید هم سایت های انترنتی فراوانی وجود دارد که می توانید ازمطالب آنها استفاده نمائید وخود تان را نسبت به ارزش های دین اسلام آگاه و باخبر سازید.
وقتی سایت های انترنتی را بگشائید، دریائی ازمعلومات راجع به اسلام برروی شما باز می شود.
اگر خواستید و حوصله داشتید، من هم آدرس سایت های معتبری را دراختیار تان قرارمی دهم وضمناً خودم نیز همیشه در دسترس تان خواه بود.
آنگاه رو به ساعت دیواری کرده می گوید: حالا اگراجازۀ شما باشد من از خدمت تان مرخص می شوم.
خانم ماری ضمن ابرازعلاقمندی می گوید:چطوراست که درختم مهمانی شبانۀ تان دوباره اینجا تشریف بیاورید؟
عبدالله مکث کوتاهی کرده اظهارمی دارد: معلوم نیست صحبت های ما چه وقت تمام خواهد شد؟
ازاینرو، نمی خواهم بیشتراز این مزاحم اوقات شما گردم.
خانم ماری نفس عمیقی کشیده گلایه می کند که شما که بازحرف مزاحمت را زدید، خواهش می کنم این تعارفات را دیگرتکرار نکنید.
حالاکه می خواهید تشریف ببرید ما حرفی نداریم، اما قول بدهید که فردا شب حتماً تشریف بیاورید، تا برای شما غذای اسلامی تهیه نمائیم.
باپدرم نیز آشنا شوید وچه بهترکه همگی از نظریات شما مستفید گردیم.
آنگاه پس ازاصرارخانم ماری، عبدالله قول می دهدکه فردا شب بیاید.
عبدالله روبه خانم سارا و خانم ماری کرده می گوید: حالا برایم اجازه می دهید که ازخدمت تان رخصت شوم؟
خانم ماری وخانم سارا به احترام مهمان شان ازجا برخاسته و اورا تا دم دروازۀ لفت بدرقه می نمایند و پس از خداحافظی، خانم ماری و خانم سارا به خانه برمی گردند.
عصرگاه روز یک شنبه، زنگ تیلفون موبایل عبدالله به صدا درمی آید.
عبدالله گوشی را برمی دارد، صدای خانم ماری را می شنود و ضمن احوالپرسی می پرسد: جناب عبدالله، کجا تشریف دارید؟
عبدالله درجوابش می گوید: درخوابگاهم هستم.
خانم ماری می گوید: ما همگی جمعیم وبی صبرانه منتظرشما هستیم.
عبدالله مکثی کرده می گوید: به چشم، من هم ده دقیقه بعد به طرف شما حرکت می کنم.
خانم ماری می گوید: جناب آقای عبدالله، لطفاً درخوابگاه تان تشریف داشته باشید، اینک من خودم دنبال تان می آیم.
عبدالله درجوابش می گوید: خواهش می کنم، لازم نیست شما زحمت بکشید، من خود می آیم.
خانم ماری: لطفاً تعارف نفرمائید، اینک ما درحال حرکت هستیم وگوشی را قطع می کند.
دقایقی بعد خانم ماری موترش را دم دروازۀ خوابگاه عبدالله پارک کرده، منتظرمی ماند.
لحظه ای بعد عبدالله، درحالیکه یک خریطۀ پلاستیکی دریک دست دارد و دوسیه ای نیز زیربغلش دیده می شود، ازخوابگاه خارج وبه طرف موتر ماری می آید.
خانم ماری ویک دخترجوان دیگر، به احترام عبدالله ازموترپیاده وپس ازسلام علیکی واحوالپرسی، خانم ماری دخترهمراهش را که از نظر چهره وتناسب اندام، شباهت زیادی خانم ماری دارد، خواهرش سوزانا معرفی می نماید.
باردیگرباهم احوالپرسی گرمی بین آنان صورت می گیرد.
پس از مراسم معارفه، عبدالله می خواست بر سیت پشت سربنشیند که سوزانا ازبازویش گرفته، با اصرار اورا برسیت پیشرو، درکنارماری نشانده وخودش برسیت پشت سرمی نشیند.
خانم ماری موترش را حرکت داده، راه منزلش را درپیش می گیرد.
عبدالله روبه خانم ماری کرده می گوید: لازم نبود شما زحمت بکشید، من خودم می آمدم، چون من و سوزانا جان امشب مهمان شما هستیم.
طنزگویان درافغانستان یک فرد شعررا به زبان دری می خوانند:
گـربـه بــغــداد لـقــمــه ای بـاشـــد
مـــاازایــنــجــا ســربجـنــبـانـیـــم
خانم ماری وسوزانا می خندند وماری می گوید: خوب مسئلۀ ای نیست، فقط ما خواستیم زودتر، بیشترو بهتر از صحبت ها و نظریات اندیشمندانۀ شما بهره ببریم.
عبدالله به طرف خانم ماری نگاه کرده ابرازمی دارد: شما واقعاً لطف دارید.
خانم ماری تبسم کنان درجوابش می گوید: البته اینکه ما زودتراز قرار قبلی مزاحم شما شدیم تنها خواست من نبود، بلکه خواست همگی بود تا دنبال شما بیائیم.
(ادامه دارد)