داستان جرقه های ایمان - 6
داستان
جرقه های ایمان
( قسمت ششم )
(به قلم عبدالقیوم فدوی)
ادامه مطلب گذشته
ناگهان دیدم اشکهایش مثل سیل جاری گشت وخودش را برروی پاهایم انداخت وبسیار عذر وزاری نمود وگفت: ماری عزیزم!
من دلسپردۀ توام، عشقت مرا عنقریب دیوانه کرده است.
دیگرتاب وتوان دوری از تو را ندارم.
شب وروز اگرخوابم یا بیدار، فقط تورا می بینم که پیش چشمانم جلوه می کنی.
بیا با من ازدواج کن، من نوکر گوش بفرمان همیشگی تو خواهم شد.
آنقدرگریه وزاری کرد که دلم به رحم آمد ودرخواستش را قبول کردم.
عبدالله سرش را تکان داده می گوید: بلی، یکی ازنقطه ضعف های اکثر خانم هاهم همین است که در برابر مکارگی های مکاران وفریبکاران زودتر نرم شده، مقاومت شان را ازدست داده و به آسانی دستخوش نیرنگ آنان می گردند.
خانم مریم آه کشیده تصدیق می کند: بلی، حرف شما کاملاً درست است.
خلاصه، چند روزی باهم گشت وگذارکردیم ومن مراقب تمام حرکات و گفتارش بودم، اما یک کلمۀ ناشایسته ازدهانش نشنیدم.
رفتارش بسیار مؤدبانه، جالب و مملو ازلطف بود ومرا کاملاً مجذوب خود ساخت.
آنگاه موضوع را بامادرم درمیان گذاشتم و مادرم هم با پدرم مصلحت کرد و ایشان هم نظرداد: اگرشما به این وصلت رضایت دارید، من هم هیچگونه مخالفتی ندارم.
خلاصه یک روز ریموند نزد پدرم آمد و تعهدات زیادی داد و سرانجام پدرم هم موافقت خودرا اعلام کرد.
ریموند هم باخوشحالی قبون کرد و اضافه نمود که من به این زودی هم دخترتان را تاختم تحصیلاتم که دوماه دیگرکه ازپرکتیکم باقی مانده است، ازخانۀ تان نمی برم.
پدرومادرم هم قبول کردند.
مقدمات ازدواج ما فراهم گردید و ما باهم عروسی کردیم.
دوشبانه روز باهم رسماً زن وشوهر بودیم، روز سوم دیدم زنگ موبایلش به صدا درآمد و گوشی را برداشت، حرف هائی باطرف رد و بدل کرد و گوشی را قطع نموده و بسیارناراحت و بیقرار گردید واشک دور چشمانش حلقه زد.
وقتی اوضاعش را دیدم پرسیدم چرا غمگین هستی؟
آه ونالۀ زیادی سردادوبامظلوم نمائی گفت: یکی ازدوستانم در شهر یارکشایر تصادم کرده وفعلاً درحال کوما بسرمی برد.
برایم گفت: اگراجازه بدهی من یک مرتبه می روم وخبرش را می گیرم، زود برمی گردم.
من هم نظربه اعتمادی که بالایش پیدا کرده بودم، موافقت کردم وآنگاه ازمن خواست: یک مقدارپول هم برایم قرض بده.
پرسیدم چقدرپول می خواهی؟
کمی فکر کرد و گفت: بیست هزارپوند برایم کافی است.
من هم باکمال خوشبینی و ساده دلی ازخانه خارج شدم وازحساب بانکی ام بیست هزار پوند کشیدم وبدستش دادم ورفت.
بعداً هرقدربه موبایلش زنگ زدم گوشی اش خاموش بود ومدت یک هفته بابیقراری تمام منتظرش ماندم، اما هیچ خبری ازاو نشد، شب وروز در نگرانی بسرمی بردم وهرچه اینطرف وآنطرف پرس وپال می کردم، کسی ازاو اطلاعی نداشت.
یک روز باناراحتی تمام دراتاقم نشسته بودم که صدای زنگ تیلفون بلند شد.
گوشی را که برداشتم، صدای رئیس پولیس بخش مرکز لندن خانم دیانا را که دوست بسیارنزدیک مادرم بود شناختم و پس ازسلام علیکی و احوالپرسی، گفتم خاله جان، چه عجب که به یاد ما افتادید؟
خنده ای سرداد وگفت:جان خاله، وقت داری که کمی باهم صحبت کنیم؟
گفتم: خواهش می کنم، کجا خدمت تان بیایم؟
درجوابم گفت: لازم نیست شما بیائید، من خودم همین حالا خدمتت می رسم.
برایش گفتم : هرچه شما بخواهید، من منتظرشما هستم.
حدوداً بیست دقیقه بعد، صدای زنگ دروازه بلند شد و من رفتم دروازه را باز کردم دیدم خاله دیانا، رئیس پولیس است.
هردو باهم روبوسی کردیم ونسشتیم و باهم میوه وقهوه صرف نمودیم.
ازاحوالات خانواده اش پرسیدم، خاله دیانا کلاهش را ازسرش برداشت و روی میز گذاشت وگفت: همه خوبندوخدمت شما سلام می رسانند.
قهوه اش را که نوشید، بطورطولانی بطرفم نگاه کردو پرسید: وقتی می خواستی با ریموند ازدواج کنی، آیا اورا دقیقاً شناسائی کرده بودی؟
تکان خوردم وگفتم: اگرراستش را بپرسید، شناخت عمیقی از او نداشتم.
ازجوابم خیلی شگفت زده شد و با تعجب پرسید: یعنی چه عزیز خاله؟!!
شما بااین بی پروائی ای که درامرازدواج ازخودت به خرج دادی، آیا باسرنوشتت بازی نکرده ای؟
ازاین حرف خاله دیانا تمام بدنم لرزید و کنجکاوانه پرسیدم: کدام خبری از ریموند شنیدید؟
باحسرت به طرفم نگاه کرد و گفت: تحقیقاتی که پولیس دربارۀ ریموند انجام داده، متأسفانه او یک موجود بسیار نامطلوب، شرور، بدکاره، دزد، قاچاقبر وتبهکاراست.
ریموند کسی است که به اصطلاح معروف، سرمه را ازچشم می زند و زردی تخم را ازدرون شکم ماکیان می رباید!!
آنگاه اضافه کرد که ریموند، مرد متقلب، فاسد وبی شرافتی است که در فسق وفجورهم بسیارمعروف.
یعنی به عبارت دیگر، دراصل گرگ خونخواری است درلباس میش.
ازاین معلومات خاله دیانا بسیارترسیدم وخودم را به باد ملامتی گرفتم، خشم شدیدی سراپایم را درخود پیچاند.
به فکرفرو ماندم ونمی دانستم چه خاکی برسرم بریزم؟
رئیس پولیس آه کشید وپرسید: عزیز خاله!
آیا باچنین موجود ناشناخته و پلیدی می خواستی زندگی مشترک دوامدار داشته باشی؟
به طرفش نگاه کرده گفتم: اصلاً دیگرنمی خواهم روی نحسش را ببینم.
خاله دیانا کمی سکوت کرد و سپس گفت: باید خدمتت گزارش دهم که ریموند گرفتاریک حادثۀ وحشتناکی نیز شده است.
باعجله پرسیدم گرفتارچه نوع حادثه ای؟
سرش را به عنوان تأسف تکان داد وگفت: چهار روز قبل، ریموند با دوزن هرزۀ دیگر، درحالیکه با مواد مخدرخودشان را نشئه ساخته بودند و درعین حال هرسه نفر برهنه، درداخل یک موترواگون باهم مشغول معاشقه بوده اند، موترواگون شان ازگیر خارج شده و از روی بلندی بین یک گودال افتاده وهرسه نفرشان به شدت زخمی و در شفاخانۀ یارک شایر درحال کوما بسرمی برند.
پولیس یارکشایر، واگون آن هارا دریک گودال درپارک جنگلی یارکشایر شناسائی کرده اند.
ازشنیدن این گزارش تمام بدنم داغ شد و ازسرنوشت مصیبت باریکه خودم درحال بی خبری، بی دقتی و خوشباوری برای خودم رقم زده بودم سخت عصبانی شدم و اشک ماتم دورچشمانم حلقه زد.
رئیس پولیس به آرامی مرا تسلی داد و گفت: عزیز خاله!
خدایت را سپاسگزارباش که برای ریموند خیلی زود حادثه رخ داد ودر اثر تحقیقات پولیس چهرۀ اصلی اش برملا گردید.
اگرچنین نمی شد، معلوم نبود که سرنوشتت با او به کجا می انجامید؟
آنگاه کیف دستی اش را بازکرد وسه قطعه عکس را ازآن بیرون کشید و پیش رویم گذاشت و گفت: این هم اسناد زنده وگویائی که دراختیار پولیس قرارگرفته است.
عکس هارا که نگاه کردم، دیدم ریموند با دوزن دیگر، لباس برتن ندارند وسروروی شان خون آلود است.
ازدیدن آن صحنۀ ناهنجار، بسیارعصبانی شدم وسرم به شدت چرخید و شقیقه ام به درد آمد ومجبور شدم چشمانم را ببندم وچند نفس عمیق بکشم .
همینکه سرنوشت آینده ام را ازنظرگذراندم، منظره های اندوهبار و وحشتناکی پیش چشمانم خودنمائی می کردند!!
وقتی می دیدم که بایک حیله گرمکار وهوسباز فاسد و رسوا هم آغوش شده ام، به سختی مرا در رنج فرومی برد و روحم را درچنگال خود می فشرد.
صدای شلاق جورزمانه را برتن وروانم حس می کردم و این سوال در ذهنم خلجان پیدا می کرد که نکند خدای نخواسته ریموند مبتلا به ویروس HIV/AIDS بوده باشد؟
دراین صورت، ممکن است مراهم آلوده ساخته باشد!!
آنگاه ازخودم پرسیدم: اگرآلوده شده باشم با این خفت وخواری چه خواهم کرد؟
بازخودم را به ملامتی گرفته مورد سرزنش قراردادم که چرا عاقلانه نیندیشیدم وباظواهریک پست فطرت فریب خوردم و درگذرگاه مرگ قدم نهادم و خویشتن را دست بسته به دست طوفان های هوس شهوانی یک افعی اوباش ناشناخته تسلیم نمودم؟
وقتی می دیدم که آرزوهایم بربادشده و پاکدامنی ام با تیرجفای روزگار نشانه رفته و ناخواسته و ندانسته فدیۀ گناهان یک انسان پست فطرت شده ام، امواج سهمگینی مرابه سختی احاطه کرده بود تا غرقم سازند.
خلاصه خیلی برمن فشارآمد و نزدیک بود فرصت نفس کشیدن را از دست بدهم و قالب تهی نمایم.
شیشه های اشک دورچشانم شکسته شد و قطرات زلالینش روی دامنم سرازیر گشت.
خانم دیانا خیلی مرا تسلی داد و به صبروشکیبائی دعوتم کرد.
سپس پرسیدم : خاله دیانا!
ممکن است برایم بگوئید که ریموند به ویروس HIV/AIDS هم آلوده بوده یانه؟
دیدم سکوت کرد وچیزی نگفت.
من دستش را میان دستانم گرفتم و اصرارکردم تا واقعیت را برایم توضیح دهد.
دیدم بانگرانی سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت: متأسفانه باید بگویم که بلی آلوده بوده است.
ازشنیدن این جواب، واقعاً احساس کردم که سقف سالون بدورسرم چرخید وپیش چشمانم را سیاهی غلیظی پوشاند و وضعم خیلی خراب شد که خاله دیانا سرم را به بغل گرفت و دست نوازش روی سروصورتم کشید و گفت: عزیزخاله!
توانمند باش، توهرگزخودت را دراین رابطه به باد ملامتی نگیر.
این احتمال نیز وجود دارد که آلودگی ریموند به تو منتقل نشده باشد.
برایش گفتم: خاله جان، من یقین دارم که چنین تراژیدی وحشتناکی در زندگی ام اتفاق افتاده است.
من درلهیب آتش جوری که ریموند لعنتی برایم افروخته بود، باید تا آخرعمربسوزم و بسازم!!
چه خواسته باشم یا نخواسته باشم، اودیگر زندگی ام راآتش زده و به خاکسترفنا مبدل ساخته است.
خاله دیانا آه کشید وگفت: عزیزخاله!
صبرواستقامت داشته باش، شاید آلوده نشده باشی و آزمایش نکرده اینگونه خودت را محکوم به آلودگی حساب نکن.
آه سردی ناخواسته ازنهادم بیرون شد وگفتم: خاله جان!
ریموند پلید، ظاهر بسیار فریبنده ای داشت ومثل یک صاعقه وارد زندگی ام گردید و من احمق هم غافل شدم وباتن دادن ازدواج با او، عمرم را تباه و سرنوشتم را به سیاهی کشاندم!!
سپس مایوسانه گفتم: ازاین به بعد، این ویروس نامیمون HIV/AIDS است که برسرنوشتم جولان خواهد داد وزندگی درد ناکی رابرایم رقم خواهد زد.
ازاینرو، هرقدر دست وپا بزنم نخواهم توانست ازدام پلیدی که روزگار پیش پایم پهن کرده است، رهائی بخشم.
دراین هنگام سوال وحشتباردیگری نیز بذهنم خطورکرد وناگهان قلبم را در چنگال خود گرفت که مبادا حامله شده باشم؟
این تصور، بیش ازپیش مرا زجرمی داد ومثل کسی که دربین آب جوش غوطه ورشده باشد، جسم وروانم را سوختاند و به آتش کشید.
سپس احساس نمودم که عفریت مرگ بسویم دهن بازکرده و درد شدیدی شقیقه ام را پرساخت و در برزخ عجیبی گرفتارشدم.
خاله دیانا مرا بسیاردلسوزانه تسلی داد و اشک هایم را بادستان مهربانش ازصورتم زدود و به صبروحوصله مندی فراخواند.
دقایقی بعد دیدم دروازه بازشد و مادرم وارد گردید.
وقتی چشمش به خاله دیانا افتاد، باخوشحالی همدیگررا به آغوش گرفتند و روبوسی کردند و در کنارهم نشستند.
مادرم ازمن پرسید: ماری جان، خیریت است؟
آه کشیده گفتم : مادرجان، نه تنها بدبخت که سیاه بخت هم شدم.
بانگرانی پرسید: خدا نکند، چه گپ شده است؟
من سکوت کردم و خاله دیانا درجواب مادرم گفت: ریموند دریارک شایر حادثه کرده است.
مادرم خیلی وارخطا گردید وپرسید: چگونه، آیا وضعش خوب است؟
باعصبانیت گفتم: به توکل خدا که به طرف جهنم رفتنی است.
ازاین حرفم تعجب مادرم بیشترگردید وگفت: به حق چیزهای ناشنیده!
آخربه من هم بگوئید که جریان ازچه قراراست؟
خاله دیانا گفت: داماد شما یک کلاهبرداراست و لیاقت همسری با دخترتان را ندارد.
اورا ناشناخته وارد کاشانۀ تان ساختید، درحالیکه او یک تبهکار معتاد وآلوده به ویروس HIV/AIDS است.
تحقیقات پولیس نشان می دهد که ریموند درحقیقت یک شکارچی حرفه ای وجنایتکاری است که دختران جوان وزیبا را با عناوین مختلف صید می کند، درقدم اول به هرنحو ممکن صیدهای خودرا معتاد ساخته، آنگاه از زیبائی های آنان برای پیشرفت خلافکاری هایش سوء استفاده می نماید!!
مادرم باشنیدن حرف های خاله دیانا، ازشدت تعجب گیج شد و دست وپایش راگم کرد وگفت: خدایا ! چه می شنوم؟!!.
من گفتم: ریموند یک کلاهبردار حرفوی است و پولی راکه به بهانۀ حادثۀ ساختگی دوستش از من گرفت هم کاملاً فریبکارانه بود.
اودنبال عیاشی ها وکاسبکاری های تبهکارانۀ خودش بود که برسبیل اتفاق، صداقت واعتماد من یخن اورا گرفت وبه گودال بدبختی هایش سقوط داد.
آنگاه عکس های رسوا و شرم آوری راکه پولیس ازریموند وآندو زن بدکارۀ دیگرگرفته بود، را جلو روی مادرم گذاشته گفتم:
احتمال قوی می رود که ریموند مرا هم به ویروس HIV/AIDS آلوده ساخته باشد.
مادرم ازشنیدن این گزارش بسیارسراسیمه گشت.
آنروزگذشت و فردای آن من بامادرم به شفاخانۀ پروفیسرتام که از دوستان پدرم بود رفتم و خونم را جهت انجام معاینات از لحاظ آلودگی ایدز دادم.
اما نتیجۀ معایناتم به درستی مشخص نگردید.
پروفیسرتام نظرداد تا برای معلوم شدن نتایج قطعی، باید سه ماه بعد خونم را آزمایش نمایم.
پس ازمدت معینه که جهت معاینات خونم به به شفاخانۀ پروفیسرتام رفتم، ثابت شد که من هم ایدز گرفته ام.
بقیه اش را که خود شما درجریان هستید.
اما به هرحال، پس ازملاقات خاله دیانا، طبق مصلحتی که ایشان و مادرم درنظرگرفتند، قرار شد من به یارکشایر بروم.
روزبعد تکت طیاره گرفتم وشبهنگام به یارکشایر، به خوابگاه خواهرم رفتم واورا نیزدر جریان گذاشتم.
فردای آن سوزانا خواهش نمود که من هم با تو میروم، اما من قبول نكردم وگفتم : نه بهتر است تنها باشم.
آنگاه مستقیماً نزد رئیس شفاخانه که ازدوستان نزدیک خاله دیانا بود رفتم ونامۀ خاله دیانا را به او دادم وقضیه را مفصلاً برایش توضیح دادم، خیلی ناراحت شد و بامن بسیارهمکاری نمود.
رئیس شفاخانه فوراً مدیرنرسنگ راخواست ومرا به او معرفی نموده، سفارشاتی نیزانجام داد.
من از رئیس شفاخانه تشکرکردم و همراه مدیرنرسنگ به بخش عاجل رفتم، دیدم ریموند هنوز درحال اغماء است.
دوزن همراهش را نیز دربخش عاجل ازنزدیک دیدم که آن ها هم بیهوش بودند.
شمارۀ تیلیفونم را به مدیر نرسنگ شفاخانه داده، از او خواستم که هروقت ریموند به هوش آمد به من زنگ بزند.
اوهم قبول کرد و من شفاخانه را ترک کردم و به خوابگاه خواهرم سوزانا رفتم.
دوروز دیگر نیزگذشت وصبح روز سوم بود که مدیر نرسنگ خبربه هوش آمدن ریموند را برایم اطلاع داد.
من هم بالای سرش رفتم، همینکه چشم بازکرد و مرا دید، اشک دور چشمانش حلقه زد.
ضرب المثلی یادم آمد که می گویند: هرچیزخام پخته شدنی است، اما انسان اگر خام شد، پخته شدنش مشکل است.
ریموندکه درنزدم خام شده بود، با نفرت تمام دردلم گفتم: مثلیکه باز می خواهد ازدرمکر ونیرنگ اشک بریزد تا ترحم واعتماد مرا جلب کند!!
وقتی من نسبت به او بی اعتنائی بخرج دادم و مکرش برمن بی اثرماند، چشمۀ اشکش خشک شد و آهسته گفت: عزیزم، ممکن است چند دقیقه ای مرا بیرون ببری؟
خواستۀ اورا به نرس مربوطه اطلاع دادم.
نرس هم یک ولچر چرخ دار را آورد و دونفری اورا روی ولچرنشاندیم و به بیرون بردیم.
دروسط میدان جلو روی یک درازچوکی قرارداده خودم درمقابلش نشستم وپرسیدم: علت حادثه چه بود؟
رنگش پرید و گفت: موترم ازگیر خارج شد و این حادثۀ ناگوار برایم پیش آمد.
زهرخندی زده پرسیدم : روی تپه چه کارمی کردی؟
کمی فکرکرد وگفت: همان دوستم را که حادثه کرده بود، ملاقات کردم، وهزینۀ شفاخانه اش را پرداختم وبرایش تکت طیاره گرفتم و به میدان هوائی رساندم، احساس کردم که خیلی خسته هستم و در مسیرراهم خواستم کمی در پارک جنگلی یارك شایرهوای تازه انشاق نمایم.
موترم را روی تپه بردم تا پارک کنم که ناگهان ازکنترولم خارج شد و به داخل گودال افتادم و دیگر نفهمیدم که چه شد؟
وقتی چشم گشودم دیدم روی تحت شفاخانه هستم.
با اکراه به حرف های دروغین او گوش فرادادم ووقتی به چشمانش خوب نگاه کردم فهمیدم که یک دروغگوی حرفه ای است!!
آنگاه اضافه کرد که اگرواقعیت را بپرسی، شب وروز به فکر تو بودم ودلم برایت خیلی تنگ شده بود.
تصمیم داشتم هرچه زودتر نزدت برگردم وشب وروز پیش چشمم خودنمائی می کردی.
زهرخندی زده وگفتم: پس می خواهی تقصیرحادثه را هم به گردن من بیندازی، چون همواره پیش نظرت جلوه می کردم، اختیار وکنترول موترت ازدستت خارج شد؟
بانگرانی گفت: نه عزیزم، منظورم این نبود، می خواستم بگویم که گرمی وحرارت عشق جانسوزت درتمام رگ هایم می جوشید و سخت بی قرار بودم و دلم دنبالت می طپید.
قهقه خندیدم و خندیدم و گفتم: فکرنمی کنم تو دربرابرمن چنین احساس گرم وآتشینی داشته باشی.
مکارانه آه کشید وگفت: ماری عزیزم!
من قسم می خورم آن حرارت عشقی را که درآن دوشب روئیایی برتار و پودم ریختی هرگزو تا آخر عمرفراموش نخواهم کرد.
بالحن آرامی گفتم: ازاظهار احساساتت نسبت به من تشکر.
آن دوستت که حادثه کرده بود، چه نام داشت و درکدام شفاخانه بستری بود و چقدرهزینۀ شفاخانه اش را پرداختی؟
دیدم رنگش تغییرکرد وگفت: دنبال نامش نگرد که رفاقت ودوستی او برایم خیلی گران تمام شد، حالا فراموشش کن.
به طرفش کنجکاوانه نگاه کرده گفتم : تانگوئی دیگرحرف هایت را باورنمی کنم.
چشمانش را پائین انداخت وگفت: نامش سیمون بود.
بازازاو پرسیدم: درکدام شفاخانه بستری بود؟
در"یارکشایرهاسپیتل" دربخش جراحی بستری بود.
زهرخندی زدم وپرسیدم: قبل ازحادثه دربین موترواگون شما چند نفر بودید؟
کمی سکوت کرد و برای اینکه بخواهد مسیرصحبت را انحراف دهد، آه کشید ودست وپایش کم کم به لرزه افتاد.
خندیدم وگفتم ریموند!
توبرای ارضاء وخاموش ساختن هوس ها وامیال شیطانی خودت آمدی،
· مرا به عنوان همسرت به دام انداختی،
· با دست جنایتبارت غنچۀ ناشگفته ام را پژمرده و پرپرکردی،
· دامن عصمت وعفافم را دریدی،
· زندگی وحیثیتم را برباد دادی،
· مرا به نابودی کشاندی،
· آرزوهای معصومانه وبی آلایشم را دستخوش هوی وشهوت خود ساختی!!
می دانی که اینها همگی جرائم سنگینی است که تو درحق من بیچاره مرتکب شده ای؟
آهسته سرش را تکان داد وقطرات اشک دورچشمانش جمع شد وگفت: این درست است که من در برابرت مقصرم، اما بی انصافی نکن ومرا به باد این همه تهمت نبند، من تورا مثل جان خودم دوست دارم و عزیزت می دارم.
با طعنه برایش گفتم: بلی ، بلی درست است.
ازفرط دوستی ات بود که روز سوم پس ازعروسی مرا ترک گفتی و برای خوشگذرانی با معشوقه هایت به یارک شایرآمدی وخداوند تبارک وتعالی(ج) هم پرده های تو و آن معشوقه های خوشگذران و گناه آلود، هرزه و تردامن فاسدت را درید وماهیت اصلی شما را ازطریق انترنت، در برابرچشمان تمام بشریت به نمایش گذاشت.
ریموند دیگرحرفی برای گفتن نداشت و خجالت زده سرش را به زیر انداخت.
آنگاه برایش گفتم: معلوم می شود که شغل خسته کننده وپردرد سری هم داری که مرادرجریان نگذاشتی!!
اوچشمانش را به جانب من گرداند وباقیافۀ اندیشناکی گفت: چه شغل پردردسری دارم؟
باخندۀ تلخی گفتم: شغل شرافتمندانۀ سوداگری مواد مخدر و بدام انداختن ناموس مردم!
لبخند بیرنگی روی لبانش نقش بست و بالحن وحشتزده ای گفت: نه، نه خواهش می كنم این تهمت هائی را كه برمن بسته اند باورنکن عزیزم!
هرکسی هست، برای بدنام کردن من این گزارشات غلط را پشت سرم می بافد.
با تمسخرابرازنمودم: توگفتی و من هم باورکردم!!
بادستانش عضلات صورت خودرا مالید و چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید و کم کم به تشنج افتاد و بخودش پیچید و پاهایش را برکف زمین کوبید وآب کف آلودی ازدهانش بیرون تراوید.
کلمات به درستی ازدهانش خارج نمی گشت وطوری وانمود می كرد كه گویا مشغول جان کندن است.
نائرۀ غضب درکانون ضمیرم زبانه کشید و گویا به یک پارچه خشم و آتش مبدل شده بودم.
دراین هنگام به یاد گفته های خاله دیانا رئیس پولیس لندن افتادم که می گفت: خداوند فضل وکرمش را برایت ارزانی فرمود وتورا ازچنگال این دژخیمان نجات بخشید، وگرنه چیزی نمانده بود که به کام آن ها فرومی افتادی و در مأموریت های بسیارخطرناک حمل و پخش مواد مخدر، برخلاف میل و رغبت درونی ات بانیرنگ های شیطانی ای که آنان بلداند، ازوجودت کارمی گرفتند.
وقتی ازخاله دیانا پرسیدم : پس پولیس دراین وسط چه می کند؟
گفت: عزیزخاله!
این نکته را شاید متوجه شده باشی که تبهکاران وجنایت پیشگان همیشه نسبت به پولیس نه یك قدم بلكه چندین قدم پیشتراند.
من به حیث یک رئیس پولیس اعتراف می کنم که تبهکاران همیشه مارا در برابراعمال انجام شدۀ خویش قرار می دهند و مائیم که پس از ارتکاب جنایت شان، به دنبال ردیابی آنان می افتیم وآنهم گاهی مؤفق به دریافت آثارجرم می شویم و گاهی هم توفیقی نصیب ما نمی گردد.
حالااگرخدای نخواسته این ریموند لعنتی تورا به موادمخدرمعتادمی ساخت و مثل آن دوزن بدبخت وبه دام افتادۀ دیگر که درپارک یارکشایر باخود برده بود، تورا هم درگروخواسته های نامشروع خود وهمقطارانش قرارمی داد، آنوقت توهم جزاطاعت از دستورات وهمدستی درخلافکاری هایش هیچ راه فراری هم نداشتی.
آندوزنی که با ریموند برهنه یافت شدند نیز شاید دختران نامطلوبی نبوده باشند که اینگونه به افتضاح و رسوائی تن داده اند، ممکن است همین ریموند یا دوستانش آنان را تحت عنوان دوستی یا ازدواج شکار کرده و پس از پیاده کردن برنامه های معتادسازی، آنان را به این روز سیاه انداخته باشند.
این گفته های خاله دیانا باانعکاس عجیبی درگوش هایم طنین انداخت و باشدت تمام برخودم لرزیدم و همانجا به فجایع قساوتمندانۀ تبهکاران ضد بشری، اخصاً ریموند پست فطرت لعن فرستادم.
بازبه یاد آن کابوس وحشتناکی افتادم که یک شب درعالم خواب دیده بودم که دست وپابسته درمیان گله ای ازدرندگان وحشتناک وشیطان چهره افتاده بودم وهردرنده ای، قطعه ای ازبدنم را می جوید که دست نورانیی آمد و مرا ازمیان آن ها برداشت ونجاتم داد.
حالا تازه می فهمم که آن درندگان شیطان صفت، جز ریموند و اعضاء باندش کسی دیگری نبودند!
دراین افکار غرق بودم که احساس کردم به یک پارچه خشم ودهشت مبدل شده ام.
. بانفرت شدیدی به طرف ریموند نگاه کردم، دیدم چنان به بیچارگی افتاده است که مثل مجنون بید در برابرتندباد می لرزد وبرخود می پیچد.
باعصبانیت براو نهیب زدم که مکارگی کافی است ریموند، من دیگر فریب این تمثیل هایت را نمی خورم.
من اطلاع واثق دارم که تو درداخل موتر واگون با دوزن هرزۀ دیگر بامواد مخدرخودتان را نشئه ساخته، مشغول معاشقه بودید که حادثه برایتان رخداده است، دیگرخودت را به لرزۀ ساختگی نینداز.
مکث کردم و چند دقیقه بعد دیدم کم کم آرام گرفت و چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید و دستش را به علامت نفی تکان داد و گفت : نه نه، دروغ است.
آهسته بیخ گوشش گفتم: پولیس دروغ نمی گوید ریموند!
بازدیدم که برانکارش پافشاری کرد و فهمیدم که می خواهد مرا با دروغبافی هایش قانع بسازد.
بادستم به طرفش اشاره کرده بالحن تندی گفتم: برایم دروغ نباف واگر یک کلمۀ دیگربرایم دروغ بگوئی، همینجا ترکت می کنم، چون من هم از دروغ وهم از دروغگوسخت نفرت دارم.
باکمال بی شرمی باز انکارکرد وگفت: این دروغ است، من هرگز عادت به استعمال مواد مخدر ندارم.
من وقتی به طرف پارک جنگلی یارک شایرمی رفتم دوزن به طرفم دست دادند ومن هم ایستادم.
پرسیدند کجا می روی؟
گفتم: من به پارک جنگلی یارک شایر می روم .
آندونیزازمن خواهش کردند ماراهم به پارک برسانید.
من بدبخت به عنوان همکاری آنان را برداشتم و به پارک بردم.
ازدروغ هایش بی طاقت شده، گفتم: نه دراول پارک که درقسمت وسط پارک بردی و آنان تورا با مواد مخدر نشئه كردند وموترواگونت را نیز سرنگون ساختند؟!!
بازانکارکردوگفت: وقتی به طرف پارک می رفتیم، به عنوان سپاسگزاری، یک گیلاس آب جو برایم دادند و همین.
بالحن خشنی گفتم: وقتی موترتان به پائین تپه لولید، دراثرلولیدن، جناب شیطان آمد ولباس های هرسه نفرتان را از تن تان بیرون کشید و یک یک امپول مورفین را زیرجلد تان تزریق کرد و بدهن تان نیز از تابلیت های کراک ریخت وشمارا نشئه ساخت و یک کیلوگرام کوکائین را همراه نیم کیلو گرام کراک و یک قبضه تفنگچه ویک جعبه امپول های خواب آور سسیگان، مخفیانه به داشبورد موترت گذاشت وخودش را ازنظرها پنهان ساخت؟!!
می خواستی همین را بگوئی؟
واقعاً خجالت آوراست و من با داشتن شوهرپست وپلیدی مثل تو شدیداً احساس شرمندگی وسرافگندگی می کنم.
آنگاه با دستپاچگی به عذر وزاری افتاد ودامنم را گرفت و گفت: ماری عزیزم!
من یک حماقت کردم وآن دو زن بنام آب جو برایم شراب نوشاندند و مرا گرفتار این بدبختی ساختند.
اما من فعلاً حالت تعادل روانی ندارم، خیلی خسته و ناتوان شده ام، بعداً که وضعم بهترشد، تمام مسائل را با جزئیاتش برایت قصه می کنم، لطفاً مرا راحت بگذار.
این را گفت ومثل مگسی که درجال عنکبوت گرفتارشده باشد، خودش را به تمارض و تشنج زد وآنگاه برایش گفتم که دیگرهرقدر نقش بازی کنی و دست وپا بزنی، من دیگرفریب این حرکات مصنوعی ات را نمی خورم.
چند دقیقه بعد، وقتی دید مکرش برمن کارگر نیفتاد، کم کم آرام شد.
به چشمانش که نگاه کردم، فهمیدم که نگاه هایش به ناپاکی نگاه های شیطان است.
وقتی به خاطرات گذشته ام برگشتم وآن همه مظلوم نمائی هایش را قبل از ازدواج که بامن نقش بازی کرده بود تا اعتمادم را جلب نماید، به یاد آوردم، به دلیل اینکه چرا من باخوشباوری هایم خودم را به دام فریب این موجود مکار و نابکارانداختم، ازخودم سخت احساس نفرت نمودم.
به طرفش نگاه کرده پرسیدم: آنهمه اظهارعشق، علاقه، محبت و چاپلوسی هائی که قبل ازازدواج می کردی، همه اش نیرنگ بود؟
آنگاه سرش را پائین گرفت و زار زار گریست و من هم به یک پارچه خشم و غضب تبدیل شده بودم.
پس ازاشک ریزی های مکارانه گفت: ماری عزیزم!
اگرمن به زعم توگنهگار وخطاکارم، بیا ازسرلطف ومهربانی همین یک باراز تقصیرم بگذر و یک شانس دیگرهم برایم بده تا تمام گناه ها، ومعاصی ام را جبران نمایم.
من مطمئنم که توبا آن قلب پاک، نظربلند وخطابخشی که داری، بالایم ترحم می کنی و اعتماد می نمائی والطافت را ازمن درمانده دریغ نخواهی کرد.
یقین داشته باش که اگرزنده ماندم، هرگزاحسانت را فراموش نخواهم کرد، برایت قول شرف می دهم که درآینده جزئی ترین خطائی از من سر نخواهد زد.
خندیدم وآه سردی ازنهادم بیرون شد و ناراحتی جانکاهی وجودم را در کام خود فروبرد.
دراین هنگام دیدم کلکین طبقۀ دوم ساختمان شفاخانه بازشد و مدیر نرسنگ به طرفم اشاره کرد ومرا به دفترش فراخواند.
از جایم برخاستم و به دفترش رفتم.
به طرفم بانگاه مملوازحسرت نگاه کرد وگفت: ریموند را شما خبر دارید که هم معتاد است وهم آلوده به ویروس HIV ، لطفاً احتیاط را ازدست ندهید.
مأیوسانه برایش گفتم: می دانم که دراثربی احتیاطی وخوشباوری ام، انگشت ناگوارترین حوادث روزگار مرانشانه گرفته وسرنوشتم را به سیاهی کشانده است.
اما لطفاً بگوئید که ریموند به کدام نوع مواد مخدرمعتاد است؟
اوراقی را که روی میزش قرارداشت، ورق زد و روی یک صفحه مکث نمود وگفت: ریموند معتادی است که به شکل کمپلکس ازهرنوع مواد مخدر، ازقبیل:
· از ماری جوانای ساخت نیپال،
· ماری جوانای ساخت کلکتۀ وبمبئی که بنام گانجا یاد می شود.
· ازهیروئین، مورفین وشیرۀ چرس ساخت افغانستان وپاکستان،
· ازکوکائین امریکای مرکزی،
· ازکراک لابراتوارهای کیمیاوی کشورهای اروپائی وغیره استفاده می کند.
اما درآخرین روزیکه حادثه برایش رخ داده، درخونش کراک به مشاهده رسیده است.
باناراحتی گفتم: این لعنتی خودش که قبلاً بدبخت بوده، مراهم به روز سیاه نشانده است.
آنگاه ازجایم برخاستم و بامدیرنرسنگ خداحافظی نمودم و به نزد ریموند برگشتم و پرسیدم: تو مشخصاً به کدام مادۀ مخدر معتاد هستی؟
خیلی دستپاچه شد واشک هایش جاری گشت وسرش را پائین انداخت و وانمود کرد که بغض شدیدی گلویش را گرفته و ازدادن جواب قناعت بخش شانه خالی کرد وخیلی گریست.
دقایقی بعد، نگاهش رابه طرفم چرخاند وبازبه عذر، زاری وچاپلوسی متوسل گشت وگفت: ازاینکه شوهر مناسبی برایت نبودم وقدر وارزش پاکی وصداقتت را ندانستم، معذرت می خواهم، بیا همین یک بار مرا ببخش، من قول شرف می دهم تا جبران کنم.
خندۀ تلخی کردم وگفتم: من دیگرفریب تو مکارشیطان پرست را نمی خورم، خاطرجمع باش.
تویک ابلیس فریبکار حرفوی و معتاد به هیروئین وکراک ودرعین حال آلوده به ایدزهم هستی و بوی وتعفن آلودگی تو، به من هم سرایت کرده است.
آنگاه سه قطعه عکس او وزنان رسوای همراهش را بدستش داده، گفتم: این عکس هایت را تماشاکن، ببین چقدر ازدائرۀ انسانیت دورافتاده ای؟
وقتی عکس هارا تماشا کرد، دیگرجوابی نداشت وشروع کرد به گریه واشکبارانی.
من هم نسبت به او چنان احساس نفرت می کردم وسنگدل شده بودم که هیچ قابل توصیف نبود.
آنگاه برایش گفتم: نان قاچاق برکت نداره ریموند.
اما تو برای پیشبرد امورقاچاقبری هایت سرراه من تلک ودام شیطانی پهن کرده بودی.
آنگاه آب دهانش را به سختی بلعید و متملقانه به عذروزاری پرداخت تا بار دیگرترحم مرا جلب کند.
برایش گفتم: تو گرگ باران دیده ای هستی، درپس این زاری ها و چاپلوسی هایت معلوم نیست چه شرارت های وحشتناکی نهفته است؟!!
اما من دیگرنمی خواستم به عشق کاذب اواعتمادکنم وصحنه هائی به پیش نظرم مجسم می شد که یک باربرای اینکه به ازدواج با او تن بدهم، روی پاهایم افتاد وپشت پاهایم را بوسید مرااغفال وموافقتم راجلب کرد تا بااوازدواج نمایم.
ریموند را مخاطب قرارداه گفتم: این را بدان که من حالا کاملاً سرعقل آمده ام و دیگرآن ماری قبلی نیستم که بازیچۀ دست مکارگی های تو معتاد پست فطرت آلوده شوم.
دیگرآن شانس را که می توانستی مراهم مثل خودت به اعتیاد بکشانی و از من برای بازاریابی ها و قاچاق بری های محموله های مواد مخدرت سوء استفاده نمائی و یا مرا به کاباره ها به تن فروشی و فحشاء سقوط دهی، از دست دادی.
شاعرفارسی زبان گفته بود که :
دشمنت گردوست گردد احتیاط ازدست مده
گــردن ازبهــرگزیدن می کند هــرمار کج"
تویکبارمرا محکم گزیده ای، دیگرمن بتو اجازۀ گزیدن نمی دهم.
اگرچه حالاهم مرا به بدبختی کشاندی، اما خداوند بزرگ را سپاسگزارم که این حادثه برایت رخداد ونقابت دریده شد و چهرۀ اصلی ات برملا گردید.
دراین هنگام دستم را میان دستانش گرفت وبه چشمانش مالید وبوسید.
فوراً دستم را ازمیان دستانش بیرون کشیده گفتم:
· تومی خواستی مرا درراه برآورده هساختن امیال وهوسهای شیطانی ات قربانی کنی که کردی،
· مرا می خواستی مثل خودت به ویروس HIV آلوده بسازی که ساختی،
· تومرا غافلگیرکردی وازصداقت واعتمادم سوء استفاده نمودی،
باید باورکنی که دیگراطمینان واعتمادم را نسبت به خودت ازبین بردی،
هرحیله ونیرنگی که بکارببندی، دیگربرمن تأثیرنخواهد کرد.
حالا بگو که ازجانم چه می خواهی؟
باگریه وزاری التماس کنان گفت: ازمن درمانده متنفرنباش، آخرمن وتو باهم زن وشوهریم.
باعصبانیت گفتم: بلی درست است که باهم زن وشوهربودیم، اما دیگر نیستیم.
توبا آن معشوقه های معتاد وآلوده به ایدزت که درشفاخانه درحال کوما افتاده اند، مراوده داری هفت پشتت را کفایت می کنند.
من دیگروسیله وآلت دست تو نمی شوم.
آنگاه کیفم را بازکردم و ورقۀ طلاقنامه ای را که دردارالوکالۀ مادرم ترتیب داده بودم به دستش دادم وگفتم: این را امضاء کن و دیگر هیچ عذروبهانه ای هم نیاور.
ریموند بسیار گریه کردوگفت: من به توقول می دهم که ازاین به بعد فقط درخدمت تو باشم و هیچ کار خلافی هم درطول زندگی ازمن سرنزند و باهیچ تبهکاری مراوده نداشته باشم، فقط همینبار مرا ببخش.
زهرخندی زده، گفتم: مشکل است که تو خودت را ازدنیای تبهکاران جدابسازی.
گردن کج کرد وگفت: من برایت قول شرف می دهم که درطول عمرم تابع خواسته های تو باشم، تورا برسر هرکسی که دوست داری قسم می دهم که مرا دراین حالت تنها نگذار.
آیا این راه انصاف است که تومرا دراین وضعیت بدبختی رها کنی وبدست سرنوشت نکبتبارم بسپاری؟
سرم را به عنوان تأسف تکان داده گفتم: شدید ترین انتقام الهی(ج) برای بدبختان و شقاوتمندان روزگارورهروان شیطان، همین است.
توکجا برمن که بدون تحقیق و شناخت کامل ازماهیتت بتو اعتماد کردم وهمسری ات را پذیرفتم، رحم کردی تا من هم بنوبۀ خودم ازتو حمایت کنم؟
توکه آلوده به ایدزبودی چرا قبلاً مرا ازآلودگی ات مطلع نساختی تا خودم را وقایه می کردم؟
بازبه گریه وزاری متوسل شد وگفت: من درقسمت تو ملامتم واین تقصیر را به گردن می گیرم، اما مرا دراین حالت بی سرنوشتی رها نکن.
باعصبانیت تمام گفتم: دیگرخیلی دیرشده است ریموند، این برگه را امضاء کن ودیگرهمین آلودگی ویروس HIV را که برایم به یادگار گذاشتی هفتاد پشتم را کفایت می کند.
مبلغ بیست هزارپوندی را که ازمن قرض گرفتی هم برایت بخشیدم.
ریموند لرزیده لرزیده، با چشمان اشکبار ورقه را امضاء کرد ونشان انگشتانش را نیز روی آن چسباندم وبه طرف خانم پرستاری که ازدور مارا زیرنظرداشت، اشاره کردم که بیاید.
وقتی نزدیک آمد گفتم : حسابم با ریموند تصفیه شد.
مبلغ بیست هزارپوند ازمن قرض کرده بود، آن را هم برایش بخشیدم واو هم این طلاقنامه را امضاء کرد، لطفاً شما هم اگربه عنوان شاهد این ماجرا درپایان این ورقه امضاء کنید ممنون می شوم.
خانم نرس چشم گفت و ورقه را امضاء کرد وشهرت وشمارۀ تیلفونش را نیزدرج نمود وآنگاه ریموند را به اتاقش برگردانید.
سپس نزد مدیرنرسنگ ورئیش شفاخانه هم رفتم وامضاء های آنان را نیز گرفتم وپس ابرازتشکرازهمکاری شان با آنان خداحافظی نموده، ازشفاخانه خارج شدم وبه لندن برگشتم.
عبدالله کنجکاوانه می پرسد: نفهمیدید سرانجام، سرنوشت ریموند به کجا انجامید؟
خانم مریم نگاهش را به کلکین اتاق دوخته می گوید: من به طور روزمره با مدیرنرسنگ شفاخانۀ یارکشایرتماس تیلفونی می گرفتم .
پس ازیک هفته، وضع ریموند خوب شد و به جرم تبهکاری ها، قاچاق وپخش مواد مخدر وسه مورد قتل به زندان افتاد و دراثرضعف وناتوانی وپائین آمدن قدرت دفاعی بدنش که ناشی ازاعتیاد و آلودگی با ویروس HIV بود، نتوانست دوام بیاورد وازدنیا رفت.
معشوقه های ریموند هم که درپخش موادمخدردست داشتند، نیز به زندان افتادند ودیگرازسرنوشت شان اطلاع ندارم.
امامن خداوند تبارک وتعالی (ج) را سپاس می گویم که به برکت وجود شما مراازاین بدبختی عظیم نجات بخشید.
عبدالله تبسم کنان ابراز می دارد: خوب، بلای عظیمی آمده بود والحمدلله که بخیرگذشت.
آنگاه خانم مریم ازعبدالله اجازه خواسته، شب بخیرمی گوید و به اتاقش می رود.
آن شب می گذرد و صبح زود خانم سارا چشم بازمی كند می بیند كه چراغ برق سالون روشن است.
آهسته آهسته ازاتاق خوابش بیرون می آید، ناگهان چشمش به گوشۀ سالون می افتد، می بیند كه عبدالله، مریم وفاطمه در گوشۀ سالون پشت سرهم نشسته وبه عبادت مشغول اند.
لحظاتی مراسم زیبا و بامعنویت عبادت مسلمانان را به تماشا می نشیند.
وقتی می بیند كه دخترنازدانه اش مریم باعنایات خداوندی(ج)، از برکت گرایش به دین مقدس اسلام، از بزرگترین مصیبت مرگبار نجات یافته وحالا همراه باخواهرش به عبادت ونیایش سرگرم است، بسیار خوشحال گردیده وآنگاه خودش را نیزمخاطب قرارمی دهدکه ای ناسپاس!
حقانیت اسلام را که دراین چند روزه، عملاً مشاهده کردی، آیا وقت آن نرسیده که توهم پیروی و وفاداری ات را به اسلام اعلام نمائی؟
آنگاه آهسته آهسته به طرف جمع سه نفری مسلمانان راه افتاده وپشت سرآنها می نشیند، صدای مریم را می شنود که آهسته آهسته زمزمه می كند: بارخدایا!
تورابه مقدساتی که خلق کرده ای سوگند می دهم که قلب پدرگرامی ومادردوست داشتنی ام را به نورایمان منورفرما!
خانوادۀ مارا یک خانوادۀ پاک ومسلمان قراربده!
مهمانانم را نیزبه اسلام مؤمن گردان و راه مستقیمت را برای همۀ شان بنمایان.
خانم سارا باشنیدن نیایش های دخترش سخت منقلب گردیده و قلبش به شدت می لرزد و تمام بدنش داغ آمده وحالت عجیبی براو دست می دهد.
وقتی آنان ازنماز فارغ می شوند، ناگهان مریم متوجه می گردد که مادرش گوشۀ چادراورا بررویش گرفته و آهسته آهسته اشک می ریزد.
خانم مریم فوراً سرمادرش را به بغل گرفته می گوید: مادرجان! مادرجان! خیریت است؟
چراجگرخون هستی؟
اما بغض شدیدی گلویش را گرفته و صدای گریه اش دردرون ساختمان می پیچد ومثل رعد وبرق همۀ باشندگان آن را به تکان می آورد.
مهندس جیمزوایس سراسیمه ازاتاقش بیرون دویده، مهمانان فاطمه هم با وارخطائی ازخواب بیدارگردیده و به طرف سالون می دوند، بامنظرِۀ عجیبی مواجه می گردند.
جیمزوایس شانه های همسرش را محکم گرفته ومی پرسید: تورا چه شده است وچرا گریه می کنی؟
عبدالله دستش را روی شانۀ آقای جیمزوایس گذاشته می گوید: شما نگران نباشید، بگذارید عقده های دلش را خالی نماید.
لحظاتی بعد کم کم آرام می گیردو اطرافش را ازنظرمی گذراند.
فاطمه اشک های مادرش را باچادر خود پاک می كند.
خانم سارا چند نفس عمیق کشیده ودست می انداخته، گردن مریم وفاطمه را به بغل می گیرد و صورت هردو دخترنازدانه اش را می بوسد ومی بوسد واشک می ریزد.
آقای وایس اززیربغل خانمش گرفته و همه دروسط سالون رفته و روی موبل می نشینند.
جیمزوایس می پرسد: خانم جان، مرا که نیم جان ساختی، چطوراین حالت برایت پیش آمد؟
خانم ساراباردیگرصورت مریم وفاطمه را بوسیده می گوید: وقتی از خواب بیدارشدم وعبادت این سه مسلمان را تماشا کردم و خوب تعمق نمودم، خودم را دربرابر خالق بی همتا خیلی حقیرو سرافگنده احساس کردم و وجدانم بر من نهیب زد وگفت: این تن غافل!
· اعجازروشن مکتب اسلام را پیش چشمانت مشاهده کردی؛
· به برکت کلمۀ طیبه، دخترت از بزرگترین مصیبت جانکاه، و چنگال هیولای قرن(HIV ) و مرگ حتمی نجات یافت،
· حقانیت اسلام هم به بسیارصراحت برایت عملاً به اثبات رسید، پس چرا بازهم درمسلمان شدن تردید می کنی و این چندروز را باکدام عقل ومنطق باعقیدۀ پوسیده و خرافات تثلیث مسیحیت کلیسائی مسخ شدۀ امروزی سپری نمودی؟
اینجا بود که دربرابراین سه نفرمسلمان، ذلت ودرماندگی خودم را مشاهده کردم و بسیاربسیار افسوس می خورم که چرا همزمان بامسلمان شدن مریم، من هم کلمۀ طیبه را برزبانم جاری نساختم و از کاروان پیشتاز وملکوتی این سه نفرعقب ماندم؟
ازشنیدن حرف ها واعترافات خانم سارا، همه درتعجب می مانند.
تبسم ملیحی روی لبان عبدالله، مریم و فاطمه درخشیده، مریم صورت مادرش را بین دوکف دستانش گرفته می بوسد ومی گوید: این تحول عظیم فكری مبارکت باشد مادرعزیزم!
خداوند تبارک وتعالی(ج) با تابیدن نورایمان درقلب شما، خانوادۀ مارا واقعاً مفتخرگردانید.
آنگاه دستانش را بطرف آسمان بلند کرده می گوید: خداوندا!
توراازصدق دل سپاس می گویم واز فرط خوشحالی، پیشانی برزمین گذاشته، سجدۀ شکربرجای می آورد.
فاطمه باشوروشعف زیادی می گوید: این واقعاً برای خانوادۀ ما کمال سعادت وخوشبختی است ومن باداشتن چنین مادرحقیقت گرا وشرافتمندی با سربلندی تمام مباهات می کنم.
آنگاه خانم سارا روبه عبدالله کرده می گوید: عزیزمادر!
آیا ممکن است کلمۀ طیبه را برزبانم جاری سازی؟
آقای مهندس جیمزوایس صدامنی زند: صبرکن خانم جان!
دخترانم که ازمن پیشدستی کردند، اما حالا نمی خواهم اینبار ازهمسرم هم عقب بمانم، من هم آمادگی جاری شدن کلمۀ طیبه را پیدا کرده ام.
دراین هنگام ریتاهولکر، کریستین و سولانا مهمانان فاطمه نیزاعلام آمادگی می نمایند تا کلمۀ طیبه را برزبان خویش جاری گردانند و مسلمانی خودشان را رسماً اعلام نمایند.
فاطمه با خوشحالی ابرازمی دارد: مثلیکه افتخارراجسترشدن در دفتر مکتب آزادی بخش اسلام را همگی کسب کرده اند، من به همۀ شما تبریک می گویم.
خانم مریم با خوشحالی می گوید: من ازداشتن خانوادۀ مسلمان ودوستان موحدی مثل شما احساس غرور وافتخارمی کنم، برای همۀ تان ازصمیم قلب مبارک بادمی گویم.
البته من به حضوریکایک شما یک پیشنهاد هم دارم:
همه چشم بردهان خانم مریم می دوزند ومنتظرمی مانند تا پیشنهاد اورا بشنوند.
خانم مریم می گوید: امروز صبح برای ما وشما یک صبح بزرگ وامید بخش ودل انگیزاست وچه بهتر که ما این روزمتبرک را با کمال خوشی و سرور جشن بگیریم؟
همه یک صدا می گویند: طرح بسیار خوبی است.
خانم مریم مکث کوتاهی کرده می گوید: پس همۀ ماوشما می رویم غسل می کنیم و لباس های پاک وپاکیزه می پوشیم و بعد باگفتن کلمۀ مبارکۀ طیبه دهان خودرا معطرمی سازیم، درست است؟
همه قبول می كنند و یک جنب وجوش عجیبی بین آنان برپا می گردد.
خانم مریم وفاطمه می گویند كه ما امروزصبح غسل خودرا كرده ایم و باخوشحالی تمام به طرف آشپزخانه می روند تا صبحانه را آماده سازند.
بقیه هركدام به طرف حمام ها می روند.
سرساعت 8 صبح صبحانۀ مفصلی روی میزغذاخوری چیده می شود.
آنگاه همگی دورمیزجمع می شوند.
خانم مریم کمپیوتر لپ تاپش را می آورد وعبدالله کلمۀ طیبه را با حروف درشت انگلیسی می نویسد و جلو روی همه قرارمی دهد و عبدالله شمرده شمرده آن را می خواند ودیگران نیز تکرار می کنند.
درختم قرائت کلمۀ طیبه، عبدالله از فرط خوشحالی با خطاب به حاضرین می گوید: واقعاً شما همگی خیلی دوست داشتنی شده اید، من بوجود یکایک شما صمیمانه افتخار می کنم واین تحول عظیم وكم نظیر را برای یكایك شما تبریک وتهنیت عرض می نمایم.
همه ازشدت خوشحالی باهم كف می زنند وابرازاحساسات می نمایند.
آنگاه خانم سارا ازعبدالله که مایۀ خیروبرکت درکاشانۀ شان شده بود، ابراز تشكر وقدردانی نموده، مهندس وایس و سائرین نیزازوی سپاسگزاری می نمایند.
آنگاه خانم عایشه روبه عبدالله کرده می پرسد: ببخشید جناب عبدالله!
برخی ازمذاهب وفرقه های اسلامی را متهم می کنند که خیلی تندرو وافراطی هستند.
نظرشما دراین رابطه چیست وروی کدام انگیزه به افراط رومی آورند؟
عبدالله دستی برصورتش کشیده می گوید: به جواب این سوال شما بدنیست عرض کنم که :
یکی ازدانشمندان اسلامی به این باوراست که لجبازی ها، منفی بافی ها، عقده مندی ها، وکشمکش های داخلی ودرونی، موجب آلودگی نفس وایجاد بغض وکدورت گردیده و کینه های بوجود آمده، به مثابه ورم چرکین ومتعفنی مغز، روان ووجدان را سیاه، ملتهب و به شکل نفرت انگیزی می گنداند!!
دراین میان، شیطان هم به عنوان دشمن اصلی انسان، بیکارننشسته، بذر دشمنی ها وخصومت های آشتی ناپذیری را دردل آنان می کارد و آنرا آبیاری و رشدمی می دهد.
درنتیجۀ ایجاد خصومت ها و دخالت های شیطان، وقوع هرنوع جرم وجنایتی نیز فیمابین اطراف درگیراحتمال پیدامی کند!!
اینجااست که وجود وبروزهمچومخالفت ها، دین، اعتقاد وایمان اطراف درگیررا نیز به تباهی و بربادی می کشاند.
بطورمثال برای شما بهترمعلوم است که درگذشته ها، کلیسا مقام رهبری دینی واعتقادی اروپائیان را عهده داربود.
اما تحجروجهالت واپسگرایانۀ گردانندگان کلیساها وظلم واجحافی که آنان در برابرمتفکران، اندیشمندان، نوابغ، نوادر و نخبگان جامعه اعمال می کردند، چه ضربات سنگینی ازدست شان برمی آمد که برپیکرجامعۀ انسانی وارد نیاوردند؟
تاچه حد نواندیشان ومبتکران را به دارمجازات جنایت شان نبستند؟
چه فجایع بزرگی که دربرابراهل علم، آگاهی واندیشه به مورد اجراء قرار ندادند؟
ظلم واستبداد قرون وسطائی کلیساها به جائی رسیده بود که هیچ واحدالناسی حق نداشت که ماسوای تفکر منحط ومحدود نگرانۀ اربابان کلیساها چیزتازه ای بیندیشد وحتی درذهنش خطورنماید!!!
آنگونه که تاریخ شهادت می دهد، فرمانروایان کلیساها، تمام جامعۀ اروپائی وبیش ازهمه متفکران ونخبگان را تحت فوکس ومراقبت ها وسانسورهای شدید قرار داده بودند تا مبادا برخلاف تفکرکلیسا، طرحی از مغزهای شان تراوش نماید که منافع کلیسارا به خطرمواجه گردانند!!
ازاینرو، درسال 1183 میلادی، دادگاه غیرانسانی تفتیش عقاید را در چوکات کلیسا تأسیس نمودند وبه وسیلۀ آن دستگاه جهنمی، آزاداندیشان و دانشمندان زیادی را به تیر تکفیروارتداد بستند!!
روی همین انگیزه هابود که مردم ازشدت عمل ها وخشونت های فرمانروایان کلیساها به تنگ آمدند وسرانجام درهرگوشه وکنار کشورهای اروپائی، شورشها وخیزشهائی بوجودآمد وسرانجام، رنسانس جامعۀ اروپائی علیه سیطرۀ نامحدود اربابان کلیساها شکل گرفت.
آنگاه سرکیف دستی اش رابازنموده، کتابی را بیرون کشیده، ورق می زند و روبه حضار کرده بااشاره به آن می گوید:
درصفحۀ 147 این کتاب وزین حقیقی – تحلیلی که عنوانش است: «چگونگی آزادی دراسلام» به قلم یکی ازمحققان جزیرة العرب به نام "حسن الصفار" که به وسیلۀ یکی ازنویسندگان ایرانی (حمیدرضاآژیر) به فارسی ترجمه شده است، چنین می خوانیم:
[تعداد کسانیکه به وسیلۀ دادگاه تفتیش عقاید محاکمه شدند، به سه صد هزار نفرمی رسد که 32000 تن آنان زنده زنده درآتش سوزانده شدند!!!
ازجملۀ آنان، "برونو" زیست شناس معروف است که کلیسا به دلیل اعتقادش ازاو انتقام کشید... کلیسا حکم قتل اورا صادرکرد و(باعقده وخشونت تمام) پیشنهاد نمود که حتی یک قطره خون اوبرزمین نریزد!!!
واین بدان معنی بود که وی را زنده درآتش بسوزانند وهمینطور هم شد!!!
دانشمند زیست شناس معروف دیگر، "گالیله" نیزبه اعدام محکوم شد.
زیرامعتقد بود که زمین کروی است و بدورآفتاب می چرخد.] !!!
باچنان جوّمسموم وخفقانی که اربابان کلیساها درجامعه حاکم ساخته بودند وبه عبارت دیگر، افکارپویا، اندیشه های آزاد و نوآوری های بشری را درحقیقت امر ترورمی کردند، سرانجام حوصلۀ مردم تمام وکاسۀ صبر شان نیزلبریزگردید و همان ضرب المثل معروف تحقق یافت که می گویند:"خشم مردم قهرخدااست".
دریای مواج مردم به تلاطم افتاد ونسبت به فشارها ومظالم کلیساها اعلام انزجار نمودند وفریادهای استبدادشکن قاطبۀ مردم، اربابان جنایتکار وتحجرگرایان فاسد کلیسا را از اعتبارساقط وآنان را به درون چهاردیواری کلیسا رانده، دستان مداخله گرشان را ازسرنوشت جامعه قطع وکوتاه ساختند.
درنتیجۀ همان رستاخیزعمومی ورنسانس ضدتحجرگرائی بود که نوآوری های متفکران واندیشمندان به بارنشست و پیشرفت های جامعۀ اروپا کم کم میسر گردید.
خانم مریم، باخوشحالی تمام باصدای بلند می گوید: به به، چه تحلیل زیبائی فرمودید، جناب عبدالله!
وبدنبال گفته اش، همه را به کف زدن وابرازاحساسات تشویق می نماید.
حضار همه کف می زنند واحسن وبارک الله می گویند.
عبدالله ازاحساسات گرم خانم مریم ودیگران سپاسگزاری می نماید.
خانم عایشه دستی به صورت خود کشیده، گلویش را صاف کرده، می پرسد: ببخشید، جناب عبدالله!
آیا دربین مذاهب اسلامی هم همچو منحط فکران ومحدود نگرانی بروز و ظهورکرده اند یانه؟
عبدالله سرش را به عنوان تائید تکان داده، جواب می دهد: بلی بلی، همانگونه که دردامن سائرادیان ومذاهب، محدودنگری های دست وپاگیر ظهور کرده، دربین مذاهب وفرق اسلامی نیز اینگونه منحط اندیشان و کوته فکران بوجود آمده که باعث عقب مانی جوامع اسلامی ازکاروان تمدن بشری گردیده اند.
خانم مریم باتعجب می پرسد: به نظرشما، بیراهه روی های اشخاص بهره نگرفتن شان از فرهنگ غنی اسلام، ناسپاسی آنان را نسبت به عنایات خدواندی(ج) نمی رساند؟
عبدالله آه کشیده ابرازمی دارد: حرف شما معقول است، اما جهالت ها، عقده مندی ها، هوس ها، شهوت ها، زیاده طلبی ها، خودخواهی ها، خود محوری ها، خودبرتربینی ها، تربیت های ناسالم، مسمومیت های محیطی، حرامخواری ها، طمع به جان ومال مردم داشتن ها وانحراف اندیشی ها و پیروی ازافکارشیطان باعث می شود تا جامعه به سوی نابسامانی ها بلغزد وبه پرتگاه سقوط منجرگردد.
البته عواملی که آنهمه انحطاط را دربین مسلمانان بوجود آورد، زیاد اند، که ما دوعامل عمدۀ آن را دراینجا به بررسی می گیریم:
عامل اول:عده ای ازجهال متعصب بدوی که ازدین اسلام برداشت های ناقص داشتند وعقاید خرافی دوران جاهلیت قبل ازاسلام نیز درفکر، اندیشه وطرزتلقی آنان رسوخ داشت ودرباورهای شان نهادینه شده بود که بارزترین نمونۀ آن را می توان گروه منحط ومنجمد خوارج نام برد که قبلاً نیز دراین رابطه اشاراتی رفته است.
عامل دوم : دست اندازی های استعمارگران اسلام دشمن است که رشد تفکراسلامی را به ضررنفوذ وسیطرۀ خویش ارزیابی کرده و برای سرکوبی و به انحراف کشاندن مسلمانان ازهیچ توطئه ودسیسه ای دریغ نمی کردند.
بخصوص نفوذکردن جاسوسان انگلیس درجمع دیوبندی ها وقادیانی های پاکستان، وبنیان گذاری"بهائیت" درایران، وطرح وبه قدرت رساندن "وهابیت" درکشورهای عربی، طبق استراتیژی استعماری معروف "اختلاف بیندازوحکومت کن" بریتانیا، عوامل مهمی درایجاد بدبختی های مسلمانان به حساب می آیند.
خانم ساراروبه عبدالله کرده می گوید: البته راجع به این سه گروهی که نام بردید، مثلیکه وهابیت توانسته درکشورهای عربی نسبت به آن دوتای دیگررشد بیشتری داشته وانحرافات گسترده تری را دربین مسلمانان ایجاد کرده است.
عبدالله پس ازمکث کوتاهی جواب می دهد: بلی، برداشت شما کاملاً درست است.
مریم روبه عبدالله کرده می پرسد: علت رشد گسترش وهابی ها در کشور های عربی نظریات قابل قبولی هم داشته است یانه؟
عبدالله کمی فکرکرده می گوید: اینکه وهابیت تاحدودی درعربستان، امارات وپاکستان پیشرفت داشته، نه به خاطرتفکر قابل قبولش است، بلکه همانگونه که قبلاً نیزاشاره داشتیم، وزارت مستعمرات بریتانیا تعدادی از جاسوسانش را برای انحراف اذهان مسلمانان درهرکشوراسلامی مأمور می ساخت که ازجمله می توان ازیکی از آنها بنام "مسترهمفر" نام برد که نقش اساسی وبنیادی درطرح وگسترش وهابیت درعراق و عربستان بازی کرد.
مسترهمفرکه قبلاً چه دریکی ازمدارس اسلامی ترکیه و چه در چوکات وزارت مستعمرات انگلیس درلندن، تحصیلات ومعلومات زیادی راجع به اسلام حاصل کرده بود، درسفراخیرش دربین النهرین، توانست شخصیت مستعد باب طبع وزارت مستعمرات امپراطوری بریتانیا (محمد بن عبدالوهاب نجدی) را کشف نماید و با او پیمان رفاقت بسته و جاسوسۀ زیبا صورت انگلیسی دیگری را نیزنام اسلامی صفیه گذاشته، به عقدمؤقت او درآورد و دونفری ازداخل وخارج خانه روی فکر، اندیشۀ او کارهای روانی و اوپراتیفی مؤثری را انجام دهند.
سرانجام مسترهمفر، طبق برنامه های ریخته شده توسط وزارت مستعمرات بریتانیا، برداشت های متحجرانۀ ابن تیمیه، یکی دیگراز انحراف اندیشان به ظاهرمسلمان را به خورد محمدبن عبدالوهاب داده و فرقۀ ذالۀ "وهابیت" را بنیاد نهاد!!
محمد بن عبدالوهاب وقتی بدستور وزارت مستعمرات بریتانیا مأمور گردید تا برداشت گمراه کنندۀ خودش را به جامعه عرضه نماید، اولین کسانیکه علیه افکارانحرافی او موضع گرفتند، پدر وبرادرش که ازجمله علماء صاحب نظراهل سنت وجماعت بودند که بارها وبارها بااو درافتادند چندین بارباهم مناظرات علمی به راه انداختند وافکارش را با دلایل قاطع مردود وباطل اعلام نمودند.
همینطور سائر علماء دینی درکشورهای عراق، جزیرة العرب، مصر، لبنان، ایران، سوریه وسائربلاد نیزعلیه افکارانحرافی محمد بن عبدالوهاب احتجاج راه انداختند وهزاران مقاله وصدها جلد کتاب نوشتند.
اما آن عاق شدۀ پدرومادرسقوط کرده دردامن استعمار، ازجانب مقامات بالا اجازه نداشت تا ازمواضع انحرافی اش عقب نشینی وازداشتن اندیشۀ غیراسلامی ابرازپشیمانی نماید!!
لذا طبق دستورات و تحت حمایت های مالی وسیاسی وزارت مستعمرات بریتانیا، تمام لعن وطعن ها را پذیرا گردید و برانحرافاتش سرسختانه پای فشرد!!
سرانجام ازطریق وزارت مستعمرات بریتانیا، یک موجود بی بند وبار خون آشام بی عاطفه وقطاع الطریق دیگری بنام "امیرسعود" را که همواره بر کاروان های تاجران و سوداگران درگردنه ها شبخون زده، اموال شان را به تاراج می برد ونیروهای زیاد جنگی ورزیده، خونریز وبی رحمی را بدورش جمع کرده بود، را به حیث بازوی نظامی وپشتوانۀ سیاسی با محمد بن عبدالوهاب یکجا ساخت و با آمیزۀ آندو، فرقۀ جدید و انحرافی"وهابیت" را درقلب جهان اسلام، یعنی حرمین شریفین(مکۀ معظمه ومدینۀ منوره) مثل یک دانۀ چرکین سرطانی کاشت وبازور، قتل خونریزی به قدرت رساند.
بارخنه کردن وهابیون درمکه ومدینه، فقط به منظور بدنام ساختن اسلام ومسلمین، بدعت های ناروا وحشتباری ازآنان سرزد که قلم ازنوشتن آن ها واقعاً شرم دارد.
· برای رخنه کردن درحرمین شریفین قتل عام ها، تجاوزات و چپاولات وحشیانه ای را درشهرامن مکۀ معظمه ومدینۀ منوره وسائر بلاد اسلامی علیه پیروان اهل سنت وجماعت راه انداختند!!
o حتی مثل گروه متعصب خوارج مسلک در صدراسلام، شکم زنان حامله را دریده، کودکان شان را به جرم اینکه چرا آن ها اطفال سنی مذهب به دنیا می آورند، سرمی بریدند!!
o قشون وهابی مسلک امیرسعود، مثل لشکریان سرخ یزید که در شهرامن مدینۀ منوره ومکۀ معظمه برنوامیس مسلمانان تجاوز کردند وازهیچ عمل شنیع غیرانسانی دریغ نوریدند.
o لشکرامیرسعود وقتی بربلادمسلمانان دست می یافتند، ضمن تاراج اموال آنان، اماکن آنان را نیزغصب وخودشان را به کوچ های اجباری وادارو آواره می ساختند.
درست همان اعمال غیرانسانی را که پیروان آنان(طالبان) در مناطق شمال کابل، بامیان، فاریاب، مزارشریف، پلخمری، درۀ کیان وسائرنقاط انجام دادند.
دراین هنگام، خانم خدیجه روبه عبدالله کرده می پرسد: ببخشید، وهابی ها ازنظرفکری چگونه می توانستند قناعت مسلمانان را فراهم نمایند؟
عبدالله مکث کوتاهی کرده جواب می دهد: درقاموس انحراف اندیشان وهابی قناعتی درکارنبود، بلکه بازور سرنیزه تفکرات خودشان را انجام می دادند.
بطورنمونه خدمت شما عرض می کنم:
زمانیکه موترهای سواری درکشورهای غربی به تولید انبوه رسید و کم کم به کشورهای اسلامی وعربی هم سرازیرگشت، علماء وهابی برای اینکه استقلال فکری وعقیدتی خویش را ازاستعمار بریتانیا وانمود سازند، ظاهراً ازدرمخالفت با تکنولوژی غرب برآمدند و موتررا عرابۀ شیطان خوانده، سوارشدن برآن را حرام اعلام نمودند!!
درحالیکه درقاموس فرهنگ اسلام هرطرح ونوآوری ای که درجهت ترقی، تعالی وپیشرفت های تکنولوژی بشروبه منافع انسان ها مطرح باشد، نه تنها ممانعت نمی شود، بلکه برعکس مورد تشویق نیزقرارمی گیرد.
همه ازصحبت های عبدالله ابرازتشکروسپاسگزاری نموده، بروهابی های منحط وسازندگان وسازمان دهندگانش لعنت می فرستند.
دراین هنگام مهندس جیمزوایس روبه عبدالله کرده می پرسد: شما از فرقۀ شیطان پرستان چه برداشت دارید؟
عبدالله نفس تازه کرده جواب می دهد: به موضوع جالبی اشاره کردید.
فرقۀ شیطان پرستان البته شاخه های زیادی دارد که درسراسرجهان پراگنده اند و امروز مخصوصاً درکشورهای مغرب زمین رشد وحشتناکی کرده وتمام بنی آدم را به چالش گرفته اند.
( ادامه دارد )