بسمه تعالي

مصاحبۀ اختصاصی با ترانه اکبری

 

قهرمان سبزپوش قتلگاه خونین عاشورای کابل

 

از کتاب "فاجعۀ خونین عاشورای حسینی(ع) درکابل" ت

أليف عبدالقيوم فدوي

 

پس ازوقوع فاجعۀ ننگین وخونبارتروریستی در دهم محرم1433 در جوارزیارتگاه حضرت ابوالفضل(ع) واقع مرادخانی کابل که بوسیلۀ یکی از تروریستان انتحاری لشکرجهنگوی پاکستان صورت گرفت، به فکرتألیف کتابی دراین زمینه افتادیم وگزارشات داغ مرتبط با این حادثه را جمع آوری واینک تدوین نمودیم.

   دراین مقطع تصمیم گرفتیم که مصاحبه ای با ترانه اکبری وخانواده آسیب دیده اش که تعداد پانزده تن ازبستگانش درآن حادثۀ المناک شهید ومجروح گردیدند داشته باشیم تا به عنوئان یک خاطرۀ تراژیدی درتارک تاریخ زندگی ملت مسلمان و باایمان افغانستان، اخصاً کابل نشینان به یادگار بماند وزینت بخش محافل هرسالۀ حماسۀ عاشورای خونین این خطۀ قهرمان پرورگردد.

   درعین حال عاشورائیان وحسینیان ملت معززما اعم ازشیعه وسنی به پیشگاه آن امام همام با افتخاروسربلندی تمام وفریاد رسا گفته بتوانند که حسین جان!

   زمانیکه که درصحرای کربلا همۀ جوانانت را ازدست داده بودی آن پیام پویا ، انقلاب آفرین وحیات بخشت را به گوش تاریخ بازخواندی که  "هل من ناصر ینصرنی"؟

   آیا یاری دهنده ای هست  تا مرا دربرابر یزیدبن معاویه وخط سرخ تسلیم ناپذیری و شهادت خواهی ام را دربرابر باطل اندیشان ویزیدیان تاریخ یاری رساند؟

   لبیک یا امام!

   ما ملت مسلمان، باشهامت افغانستان اعم ازشیعه سنی، زن، مرد وکودک مان هرآن حاضرین تا به جواب پیام روح بخش انقلابی ات دربرابرهمۀ یزیدیان زمان که امروز درلباس وچهرۀ منحوس وشیطانی لشکرجهنگوی پاکستان تبلوریافته است، بپاخیزیم وازاسلام عزیز با قطره قطره خون خویش عملاً دفاع نمائیم.

   به هرحال، بااین نیت، به فکردیداربا خانوادۀ متدین وپرافتخارترانه آن سمبول فریادگر صحنۀ خونین قتلگاه عاشورای حسینی درجوارزیارتگاه حضرت ابوالفضل کابل بودیم تا وضع صحی وجراحت های ناشی ازآن حادثۀ خونبار بهبود یابد تا زمینۀ صحبت باایشان فراهم گردد.

   پس ازهفته ها انتظار وتماس های تیلفونی که جناب آقای الحاج محمدعلی شریعتی، برادربزرگ شهیدمحمد آصف مایل شریعتی که نقش ومسئولیت نمایندگی ازطرف خانواده های شهداء ومجروحان حادثۀ عاشورای کابل را به عهده دارد، ازآقای احمدشاه اکبری، پدرترانه اکبری وقت قبلی می گیرد.

   ساعت 9 صبح روز پنجشنبه 20 دلو1390 هردو باهم به مقصد منزل ترانه اکبری، عازم سرک چهل مترۀ شرق چوک سپاهی گمنام شهرکابل می شویم.

   آقای احمدشاه اکبری، به استقبال ما کنارجاده می آید.

   پس ازسلام علیکی واحوالپرسی، هرسه نفربه محلۀ فقیرنشین باغ علی مردان رفته، وارد منزل قدیمی ساخت آقای اکبری می شویم.

   به محض ورود به داخل اتان، باخانم باوقاروهمچون کوهی ازصبرواستقامت
(مادرترانه ومادرشهید شعیب) روبرومی شویم که درکناربخاری نشسته وبادیدن ما ازجایش برمی خیزد.

   پس ازسلام علیکی واحوالپرسی، چشمم به دخترکی می افتد که عکس هایش را ازطریق رسانه های تصویری وچاپی زیاد دیده وچهره اش به نظرم آشنا می آمد، یعنی ترانه جان اکبری، که روی بسترش درکناربخاری زیرلحاف نشسته، است.

   ازظاهرش چنین معلوم می شود که طفلک هنوزناراحتی دارد.

   ضمن احوالپرسی وعرض تسلیت وسپاسگزاری، همه دورهم می نشینیم.

   هوای چندین درجه زیرصفربیرون که دست ها وصورت مارا یخ آلودساخته، در کنار بخاری وفضای گرم اتاق برای ما بسیارمطبوع تمام می شود.

   آقای احمدشاه اکبری وخانمش ورود مارا به منزلشان خیرمقدم می گویند وما هم مراتب سپاسگزاری خویش را اعلام می نمائیم .

   دراین هنگام جوان دیگری نیزبه جمع ما می پیوند که آقای اکبری نامش را "فردین حسینی" و برادرزادۀ خود معرفی نموده اظهارمیدارد که درحادثۀ روزعاشورا والدۀ فردین جان هم به شهادت رسیده است.

   ضمن عرض تسلیت و آرزوی صبرجمیل واجرجزیل برای اهالی خانوادۀ آقای اکبری، آقای حاجی شریعتی صحبت های مقدماتی را آغاز و گزارشی ازفعالیت هایش را پیرامون جلسات و دیدار هایش ارائه نموده وخانوادۀ آقای اکبری را به صبروبردباری فرامی خواند که مورد استقبال خانوادۀ آقای اکبری قرارمی گیرد.

   آنگاه رشتۀ سخن را به من سپرده، اینجانب نیزصحبت های مختصری را به عرض شان رسانده، درکناربسترترانه اکبری می نشینم.

   به عنوان آغازصحبت، ازترانه تقاضامی کنم تا خودش را به زبان کودکانه اش معرفی نماید.

   وی با روحیۀ بسیاربالا ومؤقر جواب می دهد: نامم ترانه است واکبری تخلص می کنم.

   صنف سوم مکتب را با درجۀ چهارم نمرگی به پایان رسانده ام.

   می پرسم: ترانه جان !

   حادثۀ ناگوارانفجار درمیان عزاداران حسینی(ع) چطورواقع شد و شما تنها کسی هستید که قهرمانانه دربین پیکرهای پاره پاره شدۀ بستگانت شاهد آن رویداد خونین بوده اید، ممکن است خاطرات خودرا ازآن صحنۀ وحشتبارصحبت نمائید؟

   ترانه اکبری آه کشیده می گوید: صحنۀ بسیارترسناکی بود.

   ما روزعاشورا مثل هرسال به زیارتگاه حضرت ابوالفضل(ع) رفته بودیم تا درعزاداری دهم محرم شرکت نمائیم.

   ازترانه می پرسم : شما با چندنفرازاعضای خانواده وبستگان تان به آن جا رفته بودید؟

   ترانه اکبری می گوید ما نفرزیاد بودیم.

   دراین هنگام مادرش جواب نیمه تمام دخترش را تکمیل نموده می گوید ما با تقریباً سی نفرازاقوام وبستگان خود به زیارت رفته بودیم که نصف شان شهید وزخمی شدند.

   ترانه اکبری اضافه می کند: زمانیکه دستۀ عزاداران لوگری ها وارد صحن زیارت شدند وبه نوحه خوانی وسینه زنی شروع کردند، یک نفر مثل فردین جوان بود ومن خوب اورا دیدم که  موهایش را با روغن چرب و چشمانش را هم سرمه کشیده بود، ازپهلوی ما گذشت و نزدیک صف مردان که رسید یک مرتبه خودش را منفجرساخت.

   همینقدرمتوجه شدم که برزمین افتادم، دنیا پیش نظرم سیاه وتاریک شده  و دیگرهیچ نفهمیدم که چه شد؟

   یک وقتی چشم بازکردم ودیدم که همه جارا دود وغبارفراگرفته است، به هرطرف که نگاه می کردم، نمی فهمیدم که چه شده است؟

   خیلی گیج وگرنگ شده بودم لحظاتی بعد، که گرد وغبارکم شد چشمم به پیکرهای خون الود افتاد که دراطرافم چپ وراست افتاده بودند!!

   نفسم ازترس ووحشت بند آمد، هرقدرمی خواستم فریاد بکشم، صدایم نمی برآمد.

   آنگاه چند نفس عمیق کشیدم وخوب به اطرافم نگاه کردم که ناگهان چشمم به جسدپاره پارۀ برادر(9 ساله ام) شعیب که درداخل جوی دست وپامی زد افتاد.

   ناگهان جیغ زدم هرقدرتلاش کردم ازجایم برخاسته نتوانستم ووقتی به اطرافم نگاه کردم جسدهای خون آلود، پیکرهای تکه وپاره ودست ها وپاهای قطع شده به هرطرف جست وخیزمی زدند!!

   می دیدم ازطرف خون می بارد.

   چشمم به مادرم افتاد که ازگلویش خون جاری است.

   آنطرفتر خواهرانم سویتا و سونیتا را دیدم که کنارمادرم دست وپا می زنند.

   همسرکاکایم را دیدم که ازتمام بدنش خون جاری است،

   باصدای بلند می گریستم و فریاد می کشیدم که بارخداوندا تباه شدیم، بربادشدیم.

   آی مسلمانان به دادما برسید.

   آری ، ترانه یک وقتی متوجه می شود که ازمیان مجروحان حادثه، فریاد واحسینا بلند است.

   ازهرطرف ناله های دردناک به گوشش می رسد.

   به گفتۀ خودش ترس عجیبی سراپای اورا فرامی گیرد و لرزۀ شدیدی براندامش می افتند.

   صحنۀ تراژیدی که بستگان ترانه به هرطرف خون آلود افتاده، به حدی برایش هولناک بوده است، به قول خودش حتی تا بیست شبانه روزدیگر نیز شبها درهنگام خواب همان صحنۀ وحشتناک پیش چشمانش مجسم گردیده، درخوابش فریاد می کشیده است.

   صحبت های ترانه اکبری خاطرات حضرت سکینه دخترنازدانۀ حضرت امام حسین(ع) را در ذهنم مجسم می ساخت که وقتی یزیدیان نانجیب آنان را ازمیان قتلگاه کربلا عبورمی دادند، خودش را ازپشت شتربرزمین انداخت و درمیان اجسادشهدآء دنبال اجساد بستگانش می گشت وفریاد وابتاً سرداده می داد.

   آری واقعاً همان تاریخ کربلای حسینی(ع) امسال درمرادخانی کابل نیز تکرارگردید که سکینه ها ورقیه های اهالی کابل از دست پیروان جنایتکار یزیدیان زمان (لشکرجهنگوی) همان صحنه را به چشم سرمشاهده نمودند!!!

   ترانه اکبری، سکینه واردرمیان قتلگاه ، بدون اینکه به خود فکرکند وبی آنکه بداند که خودش نیز درحادثه شدیداً زخم برداشته است، باهمکاری مسلمانانی که به کمکش آمده بودند، پیکرهای خون آلود بستگانش را با چشمان اشکبار ازداخل جوی بیرون می کشد.

   ترانه می گوید که عده ای آمدند وزخمی ها و شهداء را به آمبولانس ها بالاکردند و به شفاخانه های ایمرجنسی، ابن سیناء ، جمهوریت، وچهارصدبستر انتقال دادند.

   من هم کم کم دردست ها وپاهایم احساس درد می کردم و بعداً متوجه شدم که به هردوساق پایم چره اصابت کرده و یک چرۀ دیگربه پشت (ساعد) دستم خورده وازروی دستم بیروان شده است که چره هاهنوزهم  در ساق هردو پایم موجود است.

   ازترانه می پرسم: آیا عکسی از برادرشهیدت داری؟

    ترانه باناراحتی دست زیربالشتش برده، عکس کودکی برادرش را بیرون کشیده می گوید:

   بسیاری از شبها وقتی به یادبرادرم شعیب که خیلی دوستش داشتم، می افتم ازجایم برمی خیزم واین عکس را روی سینه ام می چسبانم و ساعت ها گریه می کنم تا عقده های دلم خالی شود.

       می پرسم : ترانه جان!

   خودت به عنوان یک دخترنوجوان پیروحضرت زینب وحضرت سکینه، چه احساس می کنی وآیا درعاشوراهای دیگربازهم دراجتماعات عزاداری مولایت امام حسین(ع) شرکت خواهی کرد؟

   تبسم تلخی روی لبانش درخشیده، سرش را به علامت تائید تکان داده جواب می دهد که  بلی، بلی بازهم می روم.

   به به، چه عظمتی چه شکوه وجلالی؟

   ازچه روحیۀ بلند وملکوتی ای برخورداراست این سکینۀ پرافتخارعاشورای کابل!!  

   خدایش عمرطولانی وجزای خیردهد که استقامتش، صبروبردباریش، نظربلند ومملوازایمانش، بی محابا انسان را به تحسین وامیدارد.

   روبه مادرترانه کرده می پرسم، شما ازکدام ناحیه مجروح شدید؟

   ایشان بی آنکه خم به ابروبیاورد، انگشت سبابه اش را به سمت راست گلویش نشانه رفته جواب می دهد که یک چره به سمت راست گلویم اصابت کرد که داکترها ازپشت گردنم آن را کشیدند.

   چره هائی که بردست ها ویک پایم اصابت کرده، چون من فشارخون داشتم، داکترها نظر دادند که فعلاً لازم نیست چره ها کشیده شوند تا فشارخونت تحت کنترول درآید.

   ازمادرترانه می پرسم که ازبستگان شما جمعاً چند نفرشهید ومجروح شده اند؟

   مکث کوتاهی کرده می گوید:

1-    پسر نه ساله ام شعیب به شهادت رسیده است

2-     عباس پسرکاکای ترانه که هفت ساله بود نیز شهید شد،

3-    نسرین، خانم کاکای ترانه هم به شهادت رسید،

4-    خواهرم ملالی هم به شهادت رسید،

5-    نذیره خواهرزاده ام نیز شهید شد،

6-     7 دوپسرنذیره بنام های حسن  و اصغرنیز درکنارمادرشان به افتخارشهادت نایل آمدند،

آنگاه آقای احمدشاه اکبری نیز به سخن آغازنموده می گوید: دربدن اکثرمجروحین آثار سوختگی به مشاهده می رسید وراجع به زخمی ها ابرازداشت که :

1 – خانمم که خودش داستان زخمی شدنش را قصه کرد،

2 -  دخترم ترانه هم که زخمی شدنش را برای شما یادآوری کرد ،

3 -  دختردیگرم سویتا، شکمش پاره شده ویک گرده اش را نیزداکتران کشیده اند.

3 – دختردیگرم سونیتا هم زخمی گردید

4 – دختردیگرم بی بی حواهم جراحت برداشت،

5 – خواهرم کریمه ،

6 – گلناز دخترنذیره،

7 – رَوی، خواهرزاده ام

8 – رویتا، خواهرزادۀ دیگرم همگی زخمی گردیدند.

   روبه فردین حسینی پسرکاکای ترانه نموده می پرسم : شما درهنگام وقوع حادثه کجا بودید؟

   فردین حسینی می گوید: ما دستۀ سینه زنی خودرا همراه کاکایم احمدشاه وحاجی هاشم آماده ساختیم و عازم چنداول گردیدیم که ناگهان صدای ناهنجاری بگوش مارسید، یکی ازدوستانم به من تیلفون زد که درکنارزیارت حضرت ابوالفضل انفجاررخ داده تعدادزیادی زن ، مرد و کوک را شهید وزخمی ساخته است.

   من هم برپشت یک موترسایکل یکی ازدوستان سوارشدم و به طرف مرادخانی راه افتادیم.

   وقتی نزدیک رسیدم، پولیس ها اجازه نمی دادند.

   بالآخره با پولیس ها درگیرشدم و به زوروارد شدم، وضعیت وحشتناکی روی داده بود و صحنۀ کربلارا من با چشمان خودم مشاهده کردم.

    تعداد کثیری خون آلود بودمحوطۀ زیارت گردیدم، متوجه شدم که محشری برپاشده بود و بدن های نیمسوخته وقطعه قطعه شده به هرطرف افتاده بودند که خون ازچشم انسان می پرید.

   من کسی ازبستگان خودرا درمیان اجساد نیافتم وبرایم گفتند که زخمی ها وشهداء را به شفاخانه ها انتقال داده اند.

   من هم با چندتن ازدوستان وقتی به شفاخانه رفتیم وجستجونمودیم، فهمیدیم که تعداد زیادی از اقوام وبستگان ما شهید ومجروح شده اند، ازجمله مادرم نیز شربت شهادت نوشیده اند.

   دنیابرسرم قیامت شد و سرانجام پیکرهای شهداء را از شفاخانه های جمهوریت وابن سیناء جمع آوری کردیم و به خانه انتقال دادیم.

   فردین حسینی انتقادش را متوجه نیروهای پولیس وامنیتی کرده می گوید دولت امسال باوجود اطلاع قبلی که داشت و برایش راپوررسیده بود که تروریست های پاکستانی قراراست  برصف عزاداران حسینی حمله نمایند، درگرفتن امنیت عزاداران حسینی(ع) بسیارکوتاهی کرده است.

   چنانچه درسال های گذشته، امنیت عزاداران را بسیارجدی می گرفتند و حتی وقتی کسانیکه  می خواستند به محوطۀ زیارت ومسجد حضرت ابوالفضل داخل شوند، تا ازطرف کلان ها و برگزارکنندگان مراسم عاشورا شناسائی وتائید نمی شدند، اجازۀ ورود به آنان نمی دادند.

   باوجودآن هم هرکدام بادقت تلاشی بدنی می شدند.

   اما امسال، نیروهای پولیس وامنیت ورود وخروج افراد را اصلاً کنترول نکرده، آزاد گذاشته بودند.

   فردین حسینی درادامه می گوید: وقتی حادثۀ تروریستی رخداد، چنانچه ما ازطریق شبکۀ خبرگزاری الجزیره تماشا کردیم پولیس ها عوض اینکه امنیت مردم را بگیرند وبرای زخمی ها همکاری نمایند، خودشان به هرطرف فرارمی کردند که صحنۀ فرارآنان را اکثرمردم ثبت کرده و درمیموری موبایل ها موجود است.

    پدرترانه رامخاطب قرارداده می گویم شما برای سال های آینده درایام محرم چه برنامه هائی خواهید داشت؟

   آقای احمدشاه اکبری باروحیۀ قوی وتصمیم قاطع اظهارمی دارد که عزاداری ودسته کشیدن که حداقل وظیفه ای است که برای تجلیل از ایام محرم ما به راه می اندازیم واگرتمام مارا لشکریزیدی جهنگوی بکشد، هرگزدست ازطرفداری از امام حسین(ع) برنمیداریم.

   قدم گذاشتن درراه امام حسین(ع) که همان راه خداوند(ج) است ، وظیفۀ همیشگی ما است وازاعتقادما سرچشمه می گیرد.

   ما تصمیم داریم که درمحرم آینده، همگی کفن سفید بپوشیم و فعالانه وپرشورترازسال های گذشته درعزاداری حضرت امام حسین(ع) شرکت نمائیم.

   هیچ باکی ازکشته شدن نداریم، خون ما که ازخون مولایمان امام حسین(ع) رنگین ترنیست.

   یعنی هرقدرمارا بکشند ودست ها وپاهای مارا قطع نمایند، ما به همان پیمانه حسینی تر و عاشورائی تر می شویم.

   اما این وظیفۀ دولت است که امنیت مارا به صورت درست ودقیق بگیرد ودیگراینگونه زنان وکودکان مارا به چنگال گرگان خونخوار نسپارند. 

   این حقی است که ما برگردن دولت مردان خود داریم.

   ازآقای اکبری می پرسم: خواست ازدولت و پیام شما برای مسئولین حکومتی چیست؟   

    خواست ما ازدولت افغانستان اینست که باید ازمظلومیت ما به وجه احسن دفاع نماید ومجرمین وجنایتکاران تروریست پاکستانی را به پشت میزمحاکمه بکشاند.

   اگراقدامات قاطعانۀ عملی انجام ندهد و برای پرخوانی، صرف به تشکیل دادن یک کمیسیون بی خاصیت وغیرعملی اکتفاء نماید، آنوقت خودما بپاخواهیم خاست وتاجائی که رمق دربدن داشته باشیم درسراسر دنیا فریاد خواهیم کشید وتروریست ها، تروریست پروران وحامیان شان را درسطح جهان رسوا ومفتضح خواهیم ساخت.

   این درسی است که ما ازسرورآزادگان جهان امام حسین(ع) ویاران باوفایش یادگرفته ایم.

   چون دشمن ما لشکرمعلوم است که لشکرجهنگوی پاکستان است و رهبرش را هم همۀ مردم می شناسند که مولانا اعظم طارق است که خودشان این عمل جنایتباررا به عهده گرفته اند!!

   دیگرهیچ مسامحه کاری و سکوتی برای ما قابل قبول نخواهد بود.

   پس ازصرف چای وشرینی وگرفتن عکس های یادگاری درکناراعضای آن خانوادۀ باشهامت وپرافتخاروابرازتشکر وسپاسگزاری وآرزوی شفای عاجل برای مجروحان، با ایشان خداحافظی نموده منزل ایشان را ترک می گوئیم.