داستان

 

جرقه های ایمان

 

(قسمت  - 5 )

(به قلم عبدالقیوم فدوی )

   به ادامه مطالب گذشته :

  

چون زمانیکه طفل دررحم مادرقرارمی گیرد وازخون مادرش تغذیه می کند، هروضعیت وحالتی روحی وروانی ای که مادر داشته باشد، چه خوشحالی یا برعکس غم واندوه و پیشیمانی و احساس حقارت باشد، همۀ آن حالات درروح، روان، خلق وخوی طفل نیزمنتقل گردیده، تبعات بسیار ناگواری را ازمادرش به ارث خواهد برد.

·        اگرمادرش نخواهد که طفل حرامی را درآغوشش بگیرد و در پرورش سالم او علاقمندی نشان ندهد و قبل از تولد اورا سقط نماید، آن هم گناه عظیم ونابخشودنی ایست که به حساب قتل نفس یک انسان به حساب می آید وجرم سنگینی را مرتکب خواهد شد.

·        بیشترمشکلات وبدبختی هائی که درجامعۀ بشری رخ می دهد، ازدست حرامیان، حرامزادگان، حرامكاران، حرامخواران و تربیت  نایافتگانی است که خودشان یا والدین شان ازپول حرام و حقوق ضایع شدۀ خلق الله ازطریق رشوت، دزدی، غارت و چپاول اموال دیگران تغذیه می کنند وازطریق همان پول های حرام برای زن واطفال شان غذاتهیه می نمایند وحتی درنسل فرزندان شان نیز تاثیرات ناگوار وارد می نماید.

   بنابراین، من ازدختران جوان و نوجوان تقاضامی کنم که آگاه و هوشیارجان خود باشند تا خدای نخواسته دستخوش دسایس توطئه گران و فریبکاران قرار نگیرند و سرانجام دردام فساد، فحشاء، بدنامی و بدبختی سقوط نکنند ومقهورحیله های دشمنان شرف و عزت خودشان نگردند.

   ازشنیدن دلایل و توضیحات عبدالله، ماری سخت به هیجان آمده با صدای بلند فریاد کشیده، کف می زند.

   عبدالله ازاحساسات گرم خانم ماری اظهار شکرگزاری نموده ابرازمی دارد كه من ازحضورهمۀ شما معذرت می خواهم ازاینکه وقت گرانبهای شما را با پرگپی هایم ضایع ساختم ونزدیک ساعت 12 نصف شب است.

   خانم سارا کف دستانش را به طرف عبدالله بلند کرده می گوید: خواهش می کنم جناب عبدالله، اینگونه حرف نزنید، ما از احسان شما و از لطف وبزرگواری شما بسیارممنونیم.

   عبدالله پس ازسکوت کوتاهی می گوید: اجازه دهید من مطلبی را از انترنت خدمت شما بخوانم تا ببینیم که وضعیت زنان درجوامع غربی، از جمله درهمین کشور خود شما بریتانیا چگونه است؟

   آنگاه کمپیوتر لب تاپ ماری را ازروی میزبرداشته ازطریق جستجوگر گوگل، وقایع تجاوزات جنسی برزنان را دربریتانیا جستجو نموده، مطلبی را از گزارش خبرگزاری فارس (18 دلو 1390) به نقل از ستاد حقوق بشر در ایران، ازسازمان "منع خشونت علیه زنان" چنین می خواند:

   « درهر 9 دقیقه یک زن در انگلستان مورد تجاوز جنسی قرار می‌گیرد و حقوق افراد مورد تجاوز هم استرداد نمی‌شود.»

    خانم سارا قدراست کرده می گوید: عبدالله جان!

    مطلب دلچسبی است،  لطفاً جزئیاتش را هم بخوانید.

   عبدالله سرفۀ نازکی کرده، چشم می گوید و ادامه می دهد:

   در سایت آمده است که «جوامع غربی که داعیه حفظ حقوق بشری را دارند، امروزه یکی از پر خشونت ترین جوامع علیه زنان بشمار می‌روند و بریتانیا هم از این قاعده مستثنی نیست و این کشور جایگاه خاصی در رابطه با خشونت علیه زنان دارد.

   این خشونت‌ها به جایی رسیده است که "سازمان پایان خشونت علیه زنان" (EVAW) که قدرتمندترین ائتلاف بین المللی ضد خشونت زنان است، خواستار پایان آن علیه زنان و دختران شده است.

   سه میلیون زن هر ساله در سراسر بریتانیا شکلی از خشونت را تجربه می کنند و تقریباً نیمی از زنان در انگلیس و ولز از خشونت ها در داخل خانه ها، آزار و اذیت جنسی و آسیب رنج می برند و بر اساس قوانین "ضد آسیب زنی بر زنان" که در سال 2003 تصویب شد هیچ محکومیتی در این باره وجود نداشته است.

   در روز بین المللی پایان خشونت علیه زنان، سازمان های مدافع حقوق زنان در بریتانیا از دولت این کشور خواستند تا اقداماتش را برای حذف و ریشه کنی این نوع خشونت‌ها در داخل کشور و در قارۀ اروپا افزایش دهد.

   این گروه طی قطعنامه ای از دولت بریتانیا خواسته است:

·        دولت باید با امضای کنوانسیون شورای اروپا در رابطه با محو خشوت علیه زنان به مبارزه در این مسیر بپیوندد.

·   ما به همراه مؤسسه زنان و دیگر گروهها، طی نامۀ مشترکی که در روزنامۀ گاردین به چاپ رسید، یاد آور شدیم که قطع کمک های حقوقی و قانونی از زنان می تواند امنیت آنها را به خطر بیندازد.

·   ما از صدراعظم بریتانیا می خواهیم تا تدابیری را در برابر ازدواج های اجباری و دیگر مظاهر خشونت که عمدتاً دربین اقلیت‌های قومی در این کشور صورت می گیرد، بکار گیرد.

·        نقض حقوق بشر که خشونت علیه زنان یکی از مصادیق مهم آن تلقی می شود، سبب شده است  تا 40 سازمان مردمی نهاد های حامی حقوق بشری در بریتانیا با نوشتن نامه ای به رهبران سیاسی این کشور از آنها بخواهند تا از حقوق بشر حمایت کنند. 

   البته نامۀ متذکره به تاریخ دهم دیسمبر 2011 درروزنامۀ تایمز لندن چاپ شد که چند روز پیش از هشدار رئیس نهاد حقوق بشر سازمان ملل به انگلیس نوشته شده بود.

   سازمان حقوق بشرسازمان ملل متحد با هشدار بر بریتانیا اعلام کرد که هرگونه تلاش برای تغییر و تضعیف قانون حقوق بشر می تواند تاثیر منفی بر دموکراسی جهانی در مجامع حقوق بشری بگذارد.»

   خانم سارا، سرش را به عنوان تأسف تکان داده، تصدیق می كند که بلی، اتفاقاً من هم دریکی از این گردهم آئی ها دعوت شده بودم که متأسفانه شرکت کرده نتوانستم.

   ازآنطرف سوزانا خودش را روی کوچ جابجاساخته می گوید: باتائید این گزارش، دوهفته قبل بود که یک پسرجوان درحالت نشئه وارد خوابگاه دختران دانشگاه ما شده، بریکی ازدختران حمله ورگردیده و می خواست براو تجاوزنماید که سروصداها بلندشد و سائردختران به محل حادثه شتافته، آن دختر را باسرو روی خونین ازچنگ جوان متجاوز رهائی بخشیدند وجوان را به دست پولیس سپردند.

   عبدالله به عنوان تأسف آه کشیده می پرسد: بالآخره سرنوشت آن جوان بی بندوبارمهاجم به کجا انجامید؟

   سوزانا باناراحتی جواب می دهد: عوض اینکه تحت پیگرد قرارمی گرفت و به جزای عملش می رسید، فقط یک شب درتوقیفگاه پولیس باقیماند و فردای آن آزاد گردید!!

   کاری که کردند این بود که اورا به خوابگاه آورده، واداشتند تا از دختر مورد هجوم واقع شده، معذرت بخواهد وبس.

   ازشنیدن این گزارشات همه احساس انزجارکرده، عبدالله روبه خانم سوزانا نموده می گوید: آن جوان مهاجم، ازنظرفرهنگ اسلام باید دوقاته جزا می دید:

   یکی به خاطر نوشیدن گندآبی بنام الکول که استعمال آن برای صحت وسلامتی انسان مضراست و استعمال هرچیزمضرباید ممنوع باشد.

   البته علت ممنوعیت آن هم به خاطر بیگانگی انسان ازعقل وهوش است که وقتی نشئه شد، دیگر ازخود و بیگانه نمی شناسد وهرجنایتی که از دستش بیاید مرتکب می گردد.

   ازجانب دیگر، خشونتی که نسبت به آن دختر جوان مرتکب گردیده بود  نیز باید مورد بازخواست قرارمی گرفت و به جزای عمل متجاوزانه اش می رسید تا ازآن درس می گرفت و باعث عبرت دیگران نیز می واقع می شد تا هرگز به فکر نوشیدن الکول وتجاوز به حریم كسی وهتك حرمت ناموس دیگران نمی افتاد.

   خانم سارا، باناراحتی ابرازمی دارد: بلی، یکی ازمصادیق ارتکاب جنایت دركشورما وسائرجوامع، استعمال الکول ومواد مخدراست که عواقب ناگواری را به بارمی آورد.

   عبدالله باتائید حرف خانم سارا، بااشاره به سایت انترنتی می گوید: نکتۀ درد آلود دیگری نیز دراین گزارش، راجع به اعمال خشونت علیه دختران در مکاتب بریتانیا نوشته است: 

   پولیس درسال 2008، وقایع خشونت های جنسی درمورد دختران مكتب را "7311" مورد گزارش داده است.

   "مایکل گوو" (Michael Gove) وزیر کودکان در دولت در این باره می گوید:

   تعدا دفعاتی که پولیس به مدارس فراخوانده شده، بسیار نگران کننده است.

   داکتر "جین براون" و داکتر "مندی وینترنتون" از انجمن تحقیقات آموزشی بریتانیا (BERA) در تحقیقاتی در باره خشونت در مدارس انگلیس می نویسند:

   دخترها در بارۀ خشونت و آزار جنسی آسیب پذیر هستند ... دخترها آنگونه که گزارش می شود، پیام های تهدیدآمیززیادی از بی بندوبارها در یافت می كنند که خواهان تماس ها و روابط پیش از ازدواج با آنها هستند!!

   این دو در بخش دیگری از این گزارش می نویسند: پیام های صوتی و متنی، یکی از شایع ترین شیوه ها برای تهدید دختران در بریتانیا بشمار می رود و این مسئله سبب اخراج دختران از مدارس می شود که این روند هر سال بیش از سال گذشته نمود پیدا می کند.

   تجاوز به زنان از شایع ترین جنایاتی است که علیه این گروه صورت می گیرد.

   امروزه دیگر تجاوز به زنان از مهمترین مصادیق نقض حقوق بشر و زنان است و این مسئله مورد اجماع فعالان این عرصه است.   

   جامعۀ انگلیس به خاطر مصرف بالای الکول در آن، بستر آماده ای در این ارتباط است و در آن، میزان تجاوزات به صورت خیره کننده ای بالاست.

   "سازمان پایان خشونت علیه زنان" EVAW در گزارشی عنوان کرده است که هر 9 دقیقه یک زن در این کشور مورد تجاوز قرار می گیرد و حقوق افراد آسیب دیده و مورد تجاوز هم استرداد نمی شود.

   به گفتۀ این سازمان، قربانیان تجاوز در رابطه با زنان دربریتانیا به مراتب بیش از قربانیان دیگر جرائم اجتماعی بوده و از این حیث زنان در این کشور با مشكلات ومسائل روحی وروانی نیز مواجه می شوند.

   همچنین براساس این گفته، قاچاق زنان در بریتانیا، سالانه اقلاً چهار هزار مورد صورت گرفته که اکثریت این زنان مورد سوء استفاده های جنسی قرار می گیرند.

   درقسمتی از این گزارش، سازمان پایان خشونت علیه زنان، بخشی از اشاعۀ ارتکاب خشونت علیه زنان را به کمکاری رسانه ها نیز ارتباط داده وحتی اتهام بسته است که  رسانه ها زمینه اجرایی خشونت علیه زنان را فراهم می کنند.

   خانم سارا سرش را به عنوان تائید تکان داده می گوید: اعتراض بسیار بجائی است که رسانه ها و بخصوص تلویزیون ها وسینماها درفلم های نمایشی شان دسایس گوناگونی را نشان می دهند که اکثراً برای خلافکاران بدآموزی داشته، آنان راعلیه قشرزن تحریک وبه طمع می اندازند!!

   پروفیسر"لیزکلی" رئیس "ائتلاف پایان خشونت علیه زنان" می گوید:

   ما می دانیم که دختران، همواره قربانی خشونت های جنسی هستند.

   اما خشونت جنسی بحث کلی تری است.

   این مسئله برای مدتهای مدیدی بعنوان یک رسوایی ملی دربریتانیا بوده و امکان احیای زندگی بعد از تجاوز برای بیشتر قربانیان با استفاده از خدمات تخصصی وجود ندارد.

   به همین دلیل ما از سرمایه گذاری های جدید در این زمینه استقبال می کنیم.

   دراین گزارش، یکی از مشکلات زنان در جامعۀ بریتانیا  نابرابری در زمینۀ دریافت حقوق و دستمزد در برابر مردان است.

   این مسئله نشان می دهد که جامعۀ صنعتی بریتانیا هنوز نتوانسته است از تبعیض در زمینه پرداخت علیه زنان و حفظ حقوق آنها اقدام مؤثری صورت دهد»

    همچنین مسائلی ازاین قبیل فراوان است که مصادیق خشونت وتبعیض علیه زنان را به نمایش می گذارد که به عنوان نمونه خدمت شما عرض شد و به خاطرجلوگیری ازاتلاف وقت شما به همین مقداراکتفا می نمائیم.

   آنگاه عبدالله به ساعتش نگاه کرده، اجازه می خواهد تا ازخدمت شان مرخص گردد.

   خانم ماری گردنش را کج کرده می گوید: جناب عبدالله، من صمیمانه خواهش می کنم، امشب را همینجا بمانید، برای ما هیچ زحمتی نیست.

   خانم سارا، سوزانا و پدرش نیز اصرارمی ورزند تا ازرفتن دراین ناوقتی شب صرف نظرکند.

   عبدالله نفس عمیقی کشیده می گوید: من نمی خواهم بیشتراز این باعث مزاحمت اوقات شریف شما شوم.

   خانم سارا با خنده می گوید: جناب عبدالله، برای ما که هیچ زحمتی نیست، حالا اگرحرف مارا قبول نمی کنید، خواهش می کنم لطفا به تقاضای همکیش تان جواب رد ندهید.

   بنا بر اصرارآن ها، عبدالله نیز قبول می كند تا شب را درخانۀ مهندس جیمزوایس بماند.

   خانم ماری وخواهرش سوزانا فوراً می روند واتاق خواب عبدالله را برایش آماده می سازند.

   آنگاه همه ازهمدیگرخداحافظی نموده، به خوابگاه های شان رفته، سالون را درحال سکوت باقی گذاشتند.

  عبدالله نیزدراثرخستگی ای که احساس می كند درخواب سنگینی فرو می رود.

   یک وقتی صدای دردناکی پرده های گوشش را به اهتزاز درمی آورد.

   چشمانش را بازومتوجه می شود كه صدای گریۀ خانمی درسالون می پیچد.

   ازجایش برخاسته و دروازۀ اتاق را بازنموده می بیند كه همگی دم دروازۀ اتاق خانم  ماری جمع اند.

   اوهم آهسته آهسته نزدیک رفته می پرسد: چه خبراست؟

   سوزانا كه دم دروازه ایستاده است می گوید: ماری کدام خواب پریشان دیده و گریه می کند.

   دراین هنگام جیمزوایس ازاتاق ماری خارج شده، بانگرانی روبه عبدالله کرده می گوید: نمی دانم یکباره چه اتفاق افتاد که ماری داد وفریاد آغاز نمود.

   حالا هم هرقدرمی پرسیم فقط گریه می كند وجواب مارا نمی دهد.

   لطفاً داخل تشریف بیاورید، ببینید موضوع ازچه قراراست؟

   وقتی عبدالله وارد اتاق می گردد، می بیند خانم ماری ازشدت گریه تکان می خورد ومادرش سارا اورا به آغوش گرفته و شانه هایش را می مالد واورا تسلی می دهد.

   مهندس جیمزوایس نیز رنگش ازنگرانی پریده وحیران مانده است كه دختر نازدانه اش را چه شده است؟

   آنگاه صدامی زند: عزیزپدر!

   آیا امبولانس برایت بخواهم؟

   اما جزگریه جوابی از خانم  ماری نمی نشیند.

   عبدالله دستش را روی شانۀ مهندس جیمزوایس گذاشته می گوید: لطفاً آرام باشید، ممکن است کدام خواب دیده باشد، بگذارید تا حالت هیجانش فروبنشیند، بعد خودش علت را بیان می کند.

   دقایقی بعد، ماری ازگریستن آرام شده، دست برگردن مادرش انداخته، تندتند صورت او را بوسیده،  می گوید: مادرجان!

   برایم تبریک بگو.

   این را می گوید و بازبغض شدیدی گلویش را گرفته وبه شدت اشک می ریزد.

   عبدالله باخوشحالی روبه خانم سارا ومهندس جیمزوایس کرده، می گوید: انشاء الله که مبارک است و مژدۀ بسیارخوشحال کننده ای درراه است.

   خانم سارا و جیمزوایس ازتعجب وناباوری نزدیک است شاخ بکشند و حیران مانده اند كه چه گپ شده است؟

   خانم ماری، آهسته وآرام خودش را ازآغوش پرمهرمادرش بیرون کشیده واطرافش را از نظرمی گذراند وآنگاه می گوید: از همۀ شما معذرت می خواهم که مزاحم خواب تان شدم.

   چه کنم بدست خودم نبود، خواب هیجان انگیزی دیده بودم.

   مرا سخت به وجد آورد.

   اگرگریه نمی کردم، احتمال قوی می رفت که از خوشحالی زیاد سکته کنم وازمیان شما رخت سفرببندم.

   این گریه ها دلم را خالی وبدنم راسبک ساخت وهیجانم را پائین آورد.

   مادرش دست نوازشش را روی سردخترش کشیده می پرسد: چه خواب دیدی جان مادر که مارا نصف جان ساختی ؟

    ماری تبسم کنان می گوید: چه کارکنم مادرجان؟

   اگرمن خبرمسرت بخشی را برای شما بدهم که من دیگر با لطف بی پایان خداوند متعال(ج) وبه برکت کلمۀ طیبه وبزرگواری های جناب آقای عبدالله صحت یافته ام وازوجود آلودگی جراثیم منحوس ویروس HIV/AIDS  به کلی پاک شده ام، شما خوشحال وهیجانزده نمی شوید؟

   مادرش ازشنیدن این جمله درشگفت مانده می گوید: توچه می گوئی عزیزمادر؟

   آیا گوش هایم درست شنیدند؟

   خانم ماری سرش را به علامت مثبت تکان داده ابراز می دارد: بلی، بلی مادرجان!

   خانم ماری چند نفس عمیق کشیده، چشمانش را بازوبسته نموده وآنگاه غنچۀ لبان خوش ترکیبش به خنده شگفته و می گوید:.تعجب نکنید، من کاملاً صحت یافته ام.

   پدرش ناباورانه فکرمی كند كه دخترش هذیان می گوید و می پرسد: چطور اینگونه با اطمینان صحبت می کنی عزیز پدر؟

   خانم ماری سرش را به علامت مثبت تکانداده جواب می دهد: میدانید دستان پرنوروشفابخش حضرت فاطمۀ زهرا(س)، دختر بزرگوارحضرت  پیامبراسلام(ص) ودستان پرازشفقت ومرحمت حضرت مریم مقدس(س) به بدنم خورده است.

   من به شما اطمینان می دهم که دیگر دروجودم هیچ اثری ازویروس پلید ایدز باقی نمانده است.

   مادرش با خوشحالی می گوید:عزیزمادر!

   خواهش می کنم زودتر توضیح بده که چگونه اینطور بااطمینان خاطر ادعامی کنی؟

   آنگاه خانم ماری ازعبدالله وبقیه می خواهد لطفاً درکنارم بنشینید تا من خوابم را برای شما شرح دهم.

   همه دورماری می نشینند ومنتظرمیمانند كه ماری چه توضیحی برادعایش دارد؟

   عبدالله می فهمد که آیات ونشانه های اثبات دین مقدس اسلام دروجود این خانم تازه مسلمان مؤمنه به روشنی تبلوریافته و به مسلمان شدن بقیۀ این خانواده و مهمانان شان هم فاصلۀ چندانی باقی نمانده است و خداوند متعال(ج) را ازاینهمه الطاف بی پایانش سپاس گفته، منتظرمی ماند تا ببیند خانم ماری چه نویدی برای حاضرین دارد؟

   خانم ماری پس از سکوت کوتاهی، روبه عبدالله کرده توضیح می دهدد: اجازه می دهید دستان شما را ببوسم؟

   عبدالله باتعجب می گوید: خواهش می کنم، مرا شرمنده وخجالتزده نسازید.

   قطرات اشک شوق دورچشمان خانم ماری حلقه زده ودست انداخته، دامن عبدالله را می گیرد ومی بوسد وبه چشمانش میمالد آنگاه تبسم زیبائی روی چهرۀ تابناکش درخشیده و بالحن آرامی می گوید: خواب بسیارعجیبی دیدم.

   من می خواهم خدمت یکایک شما مژده بدهم که من دیگربه یمن عنایات خداوندی(ج) وعظمت و معجزۀ کلمۀ طیبه و از برکت راهنمائی های جناب عبدالله، امشب ازصحت کاملی برخوردار شده ام.

   همه ازتعجب حیران گردیده و سوزانا با خوشحالی می پرسد: چطور خواهرجان؟

   ماری كمی فكرمی كند وچند نفس عمیق کشیده، می گوید: خواهرعزیز وباجان برابرم!

   شاید شما باورنکنید، اما همینکه ازنزد جناب عبدالله به اتاقم آمدم و روی بسترم درازکشیدم، بیش از صدبارکلمۀ طیبه را برزبانم جاری ساختم و از خداوند تبارک وتعالی(ج) درخواست کردم تا مرا ازرنج وعذاب آلودگی ایدز رهائی بخشد.

   آهسته آهسته دیدم تمام غم، اندوه ونگرانی هائی که داشتم مرا ترک کردند و ناگهان احساس كردم كه بدنم سبک شد و به خواب شیرینی فرو رفتم.

   درعالم روئیا خودم را در بین یک باغ بسیار زیبا ومملوازگل، گیاه و درختان میوه یافتم.

   یک حالت خوشحالی عجیبی كه اصلاً نمی توانم باكلمات وصفش را بیان نمایم برایم دست داد که تا آنروز چنین حالتی را هرگزاحساس و تجربه نکرده بودم.

   چندین بارچشمانم را بستم و ازهوای تازۀ آن باغ استشمام نمودم که ناگهان دو خانم بسیارنورانی وباعظمت که لباس های سفید وبراق برتن داشتند، با وقاروابهت بی نظیری كه نورحسن وجمال شان سخت مرا به حیرت انداخته و چشمانم دربرابرشان خیرگی می کرد، به طرفم آمدند.

   خواستم برسبیل احترام، چند قدمی به بدرقۀ آن دو بانوی بزرگوار بروم که یکی ازآندو، بادست بطرفم اشاره فرمود که ازجایت حركت نكن كه تومهمان ما هستی.

   من هم ازفرمانش اطاعت نمودم و سرجایم ایستادم.

   وقتی نزدیک رسیدند، خواستم دربرابرعظمت شان کرنش نمایم و به پیش پای شان بیفتم، هردوبانوی بزگوار، با دستان مبارك شان مرا استوار نگهداشتند ویكی از آندو فرمود: نه مهمان عزیز!

   جزدربرابرعظمت خالق یکتا(ج)، دربرابرهیچ مخلوقی سجده کردن جایز نیست.

   من حیران ماندم که چگونه احترامشان کنم؟

   آنگاه خانم باوقاری كه به سمت چپم ایستاده بود، مرابه آغوش پرمهر و شفقتش فشرد وصورتم را بوسید و مسلمان شدنم را برایم تبریک گفت.

   من رایحۀ بسیارخوشی را ازوجود نازنینش استشمام کردم و بازوان مبارکش را بوسیدم.

   آنگاه بانوی بزرگواردومی نیزمرا به آغوش پرمحبتش فشرد و سر و صورتم را بوسید ومن هم دستانش را بوسیدم وعطرفرحبخش ازتن مباركش روح وروانم را نوازش داد.

   آنگاه هرسه نفر در روی سبزه ها نشستیم.

    ازبرکت آن دوبانوی بزرگوار، ناگهان انرژی عجیبی درسراسر وجودم احساس نمودم وچنان سبکبال گردیدم که فکر می کردم می توانم به آسمان ها پروازنمایم.

  آنگاه همان بانوی باعظمت اولی كه مرا مورد تفقد قرارداده بود، دستم را میان دودست پرنورش گرفت و فرمود: اسم من فاطمۀ زهرا بنت محمد مصطفی، پیامبراسلام(ص).

   آنگاه به طرف بانوی بزرگواردیگراشاره فرمود وگفت: ایشان حضرت  مریم  بنت عمران نبی (ع) هستند.

   من هم فوراً دستان هردو بانوی بزرگوار را بوسیدم وبه چشمانم مالیدم و برروی قفسۀ سینه ام گذاشتم وچندنفس عمیق كشیدم وازشوق زیاد مراگریه گرفت.

   هردوبانوی بزرگوارمرا دلداری دادند وبوسیدند.

   حضرت فاطمۀ زهرا(س) مرامخاطب قرارداده فرمود:

·        برتوباد صحت وسلامتی،

·        برتوباد عافیت،

·        برتوبادعفت وپاکدامنی!

   آنگاه فرمود: به محضی که ازصدق دل کلمۀ طیبه را برزبانت جاری ساختی، خداوند تبارک وتعالی(ج) هم رحمتش را شامل حالت ساخت و تورا ازآلودگی ویروس ایدز پاک و پاکیزه ساخت.

   اینک ما آمده ایم تا این نویدمسرت بخش را برای اطمینان خاطرت، برایت تبریک وتهنیت بگوئیم.

   باشنیدن این نوید، بسیارخوشحال شدم وباردیگردستانشان را بوسیدم.

   ازایشان خواهش کردم تا مرانصیحتی فرمایند: 

   حضرت فاطمۀ زهرا(س) دست نوازشش را برسرم کشید و فرمود:

·        برتو است که همیشه خودت را پاک وپاکیزه نگاه کن.

·        ازدروغ، غیبت، تهمت، حرامخواری، بی تقوائی بپرهیز،

·        ازفاسدان، جنایتكاران، دروغبافان وستمكاران دوری كن،

·        برمردم مهربان باش، ازظلم وحق كشی احترازنما،

·        نمازهای یومیه ات را بجای آور،

·        درخدمتگزاری برای بندگان خدا(ج)، حتی الوسع کوتاهی ننما،

·        تقوی و پرهیزگاری اختیارکن، انشاءالله جایت دربهشت برین خواهد بود.

   پرسیدم: یاحضرت فاطمة الزهرا!

   نامم را والدینم ماری گذاشته اند، آیا می توانم با همین نام باقی بمانم؟

   حضرت فاطمۀ زهرا(س) فرمود: نامت همنام حضرت مریم مقدس است،

   می توانی نام خودت راآنگونه که درقرآن کریم ذکرشده است، "مریم" معرفی نمائی.

   این نام برایت آرامش، سعۀ صدروانبساط خاطر به ارمغان می آورد.

   روبه حضرت مریم مقدس(س) کردم و گفتم: شما برایم چه توصیه دارید؟

   حضرت مریم مقدس(س) هم مرا مخاطب قرارداده فرمود: همنام عزیزم!

·        دامن عفتت را پاک وپاکیزه نگهدار،

·        ازرفتن درمسیرخواسته های شیطان وهوس های نفسانی ات پرهیزنما،

·        درگفتارورفتارت دربرابرخلق الله صادق وامانت دار باش،

·        خودت را فقط به خداوند رحمن(ج) بسپار ویقین داشته باش که جایگاهت دربهشت برین خواهد بود، انشاءالله.

   آنگاه سفارش فرمود تا خانواده ودوستانت را ازگمراهی وضلالت بسوی اسلام دعوت نما واز چنگال خرافات و انحرافات مسیحیت مسخ شدۀ امروزی که خود حضرت مسیح(ع) هم به شدت ازآن بیزار است، به دین ومکتب نجاتبخش اسلام دعوت نما.

   پرسیدم: اگرآنان قبول نکنند چه کارکنم؟

   آن حضرت فرمود: کسانیکه وجدان بیدار، عقل سلیم و روحیۀ حقیقتجو داشته باشند، وقتی صحت یابی تورا از بیماری ایدز مشاهده نمایند، حتماً به کیش اسلام درخواهند آمد.

   انگاه باردیگر دستان شان را بوسیدم و با من خداحافظی کردند ورفتند.

   ناگهان ازخواب پریدم و احساس کردم که تمام بدنم به ارتعاش افتاده و ازفرط خوشحالی زیاد نتوانستم جلو گریه ام را بگیرم.

  ازشنیدن داستان خانم ماری (مریم)، همگی خوشحال گردیده وبا کف زدن هی ممتد ابرازاحساسات می نمایند.

   خانم سارا از فرط خوشحالی سردخترش را به بغل گرفته، اشک شوقش جاری می گردد.

   خانم سوزانا هم نزدیکتر خزیده ازخوشحالی زیاد، خواهرش را با اشتیاق تمام به اغوش کشیده، صورت و شانه هایش را می بوسد وبا صدای بلند می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم - اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمد عبده ورسوله.

   همه گیج وحیران می مانند که اینک یک نفردیگرهم درجمع مسلمانان جهان اضافه شد!!

   خانم سوزانا اعلام می كند: همه می رویم روی سالون به میمنت این پیروزی بزرگ برهیولای خون آشام ویروس HIV/AIDS  یک جشن باشکوه می گیریم.

   بااین گفتۀ سوزانا، همگی با خوشحالی تمام به طرف سالون راه می افتند و سوزانا وخانم سارا به آشپزخانه می روند و کیک، کلچه و قهوه وآّ ب میوه می آورند و کانون گرم خانوادگی وایس گرم ترمی شود.

   عبدالله، روبه خانم مریم وخانم سوزانا کرده می گوید: من به شما و خانوادۀ محترم تان این پیروزی بزرگ تاریخی وبی نظیر را که به برکت قدرت ایمان ونیت پاك تان رونما گردیده است، ازصمیم قلب تبریک و تهنیت می گویم.

   خانم ماری، نگاه عمیقی برچهرۀ پرنورعبدالله انداخته اظهارمی دارد:

   این پیروزی واین خوشحالی، همه اش از برکت آشنائی با شما دراین خانه ای که به یک غمکده مبدل شده بود، اتفاق افتاده است.

   ماباید همیشه مدیون الطاف واحسان شما باشیم.

   خانم سارا به طرف چهرۀ بشاش ماری اشاره کرده، عبدالله را مخاطب قرارداده می گوید: شما لطفاً خوب نگاهش کنید که چشمان فرورفته درحدقه اش، ازدیروزبه اینطرف کاملاً حالت طبیعی بخود گرفته و لبخند هایش نیز لحظه به لحظه زیبا وزیباترشده می رود.

   این تغییرحالتش ازعنایات بی پایان الهی(ج) است که به برکت وجود شما برای دخترم ارزانی فرموده است.

   عبدالله ازحسن نظرخانم سارا سپاسگزاری نموده، تصریح می كند: عامل اصلی این پیروزی درپاکی، پاکدامنی، صداقت، تقوی وایمانداری خود خانم مریم و درعین حال از برکات تربیت سالمی که شما والدین گرامی در حقش انجام داده اید نهفته است.

   من این افتخاررا برای همۀ شما مبارکباد گفته، موفقیت های روز افزون تان را درراه تقوی و پاکدامنی از بارگاه خداوند تمنا دارم.

   مسلمان شدن خانم سوزانا را هم برای خودش وخواهرش وهم برای فرد فرد شما حاضرین گرامی تبریک می گویم.

   مهندس جیمزوایس نیز بنوبۀ خودش، آشنائی اعضای خانواده اش را با عبدالله مایۀ خیر، بركت و سعادت خوانده از زحماتش سپاسگزاری می نماید.

   عبدالله به طرف ساعت دیواری نگاه کرده و روبه خانم  ماری وخانم سوزانا کرده می گوید: شفق صبح دمیده است، آیا بهترنیست برویم وضو بگیریم و نمازهای فرضیۀ خود را ادانمائیم و بعداً صحبت های خود را دنبال نمائیم؟

   خانم مریم وسوزانا باخوشحالی ازجایشان برخاسته و برای وضو گرفتن به اتاق های شان می روند و عبدالله نیز به طرف تشناب راه می افتد ووضومی گیرد وهرسه نفردرگوشۀ سالون برای نمازمی ایستند و خانم ماری وخانم سوزانا هم پشت سرش می ایستندوعبدالله کلمات نمازش را بلندبلند ادامی كند وخانم های تازه مسلمان نیز ازدنبالش تکرارمی نمایند.

  درختم مراسم نماز، همه دورهم می نشینند وصحبت های پراگنده ای بین شان رد وبدل می گردد.

   ساعت 8 صبح، خانم سارا وخانم سوزانا صبحانۀ مفصلی را تهیه نموده وهمگی با اشتهای تمام صرف می نمایند.

   آنگاه سرساعت 9 صبح، به طوردستجمعی با سواری دوعراده موتر ستروئین سرخ وآبی به شفاخانۀ پروفیسرتام می روند.

   خانم سارا همراه با خانم مریم، ابتداء به دفترروابط شفاخانه، نزد خانم لوسیانا رفته، تقاضای معاینۀ مجدد خون خانم (مریم) را می نمایند.

   َخانم لوسیانا وقتی آثار شور، شعف رادرچهرۀ خانم سارا می بیند، با تعجب می پرسد: چه خبرشده که اینگونه شادمان هستید؟

   خانم سارا باخوشحالی جواب می دهد: ما به این باوررسیده ایم که دخترم دیگر باعنایات خداوند توانا(ج) ازآلودگی ویروس پلید ونفرت انگیز HIV/AIDS پاک شده است.

   خانم لوسیانا ازجایش برخاسته وناباورانه می گوید: چطور امکان داردخانم سارا؟

   درتاریخ چنین رویدادی سابقه ندارد.

   خانم سارا سرش را باخوشحالی تمام تکان داده ابرازمی دارد: شاید باور كردنش برای شما مشكل باشد، اما این اتفاق معجزه آسا به فضل خداوند حکیم(ج) دروجود دخترم افتاده است.

   خانم لوسیانا باتعجب می پرسد: آیا شما مطمئن هستید؟

   خانم سارا با تبسم می گوید: بلی، بلی، نه صد فیصد بلکه هزارفیصد من مطمئن هستم.

   خانم لوسیانا نگاهش را به چهرۀ تابناک مریم لغزانده می گوید: به اجازۀ شما من این موضوع را به اطلاع جناب پروفیسرتام می رسانم.

   این را می گوید و به طرف دفتر پروفیسرتام می رود و زود برمی گرددوسپس هرسه نفر به بخش لابراتوارمی روند.

   دراین هنگام پروفیسرتام نیز وارد لابراتوار گردیده، پس ازسلام علیکی واحوالپرسی، کنجکاوانه ازخانم سارا می پرسد: جریان از چه قراراست؟

   خانم سارا درجواب پروفیسرتام می گوید: ما احساس می کنیم که دیگر دختر ما ازچنگ هیولای ویروس HIV/AIDS آزاد شده است.

   پروفیسربا تعجب می پرسد: روی کدام بنیاد علمی شما این تصور را پیدا کرده اید؟

   خانم سارا متوجه می شود كه بحث کردن با پروفیسرتام نتیجه نداده ومی گوید: بسیارخوب، ما که این ادعارا کرده ایم، اما شما هم لطف بفرمائید، آزمایشات دقیق تان راانجام دهید، خود بخود موضوع برایتان روشن خواهد شد.

   پروفیسرتام ناباورانه شانه هایش را بالا انداخته، روبه خانم سویتا نموده می گوید: حالا خونش را بگیرید، ببینیم چه می شود؟

   خانم سویتا خون خانم  ماری را می گیردوآنگاه همه به سالون انتظارمی روند، می بینند كه مهندس وایس با چندنفردیگرنیز منتظر برگشت ماری وسارا هستند.

   پروفیسرتام بادیدن مهندس وایس نزدیك رفته اورا به بغل گرفته احوالپرسی گرمی باهم انجام می دهند.

   پروفیسرتام مهندس وایس را مخاطب قرارداده می پرسد: قضیه از چه قراراست جناب مهندس؟

   خانم سارابااشارۀ سربه او می فهماند كه فعلاً چیزی نگوید.

   مهندس باتبسم پیروزمندانه ای كه برلب دارد، می گوید: موضوع را بعد از معاینات خون برایت تشریح می كنم.

   آنگاه همراهانش را یكی یكی به پروفیسرتام معرفی نموده همه باهم احوالپرسی می نمایند.

   آنگاه پروفیسرتام می گوید: بفرمائید درخدمت شما باشیم وكمی میوه ونوشیدنی نوش جان كنید.

   مهندس وایس تشكرمی كند وهمه با پروفیسرتام خداحافظی نموده از شفاخانه خارج وهمگی بطور دستجمعی به پارک مقابل بیگبن می روند وخوش وخوشحال دربین گل هاو درختان قدم می زنند.

   آنگاه مریم همراهانش را مخاطب قرارداده، خاطراتش را دررابطه با آشنائی با عبدالله بطورعملی توضیح می دهد كه آقای عبدالله چگونه نمازمی خواند وچطورتوجهم را به خودش جلب نمود وچند روز انتظاردیدارش را كشیدم وبالآخره به او دسترس پیداكردم؟

   دراین هنگام متوجه می شوند كه ابرهای تیره وسیاهی ازسمت شمال به حرکت می افتند وشهرلندن را زیرپوشش خود می گیرند، از طرف قطب شمال بادسردی وزیدن می گیرد و رعدوبرق پرسروصدائی نیز درفضا به جرقه زدن آغازمی نماید وبه تعقیب آن چهرۀ آسمان نیز غضبناک می گردد و کم کم نم نمک باران هم شروع به باریدن می كند.

   مهندس جیمزوایس به همه اشاره می نماید كه راه بیفتید كه باران آمد.

   همگی ازمحوطۀ پارک خارج گردیده و برموترهای شان سوار وبه طرف خانه رهسپارمی گردند.

   آنگاه خانم ماری وخانم سارا به آشپزخانه رفته قهوۀ داغ دم کرده می آورند و همراه با میوۀ خشکبار روی میزها می چینند و باخوشحالی تمام   دورهم می نشینندو باهم فكاهی می گویند و خوش وخوشحال باهم می خندند.

   سه روز دیگرنیز سپری می گردد وپروفیسرتام خودش شخصاً سه بار خون خانم مریم را مورد آزمایش دقیق قرارداده، بازهم ناباورانه فكر می كرد كه شاید درنحوۀ آزمایش كدام اشتباهی رخ داده است ونمی پذیرد كه چنین تحول باورنکردنی ای دروجود مریم رخ داده باشد.

   شبهنگام درمنزل مهندس وایس همه دورمیزغذا جمع اند که زنگ موبایل خانم سارا به صدا درمی آید.

   گوشی را برمیدارد و با دیدن شمارۀ پروفیسرتام قلبش می لرزد.

   خانم ماری که متوجه تغییررنگ مادرش می گردد می گوید: مادرجان، کیست؟

   آهسته می گوید: شمارۀ  پروفیسرتام است.

   خانم مریم تبسم کنان می گوید: خاطرجمع جواب دهید، هیچ نترسیدكه    از برکت کلمۀ طیبه زندگی بررویم لبخند زده است، دیگرنگران چه هستید مادرباجان برابرم؟

   خانم سارا لرزیده لرزیده دگمۀ موبایلش را فشارداده، هلوهلومی گوید وصدای آن را بلندمی گذارد.

   آواز پروفیسرتام را همگی می شنوند كه می گوید: خانم سارا وایس!

   من برای شما وخانوادۀ تان صمیمانه تبریک می گویم، واقعاً آزمایشات خون مریم عزیزاز آلودگی کاملاً وصدفیصد پاک است، اجازه دهید همین حالا به منزل شما بیایم.

    خانم سارا با خوشحالی می گوید: خواهش می کنم بفرمائید ما درخدمت شما هستیم.

   غذای ما هم آماده است، بفرمائید ما منتظرشما میمانیم تا همه باهم غذابخوریم.

   پروفیسرتام تشكركرده می گوید: ازلطف شما سپاسگزارم، چند لقمه ای باشما خواهم صرف خواهم کرد.

   آنگاه باخوشروئی به طرف دخترش نگاه کرده می گوید: بازهم مبارکت باشد مریم عزیزم!

   همه به خاطراین خوش خبری و پیروزی بزرگ وتاریخی بااحساسات زیاد كف می زنند وخانم سارا ازجایش برخاسته دخترش را به آغوش گرفته اشک شوق می ریزد، همینطور، مهندس وایس ومریم وایس وهمۀ مهمانان نیزبه او وكلیه اعضای خانوادۀ مهندس وایس تبریك می گویند.

   عبدالله هم ضمن ابرازسپاس وشكران الهی(ج) به خاطرایجاد تحول عظیم دروجود مریم، باردیگر برای مریم وخانواده اش تبریک وتهنیت گفته، موفقیت های روزافزونی را ازبارگاه خداوند سبحان(ج) برای یكایك حاضرین خواستارمی گردد.

   خانم ماری نیزضمن ابرازسپاسگزاری ازحاضرین، اضافه می كند: قبلاً عرض کرده بودم که به خاطرمن اصلاً دل نگرانی نداشته باشید که من آزادشدۀ دستان مبارک حضرت فاطمۀ زهرا(س) وحضرت مریم مقدس(س) هستم.

   آنگاه مادرش را مورد خطاب قرارداده می گوید: حالا برایتان ثابت شده که دین مقدس اسلام حق است؟

   دراین هنگام صدای زنگ دروازه بلند می شود.

   مهندس جیمزوایس چست وچالاک ازجایش بلند شده می رود دروازه  را بازكرده می بیند كه پروفیسرتام که لبخند متینی برلب دارد، درچوکات دروازه ظاهرگردیده و هردو دوستان قدیمی همدیگر را به آغوش گرفته ابراز احساسات وخوشوقتی می کنند.

   آنگاه همه دورمیز غذاخوری می نشینند وپس ازصرف غذا، به سالون می روند وپروفیسرتام دركنارعبدالله نشسته، دوسیه ای را روی می گذارد و می گوید:

   این حادثه واقعاً معجزه آسا رخ داده وشفایابی مریم عزیزبرای هیچ كسی قابل باورنیست.

   مهندس جیمزوایس وخانم سارا از زحمات جناب پروفیسرتام ابراز تشکرمی نمایند.

   پروفیسرتام روبه خانم مریم کرده می گوید: ممکن است رمز و راز این حادثه وتحول عظیمی را که دروجودت رخ داده، برایم تعریف کنید که چه کار کردید؟

   ازنظرعلمی اصلاً قابل باورنیست ومن مجبورشدم خودم سه بار شخصاً خون شمارا آزمایش کنم.

   خانم ماری خندۀ مستانه ای سرداده می گوید: جناب پروفیسر!

   اززحمات زیادی که درمعاینات خونم کشیدید، واقعاً سپاسگزارم و تلاش های شما درحصۀ من قابل قدرومایۀ افتخاراست.

   اما باید به خدمت شما عرض کنم که عنایات بی پایان خداوند متعال(ج) شامل حالم شد و با راهنمائی های مدبرانۀ جناب عبدالله به ایمان درمانی متوسل گردیدم و به این موفقیت بزرگ نائل آمدم.

   ازشنیدن حرف های خانم مریم چشمان پروفیسرتام ازتعجب  گرد شده و بی اختیارمی گوید: بارخدایا ! چه می شنوم؟

   چگونه ممکن است که چنین حادثۀ بی سابقه وباورنکردنیی درتاریخ زندگی بشر، برای نخستین بار اتفاق افتاده باشد؟

   خانم ماری باغرورایمانیی که دارد می گوید: خودشما که شخصاً معاینات خونم را انجام دادید وچندین مرتبه هم تکرار کردید وعملاً برای تان به اثبات رسید که چنین تحول بزرگی دروجودم رخداده است.

   پروفیسر باتعجب می پرسد: شما اصطلاح ایمان درمانی را بکار بردید، منظورتان چه بود؟

   خانم مریم با افتخار تمام اظهارمی دارد: ایمان درمانی، یعنی اینکه من از دین تثلیث کاتولیک مسیحیت عدول کردم و به حقانیت دین مقدس اسلام ایمان آوردم.

    پروفیسرازگفتۀ خانم مریم درتعجب مانده می گوید: این حادثه از نظرعلمی اصلاً باورکردنی نیست و تحولی که در خون شما بوجود آمده، بسیارشگفت انگیز است.

   چون این حادثه بذات خودش منحصربه فرد و کاملاً بی سابقه است.

   تاکنون ویروس ایدز وقتی وارد خون هرکسی که شده، تا اورا ازپای نینداخته رهایش نکرده است.

   عبدالله نگاهش را به چهرۀ متعجب پروفیسرتام انداخته می گوید: جناب پروفیسر!

   قبل ازهمه ازبارگاه خداوند متعال(ج) می خواهم که شمارا درراستای خدمت به جامعۀ بشری سلامت و مؤفق داشته باشد.

   بایدخدمت تان عرض کنم که نجات خانم مریم، ازاین مخمصۀ وحشتناک، فقط باعنایات واسعۀ الهی(ج) میسرگردیده است.

   همچنانیکه حضرت مسیح(ع) بامعجزاتی که خداوند متعال(ج) در اختیارش قرارداده بود، از اثر دعاهایش نه تنها بیماران صعب العلاج شفامی می یافتند، حتی مردگان نیز به امرآفریدگارجهان زنده می شدند.

   بهبودی هربیماری علاج ناپذیر دربرابرعنایات خداوند تبارک و تعالی(ج)  کار بسیارناچیز و ساده ای است.

   آنگاه می پرسد: جناب پروفیسر، اجازه می دهید به یک نکتۀ علمی اشاره کنم؟

   پروفیسرتام مکث کوتاهی کرده می گوید: بفرمائید خواهش می کنم.

   عبدالله نفس عمیقی کشیده می گوید: درتاریخچۀ پیدایش ویروس HIV منشاء این ویروس را یکی – دو نوع میمون قلمداد کرده اند، درست است؟

   پروفیسرتام سرش را به علامت مثبت تكان داده می گوید: دقیق است.

   عبدالله به ادامۀ صحبتش اضافه می كند: یعنی این ویروس درخون میمون ها وجود دارد، بدون اینکه آثارسوئی برخود میمون های میزبان وارد نماید، درست است؟

   پروفیسرجواب می دهد: بلی بلی کاملاً درست است.

   عبدالله می افزاید: پس ویروس HIV دروجود میمون ها وجود دارند، اما به صورت غیرفعال وبدون اینکه به خودمیمون ها آسیب برساند ویا آنان را به مرض هلاکتبار ایدز مبتلاء گرداند.

   پس آلودگی خون خانم  مریم  هم دراثر ایمان درمانی پاک شده وهمان عاملی که درخون میمونها ویروس HIV ایدز را غیرفعال نگاه می دارد، دراثربالا رفتن قدرت دفاعی بدن خانم مریم، با عنایات خداوندی(ج) نه تنها ویروس ها غیرفعال بلکه از خونش به کلی زدوده وپاکسازی گردیده است.

   ایجاد چنین تحولی دروجودایشان، دربرابر ارادۀ خالق جهان هستی، یک امر بسیارساده و پیش پا افتاده است.

   هرقدر قدرت دفاعی بدن انسان بالا برود، به همان میزان وجودش نیز در برابرامراض عفونی و ساری، معافیت پیدامی کند.

    برعکس، هرقدرکه قدرت دفاعی بدن شخص به تحلیل برود و ضعیف شود، به همان پیمانه میکروبها، ویروس ها وقارچ ها درنقاط مختلف بدنش رخته و خانه کرده، اورا آسیب پذیرساخته و به امراض گوناگونی مبتلاء می گرداند.

   حالا من فکرمی کنم  که درمورد خانم  مریم  نیز همین حادثه رخ داده و قدرت دفاعی ومصئونیت بدنش با جرقه های نورایمانی که در روح، روان، تار وپود وجودش دمیده است، به میزان مطلوبی بالا رفته و ویروس های مرض آفرین HIV را نیز ازکلیه سلول های بدنش جاروب ونابود کرده است.

   پروفیسرتام تبسم کنان تصدیق می كند که بلی، دلیل شما کاملاً منطقی وعلمی است.

   اما به نظرمن، این اولین بار وخانم ماری هم اولین شخصیت منحصر به فردی است درسطح کرۀ زمین که توانسته است خودرا با ایمان درمانی معالجه نماید.

   حالا یک باردیگرمن مؤفقیت ایشان را دراین پاکسازی وایمان درمانی برای خودش و خانواده اش تبریک وتهنیت می گویم.

   ازاین رو، من تصمیم گرفته ام تا به همین مناسبت باشرکت تعدادی از محققان، استادان وپروفیسران جامعۀ علمی لندن، کنفرانسی را فردا قبل از ظهر برگزار نمایم.

   ازشمادوستان هم می خواهم تشریف بیاورید و راجع به این موضوع در برابر سوالات دانشمندان و خبرنگاران مرا همکاری نمائید.

   عبدالله مکث کوتاهی کرده می گوید: بسیارخوب، اگرخانم مریم آمادگی داشته باشند، ما همگی درخدمت شما خواهیم بود.

   خانم مریم بلافاصله با روحیۀ سرشارازخوشحالی ابراز می دارد: جناب پروفیسر!

   من کاملاً آمادگی دارم، خاطرجمع باشید، فردا به توکل خدا در کنفرانس شما شرکت خواهیم کرد.

   عبدالله نگاهش رابه چهرۀ پروفیسرتام دوخته می گوید: چطور است همین جمعی که اینجا هستیم، همگی در کنفرانس شما شرکت نمائیم؟

   پروفیسرتام شانه هایش را بالا انداخته می گوید: هیچ مانعی ندارد، هرتعداد نفرکه خواسته باشید تشریف بیاورید، ما به وجود همۀ شما افتخار می کنیم.

   مهندس جیمزوایس ازپروفیسرتام تشکرمی كند.

   پروفیسرروبه مهندس وایس کرده می گوید: حالا اجازه می دهید، که من از حضور تان مرخص شوم؟

   مهندس جیمزوایس می گوید: خواهش می کنم، خود شما صاحب اجازه هستید، ازاینکه زحمت کشیدید و مارا مورد لطف ونوازش قراردادید یک جهان ازشما ممنونم و نمی دانم اینهمه زحمات تان را چگونه بتوانیم جبران نمائیم؟

   پروفیسرخندیده جواب می دهد: من وشما ازکودکی باهم رفیق وهم دوره بودیم و باهم صمیمیت و رفت وآمدهای  فامیلی داشتیم، دیگر لزومی ندارد که این حرفهای تعارفی را بزنیم.

   همینکه مریم عزیزبه برکت عنایات خداوندی(ج) ازمشکلات آلودگی رهائی یافت، خودش برای ما و شما بزرگترین افتخاراست.

   زمانیکه که من کودک بودم ودراثرشوخی وبازیگوشی به داخل دریای لندن افتادم وپدرمرحوم شما خودش را ازدنبالم به داخل آب انداخت و مرا از غرقاب نجات داد را هرگزفراموش نمی کنم.

   چند سال قبل که ما وشما درپارک های جنگلی منچستر برای سیاحت و تفریح رفته بودیم، طفلکم که نزدیک بود در داخل جاده زیرموترشود، و مریم جان دوید اورا با سرعت تمام ازوسط جاده برداشت و ازیک مرگ حتمی نجاتش داد را هم هرگز فراموش می کنم؟

   نه آقای مهندس، من هیچگاهی شما را بیگانه نمی پندارم، بلکه عضو فامیل خودم می دانم.

   مهندس جیمزوایس ازاحساس قدردانی های گذشتۀ پروفیسر تشكر و سپاسگزاری می نماید.

   پروفیسربا خانواده ومهمانان مهندس وایس خداحافظی نموده و به طرف دروازۀ خروجی راه می افتد و مهندس جیمزو خانم سارا و بقیه نیز اورا تادم  دروازۀ لفت همراهی می كنند.

  دراین هنگام سوزانا با مهمانانش به طرف اتاقش رفته وخانم ماری روبه عبدالله کرده وباخنده می گوید: شما مثلیکه می خواهید همۀ این جمع را تحت تأثیر بیاورید، درست می گویم؟

   عبدالله تبسم کنان جواب می دهد: حقانیت اسلام را باید هرچه بیشتر در انظارروشن بینان و آگاهان جامعه بیش ازپیش برملا سازیم.

   این وظیفۀ دینی ووجیبۀ وجدانی واسلامی ما است تا تمام مزایای این دین حنیف را بطورمؤثر و گسترده به گوش طالبین حقیقت بازخوانیم.

   شما وخانم سوزانا جان هم درقدم اول لطفاً تلاش به خرج دهید تا والدین تان را به اسلام دعوت کنید و سپس سائر دوستان وآشنایان تان را ترغیب نمائید.

   چون به نظرمن شخص شما بهترین وروشنترین آیت وبارزترین نشانه ای ازآیات الهی(ج) هستید که امروز مورد لطف وتفقد خداوند سبحان(ج) قرار گرفته اید و دلیل محکمی نیزهستید که می توانید اعتقادات اسلامی و توحیدی را تا اعماق جان اهل علم، آگاهی واطلاع  نفوذ دهید.

   برعلاوه، خواهش دیگری که من ازشما دارم اینست كه تحول شگرفی را که دروجود خودتان دراین چند روز رخ داده و شمارا ازبدترین مخمصه نجات بخشیده است را با تمام جزئیاتش خاطره نویسی فرموده، در رسانه های چاپی، تصویری، انترنتی، وبلاگ ها و سایت ها منعکس سازید.

   این کار درراستای گسترش مکتب اسلام درسراسرگیتی، اخصاً در مغرب زمین تأثیرات مثبت و بسزائی خواهد داشت و حداقل این ذهنیت در بین واقع بینان وحقیقت جویان سائر فرق غیراسلامی بوجود خواهد آمد که اسلام هم یک دین الهی(ج) است و برای نجات و سعادت بشر نازل شده و تحقیقات شان را دربارۀ اسلام آغاز و سرانجام روحیۀ خوشبینانه ای در بارۀ این مکتب حیاتبخش برای شان بوجود خواهد آمد.

   خانم مریم، سرش را به علامت مثبت تکان داده می گوید: من به حیث یک فرد مسلمان درراستای برملا ساختن حقانیت دینم ازهیچ تلاشی دریغ نخواهم کرد.

   زیرامن خودم را آزادکردۀ دست مبارک حضرت فاطمۀ زهرا(س)، دختر بزرگ پیامبرگرامی اسلام(ص) می دانم.

   به برکت آن حضرت وحضرت  مریم مقدس بود که من ازچنگ یک هیولای خون آشام نجات یافتم و خداوند متعال(ج) برایم عمردوباره عطا فرمود.

   عبدالله روبه خانم مریم کرده می گوید: حالااجازه بفرمائید، من از خدمت شما مرخص شوم و فردا ساعت 9 به شفاخانۀ پروفیسرتام می آیم، درست است؟

   خانم مریم به عذروزاری افتاده می گوید: جناب عبدالله، خواهش می کنم نام  رفتن را نگیرید که ما نیازشدیدی به حضورشما دراینجا داریم.

   وجودشما دراینجا مایۀ دلگرمی وقدرت ایمان ما است.

    دراین هنگام خانم سارا و خانم سوزانا هم درکنار خانم مریم  می نشینند و سوزانا می گوید: قبل ازهمۀ گپ ها راجع به نام من یک کمی فکرکنید ومن درطول امروز به این فکر بوده ام که اگرشما موافقت نمائید، من نام اسلامی خودرا به افتخار دختربزرگ حضرت پیامبر گرامی اسلام(ص) فاطمه می گذارم.

   عبدالله خنده ای سرداده می گوید: ماشاء الله، نام خوب ومبارکی برایت انتخاب کرده ای.

   آنگاه سوزانا روبه خواهرش مریم کرده می گوید: خودت چه نظرداری؟

   مریم می گوید: ازطرف من صدفیصد تائید است.

   آنگاه همه کف می زنند و نام جدید واسلامی اورا برایش تبریک می گویند.

   سوزانا(فاطمه) ازآن ها تشکرکرده و ازجایش برمی خیزد و به آشپز خانه رفته و یک بشقاب کلچه وشیرینی آورده وبرای حاضرین تقسیم می كند.

   عبدالله روبه فاطمه کرده می گوید: خوب حالا اجازه هست که از خدمت تان مرخص شوم؟

   فاطمه می گوید: جناب آقای عبدالله، چرا برای رفتن عجله دارید؟

   درس های تان که فعلاً تعطیل است، دیگرچه بهانه دارید که می خواهید به خوابگاه تان بروید؟

   ما که به هیچ وجه راضی نمی شویم که شما اینجارا ترک کنید.

   خانم سارانیزمی گوید: بلی، بلی، شما لطفاً این شاگردان تان را با احکام اسلامی بیشترآشنا سازید و اینها به حضور شما دراینجا سخت محتاجند.

   عبدالله بنابراصرار آنان مجبورمی شود ازرفتن صرفنظرنماید وآنگاه روبه خانم ماری کرده می گوید: چه وقت داستان آشنائی و نامزدی تان را باریموند برایم تعریف می کنید؟

   خانم مریم پس ازمکث کوتاهی می گوید: فقط می خواهم تنها با شما صحبت نمایم.

   عبدالله می گوید: بسیارخوب، هرطور که میل شما باشد، من حرفی ندارم.

   خانم سارا رو به خانم مریم کرده می گوید: بهتراست همین حالا بروید به اتاق جناب عبدالله، داستانت را خدمتش تعریف کن.

   خانم مریم ازعبدالله می پرسد: شما موافقید؟

   عبدالله سرش را به علامت مثبت تکان داده جواب می دهد: بلی، بلی کاملاً موافقم.

   آنگاه هردونفرازجای شان برخاسته، به داخل اتاق می روند و رودر روی هم می نشینند.

   خانم ماری عنان سخن را بدست گرفته بانام ویادخداوند چنین آغازبه سخن می كند:آشنائی من با ریموند دریک مهمانی اتفاق افتاد که من ومادرم درآن محفل دعوت شده بودیم.

   پشت میزغذاخوری نشسته بودم که جوان خوش تیپی درکنارم آمد وسلام داد و من هم جواب سلامش را دادم و از من اجاره خواست تا مقابلم بنشیند، من هم مانعش نشدم .

   اونشست و نام خودش را ریموند معرفی نمود ونام مرا پرسید، من هم خودم را برایش معرفی کردم.

   آنگاه گفت من دررشتۀ زمین شناسی تحصیلاتم را سه ماه بعد به پایان می رسانم.

   من هم برایش گفتم که من ازرشتۀ ژورنالیزم تازه فارغ شده ام.

   گرم صحبت بودیم که مادرم آمد ومن، ریموند را به مادرم و مادرم را به او معرفی کردم.

   این اولین مرحلۀ آشنائی ما بود.

   آن شب گذشت و سه روز بعد وقتی مشغول ورزش صبحگاهی ام بودم، دیدم ریموند پیدا شد وباهم یکجائی دویدیم و نرمش کردیم.

   خلاصه این آشنائی ما چندین هفته ادامه یافت.

   یک روزبنا به دعوت ریموند باهم به رستورانت رفتیم قهوه نوشیدیم.

   چند روزبعد برای صرف غذا باهم قرارگذاشتیم و غذا را که خوردیم حدوداً یک ساعت درکنار دریای لندن باهم قدم زدیم والتهاب وهیجان عجیبی درچشمانش موج می زد وسرانجام ازمن خواستگاری نمود تا با او ازدواج نمایم.

   من مردد بودم که با چنین شخصی که به درستی نمی شناسمش چگونه طرح ازدواج بریزم و به خواستگاریش جواب ندادم و برایش گفتم : من هنوز آمادگی ازدواج را ندارم.

  (  ادامه دارد   )